گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰

 

ای پسته تو خنده زده بر حدیث قندمشتاقم از برای خدا یک شکر بخند
طوبی ز قامت تو نیارد که دم زندزین قصه بگذرم که سخن می‌شود بلند
خواهی که برنخیزدت از دیده رود خوندل در وفای صحبت رود کسان مبند
گر جلوه می‌نمایی و گر طعنه می‌زنیما نیستیم معتقد شیخ خودپسند
ز آشفتگی حال من آگاه کی شودآن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۶ - در مذمت دشمنان و جاهلان

 

این ابلهان که بی‌سبب دشمن منندبس بوالفضول و یافه‌درای و زنخ زنند
اندر مصاف مردی و در شرط شرع و دینچون خنثی و مخنث نه مرد و نه زنند
مانند نقش رسمی بی‌اصل و معنیندگر چه به نزد عامه و خطی مبینند
چون گور کافران ز درون پر عفونتندگر چه برون به رنگ و نگاری مزینند
در قعر و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۱۴۳ - در مدح مظفر الدین قزل ارسلان ایلدگز

 

ای تاجدار خسرو مغرب که شاه چرخدر مشرقین ز جاه تو کسب ضیا کند
درگاه توست قبلهٔ پاکان و جان منالا طواف قبلهٔ پاکان کجا کنند
تن را سجود کعبه فریضه است و نقص نیستگر دیده را ز دیدن کعبه جدا کند
گر تن به قرب کعبه نگشت آشنا رواستباید که جان به قرب سجود آشنا کند
از تن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰

 

زلفش مرا به کوشش خود می‌کشد به بندگیسو به پشت گرمی آن گردن بلند
شمشیر قاطع اجل است آلت نجاتآنجا که گردن دل من مانده در کمند
صد اختراع می‌کند از جلوه‌های خاصقد بلندش از حرکت کردن سمند
از اضطراب درد تو بر بستر هلاکافتاده‌ام چنان که در آتش فتد سپند
من ناصبور و طبع تو بسیار ذیرانسمن ناتوان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴

 

ای خنده تو راهزن کاروان قندما نیش عشق خورده و لعل تو نوشخند
برخاست نیشکر که ز قد تو دم زنداز هم جدا جدا شد و ببریده بندبند
مردم سپند بر سر آتش نهند و توآتش زدی به عالم از آن خال چون سپند
ماهی ندیده‌ام چو تو در چارسوی حسنخودرای و خودنما، خودآرای خودپسند
بالا گرفت آه من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۵۲

 

خوبان گمان مبر که ز اولاد آدمند
جانند یا فرشته و یا روح اعظمند
زان انگبین چه ناله کنی، زانکه دائما
مرغان عرش بر مگس از شهد بر مکند
خوانید روح وامق و مجنون وویس را
کایشان درون پرده این راز محرمند
ای سلسبیل راحت و ای چشمه حیات
بر تشنگان سوخته لطفی که در همند!
زاغان نمی زنند به کویت که می […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۵

 

چشم تو التفات بمردم نمی کند
بر خستگان غمزه ترحم نمی کند
زلفت کشید شانه و گفتا فرو نشین
بر آفتاب سایه تقدم نمی کند
اشکم ز عکس روی تو شبها در تو بافت
بر ماهتابه قافله ره گم نمی کند
جان محب بخنده نمی آید از نشاط
تا زیر لب حبیب تبسم نمی کند
چندانکه میتوان سخن دل بما بگو
عاشق بصوت و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی