گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

آراست روزگار به آیین داد تخت

دولت به بارگاه سعادت نهاد تخت

در باغ سلطنت گل مقصود جلوه کرد

می خواست از خدا همه وقت این مراد تخت

اقبال داشت بیم تزلزل بهر زمان

این بار گو بمان بسر اعتماد تخت

بردند از خجالت این دولت جوان

شاهان پیش جمله به سوی معاد تخت

جهدی برای والی این عهد می نمود

آنکس که داشت بر زبر آب و باد تخت

تا زند بندگان به وجود شهی که او

احیا کند بنیت خیر عباد تخت

هر کسی که داشت بیهده در سر خیال ملک

تیغ از سرش نگشت جدا تا نداد تخت

مقصود، ذات بی بدل شهریار بود

اول که بود در نظر اوستاد تخت

شه برفراز تخت سلیمان و هر طرف

بر گردن پری بچه ی خانه زاد تخت

ادراک محض جان خرد شاه نوجوان

رستم بهادر آن گهر تاج خسروان

شاهی که زیبد ار کند از لعل ناب تاج

بر تارکش نهاده ز مه آفتاب تاج

از بسکه خسروان بدرش تحفه برده اند

بر هم نهاده خازنش از چند باب تاج

بخشد به یک اشارت ابرو هزار گنج

بر سر چو کج کند ز غلوی شراب تاج

گردن نهد سپند بر آتش که بهر او

افروخت صانع از گهر خانه تاب تاج

اسباب در خزانه ی او جمع گشته است

چندانکه نیست یکسر مو در حساب تاج

وان کز سبک سری رگ گردن بوی نمود

آویخت بر سرش ز دوال رکاب تاج

یکیک بنوک نیزه ربایند پردلان

خصم ار کند بلند ز در خوشاب تاج

زین می که در پیاله ی خصم زبون اوست

در یک نفس بباد دهد چون حباب تاج

آنکس که در خیال عداوت بود بدو

سر را دهد بباد و نبیند به خواب تاج

هر دم هزار گنج نثار زمین اوست

دریا و کان هدیه ی تاج و نگین اوست

هست آن گهر به دایره ی آسمان نگین

عالم چو دور خاتم و او در میان نگین

نبود ز مهر طلعت او مه درست تر

چندانکه می کنند بنام شهان نگین

مهری که بود نام سلیمان باو بلند

در دست اوست پی حسد غیر، آن نگین

برداشت نام ظلم بنوعی که دادخواه

حاجت نماندش که نهد بر نشان نگین

روشندلان به دیده برون آورند چست

گر افگند ز دست در آب روان نگین

سازند خسروان همه تعویذ چشم زخم

بر موم اگر نهد بگه امتحان نگین

طبعش گهی که دخل کند در امور ملک

اعیان نهند پیش لبش بر دهان نگین

تا او بگنجخانه ی مقصود مهر زد

پیر قضا نهاد بزیر زبان نگین

الحق بدور آدم و خاتم کسی بزور

بیرون نبرده است ازین خاندان نگین

نسلا بنسل شاه نشان و کی آمدست

تیغ و نگین فراخور قدروی آمدست

هر جا که برکشید ز روی دلیل تیغ

بر فرق خصم ریخت چو آب سبیل تیغ

در موی در کشید به رأی درست تیر

وز سنگ بگذارند بصبر جمیل تیغ

از یک طرف نشاند بجیحون سر سنان

وز یکطرف رساند به دریای نیل تیغ

از پشت گاو و سینه ی ماهیش بر گذشت

چون کرد امتحان بکمرگاه پیل تیغ

حکمش بغایتیست که از بحر دست او

چون آب میرود بگلوی قتیل تیغ

بر دوستان صادقش آتش گل بهشت

بر دشمنان تیره دلش سلسبیل تیغ

آن را که هست نور هدایت چراغ راه

در راه او گلست چو نار خلیل تیغ

هنگام رزم گر بودش حاجت مدد

بندد خدا بشاهپر جبرئیل تیغ

او گرم جنگ و خصم گریزان و برق وار

آتش روان کند ز پیش میل میل تیغ

بر عزم کین چو پا بدوال رکاب زد

شد گرم و پنجه در کمر آفتاب زد

ای بسته چون رسول به راه خدا کمر

دارد ز پهلوی تو صفا در صفا کمر

با یوسف آنکه دست کند در میان ز قدر

پنهان کند ز شرم تو زیر قبا کمر

حقا که در ازای گل ترکش تو نیست

گر در میان لعل بود کوه تا کمر

طبعت اگر قبول کند تحفه ی کسی

جوزا بیاورد بدو دست دعا کمر

پوشد ز التفات تو خاقان چین قبا

بندد باحترام تو خان ختا کمر

لاغر چنان شد از دم تیغت میان خصم

کافتاد همچو بند گرانش بپا کمر

جلاد ملکت از گهر تاج سرکشان

درهم کشید همچو نی بوریا کمر

دولت وفا کند بتو پیوسته چون بصدق

بستند چاکران درت در وفا کمر

وقت شراب خوردن و مجلس گرفتنست

بسیار ضرب تیغ نمودی، گشا کمر

ای ساقیان بزم ترا توأمان پری

ترک در سرای تو خورشید خاوری

بخت آمد و بساحت پاک تو چید بزم

دولت بر آسمان رفیعت کشید بزم

بگذار تیغ و جام طلب کن که روزگار

بر روی دل گشاد ترا بی کلید بزم

پر فیضتر ز جام تو گشتی نداشت جام

دلخواه تر ز بزم تو گردون ندید بزم

مقدار یک پیاله ی عدلت فلک نداشت

چندانکه دهر چید بنوروز و عید بزم

پر گشت شیشه های فلک روز عیش تو

از بسکه موج زد ز گلاب و نبید بزم

تا بنده باد ذات شریفت که شمع وار

تا بر زمین نشست، بگوهر خرید بزم

می پخت آرزوی تو دوران که سالها

می ساخت هر دو روز بوضع جدید بزم

اکنون چراغ عیش دهد پرتو مراد

کز تندباد حادثه خوش آرمید بزم

حور بهشت شیفته ی بزم عیش تست

نظاره کن که تا بچه غایت رسید بزم

بزمت خبر ز عالم تحقیق می دهد

جام لباب از می توفیق می دهد

ای در کفت بموجب حکمت حلال جام

بستان ز دست ساقی صاحب جمال جام

امروز باده خور که گراینست عدل و داد

فردا همت بدست بود بی سؤال جام

جمشید اگر بدور تو می بود می کشید

هم در میان مردم صف نعال جام

ور خود خبر ز ساقی بزم تو داشتی

از دست می گذاشت در آغاز حال جام

بخشیست از کف تو که هر چند می دهد

مقدار قطره یی نپذیرد زوال جام

ملک از تو شد چنان، که می از جام زر کشد

رند شرابخواره که بودش سفال جام

خاصیت شراب دهد آب لطف تو

دیگر چه حاجتست بدفع ملال جام

بهر دوام عیش تو دل دفتری گشود

هم در گذار قافیه آمد به فال جام

بزم تو جنتیست که حاضر شود در آن

میخواره را اگر گذرد در خیال جام

درکش می شبانه و گلگشت باغ کن

وز گوی چتر روی زمین پر چراغ کن

طالع شد آفتاب سعادت بساز چتر

هنگامه گرم ساخت فلک بر فراز چتر

گر این بود هدایت و آهنگ جزم این

عزم تو از عراق برد تا حجاز چتر

هرجا کهص ف کشند سران سپاه تو

سازد عروس فتح ز زلف دراز چتر

دارند روز گشت تو در پیش آفتاب

شاهان روزگار بصد عز و ناز چتر

آنان که گیرد از دمشان مهر و مه فروغ

خواهند از برای تو در هر نماز چتر

می آرد از پی تو علی رغم مدعی

گردون دوست پرور دشمن گداز چتر

ناز سپهر با تو چه سنجد که بر سرت

افراشت بی نیاز کسی، بی نیاز چتر

آنی که صدره از صف رزم تو یک سوار

از نه فلک نمود به یک ترکتاز چتر

نسبت بگوی چتر تو چون ذره است مهر

گردون که می برد بنشیب و فراز چتر

ای بوده خسروی ز وجود تو ارجمند

چتر و علم ز پایه ی قدر تو سربلند

منت که برزدی به مقام یقین علم

کردی بلند در صف مردان دین علم

سرزد نهال معدلت از باغ ملک تو

عدلت چو نام گشت بروی زمین علم

ظلمت گرفته بود جهان گرنه عدل شاه

می زد چو نور صبح برون از کمین علم

آن را که نور شرع دلیلست دور نیست

گر بگذراند از فلک هفتمین علم

گرد تکاورت بهوای شکار ملک

برد از دیار بکر به صحرای چین علم

شد نرم چون دوال عنان گردن عدو

چون گشت قامت تو به بالای زین علم

آن کرد برق تیغ که مهتاب با کتان

دشمن چو بر کشید به آهنگ کین علم

در ملکت آنکه دست تطاول کند دراز

بیند ز خون خود بسر آستین علم

هر صبح و شام همره خیل دعای تو

سازد فغانی از نفس آتشین علم

تا دهر هست در کنف سایه ی تو باد

اسباب سلطنت همه پیرایه ی تو باد