گنجور

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » مادر دوراندیش

 

با مرغکان خویش، چنین گفت ماکیانکای کودکان خرد، گه کارکردن است
روزی طلب کنید، که هر مرغ خرد رااول وظیفه، رسم و ره دانه چیدن است
بی رنج نوک و پا، نتوان چینه جست و خوردگر آب و دانه‌ایست، بخونابه خوردن است
درمانده نیستید، شما را بقدر خویشهم نیروی نشستن و هم راه رفتن است
پنهان، ز خوشه‌ای بربائید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۲

 

احوال دل ز دیده خونبار روشن است
حال درون خانه نمایان ز روزن است
روشندلان همیشه سفر در وطن کنند
استاده است شمع و همان گرم رفتن است
در انتظام کار جهان اهتمام خلق
مشق جنون به خامه فولاد کردن است
جوهر بس است بیضه فولاد را حصار
آن را که دل قوی است چه حاجت به جوشن است؟
دست و دهن اگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۱

 

آیینه را توجه خاطر به گلخن است
هر جا صفای قلب دهد روی، گلشن است
در دور ما که سنگ به سایل نمی دهند
دست و دل گشاده نصیب فلاخن است
بی جبهه گشاده، سخن رو نمی دهد
این ماجرا ز طوطی و آیینه روشن است
پیچیده است خنده و شیون به یکدگر
این نکته از صدای شکفتن مبرهن است
همت به بی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳ - در مدح سلطان اویس

 

ساقی زمان آذر و دوران بهمن است
خون زلال رز ز زلال به زندان آهن است
در جام و آتش می، کن، تاملی
این اتحاد بین که میان دو دشمن است
زان جام برفروز دل تاب خورده را
کین تابخانه ایست کزان جام روشن است
گلگون می بیار که هیچ اعتماد نیست
بر خنگ آسمان که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۶۴

 

از زین‌ دین عراق و خراسان مزین است
این را دلیل ظاهر و حجت مبرهن است
حاجت نیایدش به‌ دلیلی و حاجتی
کاقبال او شناخته چون روز روشن است
بر قدّ بخت او سَلَبی دوخته است چرخ
کاورا ز مهر و ماه‌ گریبان و دامن است
با دوستان گنبد دوار هست دوست
با دشمنانش کوکب سَیّار دشمن است
از خصم ایمن است‌ که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۷

 

ما را به روی دوست شب تیره روشن است
خود زلف و روی او شب و روزی معیّن است
در شب گر آفتاب نبینند پس چرا
بر روز روشنش شب تاری مبیّن است
در آرزوی آن که ببینم خیال او
شخصم چو رشته یی که در آید به سوزن است
روشن ز ماه تابه ی خورشید طلعتش
این سقف تا به خانه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری