گنجور

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۱۵۶

 

خاقانیا ز نان طلبی آب رخ مریزکان حرص کآب رخ برد آهنگ جان کند
آدم ز حرص گندم نان ناشده چه دیدبا آدمی مطالبهٔ نان همان کند
بس مور کو به بردن نان ریزه‌ای ز راهپی سودهٔ سان شود و جان زیان کند
آن طفل بین که ماهیکان چون کند شکاربر سوزن خمیده چو یک پاره نان کند
از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲

 

مطرب، مهل که محنت و غم قصد جان کندراهی سبک بیار، که رطلم گران کند
گیر و گرفت چیست؟ چو با عشق ساختیمبر ما گرفته گیر که وصلی زیان کند
گر مهر و ماه را به در او برم شفیعبر من به جهد اگر دل او مهربان کند
جز دیده و دلم نپسندد نشانه‌ایتیری که چشم و ابرویش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳ - قصیدهٔ در مدح نظام‌شاه پادشاه دکن

 

چون شاه نطق دست به تیغ زبان کندفتح سخن به مدح شه کامران کند
چون خسرو سخن ز قلم برکشد علماول ستایش شه گیتی ستان کند
چون فارس خیال زند بانگ بر فرسورد زبان ثنای خدیو زمان کند
بر ملک شعر تاخت چه آرد شه شعورنقدش نثار بر ملک نکته‌دان کند
چون شهسوار طبع جهاند سمند فکرنشر جهان ستانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷

 

گر نرخ بوسه را لب جانان به جان کندحاشا که مشتری سر مویی زیان کند
چون از کرشمه دست به تیر و کمان کندکاش استخوان سینه ما را نشان کند
در دست هر کسی نفتد آستین بختالا سری که سجدهٔ آن آستان کند
گر عقل خواند از قد او خط ایمنیاول علاج فتنهٔ آخر زمان کند
گر عشقم آشکار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳ - در ستایش سلطان معزالدین اویس جلایری

 

ترکم چو قصد خون دل عاشقان کندز ابرو و غمزه دست به تیر و کمان کند
آرام جان به نرگس ساحر ز ما بردتاراج دل به طرهٔ عنبر فشان کند
چون با کمر به راز درآید میان اوجاسوس‌وار باز سری در میان کند
گه بر گل از بنفشه خطی دلربا کشدگه لاله‌زار سنبل تر سایه‌بان کند
سرمست اگر به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۸۱

 

چشمت که قصد جان من ناتوان کند
گویم مکن به قصد دل، همان کند
مرغ دل آشیانه به زلف تو می کند
چون طوطیی که میل به هندوستان کند
آن کس که مانده بسته سودای زلف تو
سودش همین بود که دلی را زیان کند
از نردبان زلف تو هردم به آفتاب
آسان رسد، ولیک شبی در میان کند
شمعی که پیش روی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۱

 

هرجا خرام ناز تو تمکین عیان‌ کند

حیرت در آب آینه کشتی روان کند

زخمی که خندد از دم تیغ تبسمت

خون چکیده را چمن زعفران کند

چشمت به محفلی که تغافل کند بلند

نی هم به میل سرمه نیاز فغان کند

از فرصت گذشته رسیدن گذشته گیر

رنگ پریده در چه بهار آشیان کند؟

خاموش باش بر در دل ورنه بی‌ادب

هر دم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۶۶ - الهزلیّات والاهاجی و الشّکایة وله فی هجو ضیاءالّدین المزدقانی

 

تیزی که مغز چرخ ز بانگش فغان کند
تیزی که روزگار بدو امتحان کند
تیزی که مردگان همه از بیم درریند
گر نفخ صورصدعت خود را چنان کند
تیزی که چون زمنفذ سفلی گشاد یافت
در سنگ خاره قوّت زخمش نشان کند
تیزی که زیر دامن چرخ ارکند بخور
تیزش از دماغ زحل خون روان کند
تیزی که رازهای تجاویف جانور
بانگ بلند او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل