گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۹

 

دل را ز من بپوشی یعنی که من ندانمخط را کنی مسلسل یعنی که من نخوانم
بر تخته خیالات آن را نه من نبشتمچون سر دل ندانم کاندر میان جانم
از آفتاب بیشم ذرات روح پیشمرقصان و ذکرگویان سوی گهرفشانم
گر نور خود نبودی ذرات کی نمودیای ذره چون گریزی از جذبه عیانم
پروانه وار عالم پران به گرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶

 

ای آرزوی جانم در آرزوی آنمکز هجر یک شکایت در گوش وصل خوانم
دانی چگونه باشم در محنتی چنینمزان پس که دیده باشی در دولتی چنانم
با دل به درد گفتم کاخر مرا نگوییکان خوشدلی کجا شد دل گفت می‌ندانم
آری گرت بیابم روزی به کام یابمورنه چنانکه باشد زین روز درنمانم
گه‌گه به آب دیده خرسند کردمی دلکار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۲

 

آید ز نی حدیثی هر دم بگوش جانمکاخر بیا و بشنو دستان و داستانم
من آن نیم که دیدی و آوازه‌ام شنیدیدر من بچشم معنی بنگر که من نه آنم
گر گوش هوش داری بشنو که باز گویمرمزی چنانکه دانی رازی چنانکه دانم
من بلبل فصیحم من همدم مسیحممن پرده سوز انسم من پرده ساز جانم
من بادپای روحم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷

 

ای راحت روانم، دور از تو ناتوانمباری، بیا که جان را در پای تو فشانم
این هم روا ندارم کایی برای جانیبگذار تا برآید در آرزوت جانم
بگذار تا بمیرم در آرزوی رویتبی روی خوبت آخر تا چند زنده مانم؟
دارم بسی شکایت چون نشنوی چه گویم؟بیهوده قصهٔ خود در پیش تو چه خوانم؟
گیرم که من نگویم لطف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۷

 

ساقی بیا که دیگر زین گفت و گو بجانم
یکدم ز ساغر می نه مهر بر دهانم
تنگ آمدم ز دانش درده شراب صافی
تا لوح خاطرم را شوید ز هر چه دانم
هر چند حیله کردم از خویشتن نرستم
می ده که تا به مستی خود را ز خود رهانم
زان می که گر بنوشم یک جرعه روزی از وی
چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲

 

جانا ز ناتوانی از خویشتن به جانمآخر ترحمی کن بر جان ناتوانم
اغیار راست نازت، عشاق را عتابتمحروم من که از تو نه این رسد نه آنم
مرغ اسیرم اما دارم درین اسیریآسایشی که رفته است از خاطر آشیانم
نخلم ز پا فتاده شادم که کرد فارغاز فکر نوبهار و اندیشهٔ خزانم
زنهار بعد مردن فرسوده چون شود تنپیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

سلمان ساوجی » جمشید و خورشید » بخش ۶۹ - غزل

 

ای باد صبحگاهی بادا فدات جانم
در گوش آن صنم گو این نکته از زبانم
ای آرزوی جانم در آرزوی آنم
کز هجر یک حکایت در گوش وصل خوانم
روزی که با تو بودم بد بخت همنشینم
امروز کت به سالی روی چو مه نبینم
دانی چگونه باشم در محنت حبیبم
زآن پس که دیده باشی در دولتی چنانم
با دل به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۷۲۲

 

در دست در درونم درمان آن ندانم
ساقی بیار جامی پ ز زهرو وارهانم
از پیش بر گرفتم رخت وجود پیش آی
تا یک نفی ببینم روی نو پس نمانم
دوراست کوی جانان ای باد و من ضعیفم
فریاد جان من رس و آن جایگاه رسانم
جانم بکاست چون شمع ای باد صبح آخر
از گشتنم چه خواهی من خود ز مردگانم
جور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی