گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۹

 

در خانه دل ای جان آن کیست ایستادهبر تخت شه کی باشد جز شاه و شاه زاده
کرده به دست اشارت کز من بگو چه خواهیمخمور می چه خواهد جز نقل و جام و باده
نقلی ز دل معلق جامی ز نور مطلقدر خلوت هوالحق بزم ابد نهاده
ای بس دغل فروشان در بزم باده نوشانهش دار تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۰

 

آن آتشی که داری در عشق صاف و سادهفردا از او ببینی صد حور رو گشاده
بنگر به شهوت خود ساده‌ست و صاف بی‌رنگیک عالمی صنم بین از ساده ای بزاده
زنبور شهد جانت هر چند ناپدید استشش خانه‌های او بین از شهد پر نهاده
اندازه تن تو خود سه گز است و کمتردر خان خود تو بنگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۵

 

سر پا برهنگانیم اندر جهان فتادهجان را طلاق گفته دل را به باد داده
مردان راه‌بین را در گبرکی کشیدهرندان ره‌نشین را میخانه در گشاده
با گوشه‌ای نشسته دست از جهان بشستهدر پیش دردنوشان بر پای ایستاده
اندر میان مستان چندان گناه کردهکز چشم خلق عالم یکبارگی فتاده
هرجا که مفلسان را جمعیتی است روزیماییم جان و دل را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۰

 

عارف چو بحر باید: لب خشک و رخ گشادهبر جای خود چو بحری جوشان و ایستاده
از خاک در گذشته، افلاک در نوشتهیک باره روح گشته، تن را طلاق داده
چون عاشقان جانی،در حال زندگانیهفتاد بار مرده، هشتاد بار زاده
آهنگ کار کرده، تن را حصار کردهوین نفس خوار کرده، چون خاک اوفتاده
آفاق را سترده، انفس مگس شمردهرخت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴

 

ای عاشقان رویت بر مهر دل نهادهزنجیریان مویت سرها به باد داده
جان را به کوی جانان چشم خوشت کشیدهوز بند غصه دل را ابروی تو گشاده
با عشق جان ما را سوزیست در گرفتهبا اشگ چشم ما را کاریست اوفتاده
تا چشم نیم مستت وسمه نهد بر ابروچون دل خلاص یابد زان زلف وانهاده
از وصف آنزنخدان من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۴۳

 

ماییم و مجلس می خوبی سه چار ساده
من در میانه پیری دین را به باد داده
مجلس میان بستان گل با صبا به بازی
نرگس به ناز خفته، سرو سهی ستاده
خوبان به باده خوردن، من جرعه نوش مجلس
هر جرعه ای که خورده سر بر زمین نهاده
من بی خبر ز ساقی وز چشم من به مجلس
چون جرعه های […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۶

 

آن سایه نیست، دایم دنبال او فتاده
چون من سیاه بختی سر در پیش نهاده
هر دم ز جور خوبان در حیرتم که: ایزد
آنرا که داده حسنی، مهری چرا نداده؟
با جمع عشقبازان تنها مرا چه نسبت؟
آن جمله کمتر از من، من از همه زیاده
تا نام من برآید در حلقه سگانت
طوق سگ تو بادا، در گردنم قلاده
گر میل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

امیر معزی » غزلیات » شمارهٔ ۴۸

 

ای آفتاب یغما ای خَلُّخی نژاده
هم ترک ماه رویی هم حور ماه زاده
هستی به مهر و خدمت استاده و نشسته
هم در دلم نشسته هم پیشم ایستاده
گه راز من‌گشایی زان زلفکان بسته
گه اشک من‌گشایی زان دو لب‌گشاده
تو سیم ساده داری در زیر مشک سوده
من لعل سوده دارم بر روی سیم ساده
گر بی تو شادی آرم یارم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی