گنجور

 
ناصر بخارایی

ای خطِ شب مثالت از آفتاب زنده

بر گرد بالش مه از ناز سر نهاده

از ابرویِ تو جوزا بر مه کمان کشیده

از طرهٔ تو بر گل، سنبل کمین گشاده

زنجیربان زلفت، دل‌ها به خون کشیده

سودائیان چشمت، سرها به باد داده

روزی سوار بگذر، تا سرو در رکابت

بر طرف باغ چون گل، گردد روان پیاده

زاهد به دعوی تو، شاهد به دست شاهد

ساقی چو فرصت ما،‌ بر باد رفت باده

عشق و وفا و همت، شد لازم تو ناصر

خوش آمدت سه عادت، بالعز و السعاده

در شرع از حقیقت، به نیست چون طریقی

سجاده را به می ده، یا خرقه را به باده

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیر معزی

ای آفتاب یغما ای خَلُّخی نژاده

هم ترک ماه رویی هم حور ماه زاده

هستی به مهر و خدمت استاده و نشسته

هم در دلم نشسته هم پیشم ایستاده

گه راز من‌گشایی زان زلفکان بسته

[...]

عطار

سر پا برهنگانیم اندر جهان فتاده

جان را طلاق گفته دل را به باد داده

مردان راه‌بین را در گبرکی کشیده

رندان ره‌نشین را میخانه در گشاده

با گوشه‌ای نشسته دست از جهان بشسته

[...]

مولانا

در خانه دل ای جان آن کیست ایستاده؟

بر تخت شه کی باشد جز شاه و شاه‌زاده؟

کرده به دست اشارت کز من بگو چه خواهی؟

مخمور می چه خواهد جز نقل و جام و باده؟

نقلی ز دل معلق جامی ز نور مطلق

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
مجد همگر

عید آمد ای نگارین بردار جام باده

وز بند غم برون شو تا دل شود گشاده

عهد صبوح نو کن جام می کهن ده

کم کن به عیش شیرین، تلخی جام باده

گوئی شبی ببینم من شادمان نشسته

[...]

امیرخسرو دهلوی

ماییم و مجلس می خوبی سه چار ساده

من در میانه پیری دین را به باد داده

مجلس میان بستان گل با صبا به بازی

نرگس به ناز خفته، سرو سهی ستاده

خوبان به باده خوردن، من جرعه نوش مجلس

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه