گنجور

 
سیدای نسفی

ای گل امروز تو هم‌بزم حریفان شده‌ای

شعله جان من بی‌سر و سامان شده‌ای

دست بر دست سبو کرده خرامان شده‌ای

شوخ و میخواره و شبگرد و غزل‌خوان شده‌ای

چشم بد دور که سرفتنه دوران شده‌ای

ای که در کلبه‌ام از دور چو مه می‌تابی

گاه در خرمن من آتش و گاهی آبی

با وجودی که چو نرگس همه دم در خوابی

هرچه در خاطر هرکس گذرد می‌یابی

خوش ادایاب ادافهم و سخندان شده‌ای

رخ خود را مه تابنده نمی‌دانستی

به خود این مرتبه زیبنده نمی‌دانستی

همچو گل حرف پراکنده نمی‌دانستی

تا پریروز شکرخنده نمی‌دانستی

این زمان صاحب چندین شکرستان شده‌ای

غنچه باغ زلیخای ملامت‌زده است

بوی پیراهن گل گرگ فلاکت‌زده است

مصر در پیش رخت گلشن آفت‌زده است

یوسف از قافله حسن تو غارت‌زده است

به دعای که چنین صاحب سامان شده‌ای

هیچ حرفی ز کتابی نشنیدی هرگز

ناز تعلیم معلم نکشیدی هرگز

گلی از عکس رخ خویش نچیدی هرگز

تو که از شرم در آیینه ندیدی هرگز

به اشارت که این طور شفاخوان شده‌ای

داشتی پیشتر ای شوخ به من قهر و ستیز

نرگست عربده‌جو بود و دو لب شورانگیز

این زمان با من دل‌خسته شدی شکرریز

از ادای سخن و از نگه عذرآمیز

می‌توان یافت که از کرده پشیمان شده‌ای

سیدا کرده تماشای بتان را صایب

آرزو برده چو تو موی میان را صایب

عمرها در طلبت گشته جهان را صایب

چون فدای تو نسازد دل و جان را صایب

که همان نوع که می‌خواست همان سان شده‌ای

 
sunny dark_mode