گنجور

 
واعظ قزوینی

دنیا طلب، به دنیا، دل بین چگونه داده

دل داده است، بس نیست، جان هم به سر نهاده

زاهد برای دنیا، کرده است ترک دنیا

آیینه از پی نقش، از نقش گشته ساده

وحشت ز خلق عالم، سرمایه سرور است

در شهر نیست صحرا، ز آنست روگشاده

فیض از شکستگان جو، ز آن رو که شخ کمانان

دارند زور بازو، از همت کباده

سرگشتگان نسازند، با راه و رسم دنیا

ریگ روان نگیرد، هرگز به خویش جاده

حسنش زند ز شوخی هر دم ز روزنی سر

زآنسان که میکند گل، از چشم مست باده

دیوانه در بیابان، خود سر دود به هر سو

عاقل، ز جاده زنجیر در پای خود نهاده

از بس فگنده دل را، در ورطه هوسها

نور نگاه چون اشک، از چشم من فتاده

دنیا طلب، گر او را دنیا بدل نشسته

در خدمتش همه عمر، او هم بجان ستاده

این عشق آتشین را، نتوان نهفت در دل

پنهان نمیتوان کرد در شیشه رنگ باده

با این فتادگی خاک، بر رو جهد صبا را

از خشم نرمخویان، اندیشه کن زیاده

با لقمه می توان کرد تسخیر تندخویان

نبود ز طعمه دادن، به شیر را قلاده

ظالم چو افتد از کار، استاد ظالمانست

سر حلقه کمانهاست، چون شد کمان کباده

نبود بروز سختی بر دولت اعتمادی

چون ره فتد بکهسار، رهرو شود پیاده

واعظ از آن گشایند وقت دعا دو کف را

کآنجا مقام دیگر، دارد کف گشاده

 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
sunny dark_mode