گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۲

 

مخمور جام عشقم ساقی بده شرابیپر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی
وصف رخ چو ماهش در پرده راست نایدمطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی
شد حلقه قامت من تا بعد از این رقیبتزین در دگر نراند ما را به هیچ بابی
در انتظار رویت ما و امیدواریدر عشوه وصالت ما و خیال و خوابی
مخمور آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۹

 

بوی کباب داری تو نیز دل کبابیدر تو هر آنچ گم شد در ماش بازیابی
زین سر چو زنده باشی تو سرفکنده باشیخود را چو بنده باشی ما را دگر نیابی
ای خواجه ترک ره کن ما را حدیث شه کنبگشا دهان و اه کن گر مست آن شرابی
دوشم نگار دلبر می‌داد جام از زرگفتا بکش تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۹

 

ای از شکنج زلفت هرجا که انقلابیهرگز نتافت بر کس چون رویت آفتابی
در پیش عکس رویت شمس و قمر خیالیدر جنب طاق چشمت نیل فلک سرابی
بی تنگی دهانت جان مانده در مضیقیبی آتش رخ تو دل گشته چون کبابی
چون چشم نیم خوابت بیدار کرد فتنهناموس شوخ چشمان آنجا نمود خوابی
آن چشمه‌ای که لعلت سیراب شد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۷

 

بانگ آمد از قنینه کباد بر خرابیدریاب کار عشرت گر مرد کار آبی
زان پیش کز دو رنگی عالم خراب گرددساقی برات ما ران بر عالم خرابی
گفتی من آفتابم بر رخنه بیش تابمبس رخنه کردیم دل، در دل چرا نتابی
از افتاب دیدی بر خاک بوسه دادنکو بوسه کآخر ار من خاک تو آفتابی
دانم که دردت آید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۵

 

با این چنین بلایی، بعد از چنان عذابیراضی شدم که: بینم روی ترا به خوابی
صد نامه مشق کردم در شرح مهربانینادیده از تو هرگز یک نامه را جوابی
هر گه که بر در تو من آب روی جویمخون مرا بریزی بر خاک در چو آبی
اندر غم تو رازم رمزی دو بود و اکنونهر حرف از آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۱

 

بر دل فکنده پرتو نادیده آفتابیدر پرده بازی کرد رخساره در نقابی
در بحر دل هوائی گردیده شورش انگیزوز جای خویش جنبید دریای اضطرابی
بی‌باک خسروی داد فرمان به غارت جاندیوانه لشگری تاخت بر کشور خرابی
گنجشک را چه طاقت در عرصه‌ای که آنجاگرم شکار گردد سیمرغ کش عقابی
خاشاک کی بماند بر ساحل سلامتاز قلزمی که خیزد آتش‌فشان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۳

 

ای لعبت تحیر! نور چه آفتابی

تا غافلی جمالی چون بنگری نقابی

هنگامهٔ خموشت چندین کتاب دارد

یک حرف و صد بیانی یک شخص و صد خطابی

آزادی و تعلق فرصت شمار شوقت

بوی سبک عنانی رنگ‌ گران رکابی

آیینهٔ تعین حکم حباب دارد

از یک عرق محیطی وز یک نفس سرابی

دل معنی غریبی است چشمی ‌گشا و دریاب

یک نقطه واری اما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۱

 

هر ذره ای ز عالم بنموده آفتابی
آن آفتاب تابان بسته ز من نقابی
در چشم ما نظر کن تا نور او ببینی
روشن به تو نماید منظور بی حجابی
ما سایه ایم سایه پیدا به خود نباشد
سایه چگونه باشد بی نور آفتابی
دریا و موج می بین در عین ما نظر کن
این عین ما شرابیست این جام ما حبابی
مانند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۳۱

 

ای صورت خیالت در پیش من شرابی
وی پرتو جمالت در چشمم آفتابی
از چشم پرخمارت در مغزِ من بخاری
وز زلفِ تاب‌دارت در جانم اضطرابی
شب‌های تا به روزم از دیده رفته سیلی
وز تابِ آتش تب در دل فتاده تابی
از سوز سینه بسته وز درد دل گشاده
بر هر نفس شراری وز هر مژه زهابی
حلاج‌وار خواهم بر دار عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۰

 

رویی، چگونه رویی؟ رویی چو آفتاب
زلفی، چگونه زلفی؟ هر حلقه یی و تابی
هر پرتوی ز رویت، در چشم عقل نوری
هر حلقه یی ز زلفت، در حلق جان طنابی
گر عکس عارض تو، بر صحن عالم افتد
گردد ز سایۀ او، هر ذرّه آفتابی
آب حیات کبود؟ خلد برین چه باشد
بر روی تو نگاهی ، بر یاد تو شرابی
در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل