گنجور

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۸۸ - هم در ستایش او

 

شاهی که پیر گشته جهان را جوان کند

سلطان ابوالملوک ملک ارسلان کند

وان نامه کان به نام ملک ارسلان بود

دست شرف از آن به تفاخر نشان کند

آن شهریار عدل کانصاف او همی

[...]

مسعود سعد سلمان
 

ادیب صابر » دیوان اشعار » ملحقات » قطعات » شمارهٔ ۱۱

 

گیرد قدر عنانش و بوسد قضا رکاب

گر پای و دست قصد رکاب و عنان کند

هرگز به سالها نکند ابر نوبهار

آن مکرمت که دست تو در یک زمان کند

ادیب صابر
 

ادیب صابر » دیوان اشعار » ملحقات » قطعات » شمارهٔ ۱۲

 

شعر است و بس که خواندن او نام مرد را

مشهور شهر و شهره خلق جهان کند

روزی هزار بار سر زلف بشکند

ترسم به عهد و دوستی من همان کند

دایم همی کنم لب شیرینش را صفت

[...]

ادیب صابر
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۱۵۶

 

خاقانیا ز نان طلبی آب رخ مریز

کان حرص کآب رخ برد آهنگ جان کند

آدم ز حرص گندم نان ناشده چه دید

با آدمی مطالبهٔ نان همان کند

بس مور کو به بردن نان ریزه‌ای ز راه

[...]

خاقانی
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۶۶ - الهزلیّات والاهاجی و الشّکایة وله فی هجو ضیاءالّدین المزدقانی

 

تیزی که مغز چرخ ز بانگش فغان کند

تیزی که روزگار بدو امتحان کند

تیزی که مردگان همه از بیم درریند

گر نفخ صورصدعت خود را چنان کند

تیزی که چون زمنفذ سفلی گشاد یافت

[...]

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » ترکیبات » شمارهٔ ۵ - و قال ایضا یمدحه

 

رایت بهر مهم که اشارت بدان کند

رور سپهر از بن دندان چنان کند

گردد چراغ خور بدم صبح کشته زود

گر برخلاف تو نظری در جهان کند

از دشمنیّ و دوستیت گیرد اعتبار

[...]

کمال‌الدین اسماعیل
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۸۱

 

چشمت که قصد جان من ناتوان کند

گویم مکن به قصد دل، همان کند

مرغ دل آشیانه به زلف تو می کند

چون طوطیی که میل به هندوستان کند

آن کس که مانده بسته سودای زلف تو

[...]

امیرخسرو دهلوی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲

 

مطرب، مهل که محنت و غم قصد جان کند

راهی سبک بیار، که رطلم گران کند

گیر و گرفت چیست؟ چو با عشق ساختیم

بر ما گرفته گیر که وصلی زیان کند

گر مهر و ماه را به در او برم شفیع

[...]

اوحدی
 

ابن یمین » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۵٧ - وله ایضاً

 

شاد آنک عیش برطرف بوستان کند

وین موسم بهار بفصل خزان کند

فصل بهار موسم گلها و لاله هاست

فصل خزان حقیقت آنرا بیان کند

اطفال باغ فصل خزان گر شوند پیر

[...]

ابن یمین
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳ - در ستایش سلطان معزالدین اویس جلایری

 

ترکم چو قصد خون دل عاشقان کند

ز ابرو و غمزه دست به تیر و کمان کند

آرام جان به نرگس ساحر ز ما برد

تاراج دل به طرهٔ عنبر فشان کند

چون با کمر به راز درآید میان او

[...]

عبید زاکانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳ - قصیدهٔ در مدح نظام‌شاه پادشاه دکن

 

چون شاه نطق دست به تیغ زبان کند

فتح سخن به مدح شه کامران کند

چون خسرو سخن ز قلم برکشد علم

اول ستایش شه گیتی ستان کند

چون فارس خیال زند بانگ بر فرس

[...]

محتشم کاشانی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۷۶

 

آرام را خرام تو آتش عنان کند

آیینه را حجاب تو آب روان کند

بی درد بلبلی که در ایام جوش گل

اوقات صرف خاروخس آشیان کند

چون لاله سرخ روی برآید ز زیر خاک

[...]

صائب تبریزی
 

فیاض لاهیجی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۷

 

شاه اجل به حکم تو فرمان روان کند

سر خیل فتنه هر چه تو گویی چنان کند

تاب نگه ندارم و داغم کزین ادا

آن بدگمان مباد تغافل گمان کند

چون زه کند کمان تغافل نگاه ناز

[...]

فیاض لاهیجی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۱

 

هرجا خرام ناز تو تمکین عیان‌ کند

حیرت در آب آینه کشتی روان کند

زخمی که خندد از دم تیغ تبسمت

خون چکیده را چمن زعفران کند

چشمت به محفلی که تغافل کند بلند

[...]

بیدل دهلوی
 

رفیق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۹

 

ترک تو چون ز دل کسی ای دلستان کند

جانی تو جان، چگونه کسی ترک جان کند

نالد به یاد سرو قد دلکشت همان

مرغ دلم بسدره اگر آشیان کند

من آدمی بجز تو ندیدم که چون پری

[...]

رفیق اصفهانی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۴

 

با من فلک هزار جفا هر زمان کند

آری سپهر آنچه تو خواهی همان کند

با هر که مهربان شود او را کند هلاک

زین ره مگر فلک به منش مهربان کند

ز آسیب حادثات زمان آنزمان کسی

[...]

سحاب اصفهانی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۸

 

تاکی کمان نماید و پیکان نهان کند

صیدی که رام اوست چرا امتحان کند

در باغ غیر سرو قدش تا بکی چمد

عشاق را چو فاخته کو کوزنان کند

تیر نظر بعمد بزد چشم او بدل

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷

 

گر نرخ بوسه را لب جانان به جان کند

حاشا که مشتری سر مویی زیان کند

چون از کرشمه دست به تیر و کمان کند

کاش استخوان سینه ما را نشان کند

در دست هر کسی نفتد آستین بخت

[...]

فروغی بسطامی