گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۵

 

میر خرابات تویی ای نگاروز تو خرابات چنین بی‌قرار
جمله خرابات خراب تواندجمله اسرار ز توست آشکار
جان خراباتی و عمر عزیزهین که بشد عمر چنین هوشیار
جان و جهان جان مرا دست گیرچشم جهان حرف مرا گوش دار
خاک کفت چشم مرا توتیاستوعده تو گوش مرا گوشوار
خمر کهن بر سر عشاق ریزصورت نو در دل مستان نگار
ساغر بازیچه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۶

 

چند از این راه نو روزگارپرده آن یار قدیمی بیار
آتش فرعون بکش ز آب بحرمفرش نمرود به آتش سپار
چرخ فلک را به خدایی مگیرانجم و مه را مشناس اختیار
شمس و شموسی که سرآخر شدستچون خر لنگست در آن مستدار
باد چو راکع شد و خود را شناختنیست در آخر چو خسان بی‌مدار
چشم در آن باد نهادست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۷

 

مست توام نه از می و نه از کوکناروقت کنارست بیا گو کنار
برجه مستانه کناری بگیرچون شجر و باد به وقت بهار
شاخ تر از باد کناری چو یافترقص درآمد چو من بی‌قرار
این خبر افتاد به خوبان غیبتا برسیدند هزاران نگار
لاله رخ افروخته از که رسیدسنبله پا به گل از مرغزار
سوسن با تیغ و سمن با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۸

 

جان خراباتی و عمر بهارهین که بشد عمر چنین هوشیار
جان و جهان جان مرا دست گیرچشم جهان حرف مرا گوش دار
صورت دل آمد و پیشم نشستبسته سر و خسته و بیماروار
دست مرا بر سر خود می‌نهادکای به غم دوست مرا دست یار
درد سرم نیست ز صفرا و تباز می عشقست سرم پرخمار
این همه شیوه‌ست مرادش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۹۷

 

زنده کدام است بر هوشیارآن که بمیرد به سر کوی یار
عاشق دیوانه سرمست راپند خردمند نیاید به کار
سر که به کشتن بنهی پیش دوستبه که به گشتن بنهی در دیار
ای که دلم بردی و جان سوختیدر سر سودای تو شد روزگار
شربت زهر ار تو دهی نیست تلخکوه احد گر تو نهی نیست بار
بندی مهر تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۳

 

پند بدادمت من، ای پور، پارچون بگزیدی تو بر آن نور نار؟
غره مشو گر چه نیابد همیبی تو نه بهرام و نه شاپور پار
پشت گران‌بار تو اکنون شده‌استکامدت از بلخ و نشابور بار
خانهٔ معموری و مار است جهلمار درین خانهٔ معمور مار
ز ایزد مذکور به عقلی، مکنجز که به عقل، ای سره مذکور، کار
دیو سیاه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۰

 

با رخت ای دلبر عیار یارنیست مرا نیز به گل کار کار
تا رخ گلنار تو رخشنده گشتبر دل من ریخته گلنار نار
چشم تو خونخواره و هر جادوییمانده از آن چشمک خونخوار خوار
بنده وفادار و هواخواه تستبنده هواخواه و وفادار دار
داد کن ای کودک و بردار جورمنبر پیش آور و بردار دار
ای تو دل‌آزار و من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

منوچهری » دیوان اشعار » مسمطات » در وصف بهار و مدح ابوحرب بختیار محمد

 

آمد نوروز هم از بامداد
آمدنش فرخ و فرخنده باد
باز جهان خرم و خوب ایستاد
مرد زمستان و بهاران بزاد
ز ابر سیه‌روی سمن‌وی راد
گیتی گردید چو دارالقرار
روی گل سرخ بیاراستند
زلفک شمشاد بپیراستند
کبکان بر کوه به تک خاستند
بلبلکان زیر و ستا خواستند
فاختگان همبر بنشاستند
نای‌زنان بر سر شاخ چنار
لاله به شمشاد برآمیختند
ژاله به گلنار درآویختند
بر سر آن مشک فرو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱

 

تا شده ای گل به تو اغیار یاردر دلم افزون شده صد خار خار
ای بت چین جانی و جسم بتانپیش تو بی‌جان شده دیوار وار
زلف تو تاری به من اول نمودروز من آخر شد از آن تار تار
سوخت تن از سوز تو ای دل بر اورشحه‌ای از دیدهٔ خون بار بار
تا بکی ای گلشن خوبی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی