گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۶

 

مرا هر دم همی‌گویی که برگو قطعه شیرینبه هر بیتی یکی بوسه بده پهلوی من بنشین
زهی بوسه زهی بوسه زهی حلوا و سنبوسهبرآرد شیر از سنگی که عاجز گشت از او میتین
تو بوسه عشق را دیدی مگر ای دل که پریدیکه هر جزوت شده‌ست ای دل چو لب نالان و بوسه چین
چو تلقین گفت پیغامبر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۷

 

توقع دارم از لطف تو ای صدر نکوآییندرون مدرسه حجره به پهلوی شهاب الدین
پیاده قاضیم می خوان درون محکمه قاصدو یا خود داعی سلطان دعاها را کنم آمین
بدین حیله بگنجانی در آن خانه ربابی راکه نامم را بگردانی نهی نامم فلان الدین
که خلقان صورت و نامند مثال میوه خامندکی از جانشان خبر باشد که آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۸

 

می تلخی که تلخی‌ها بدو گردد همه شیرینبت چینی که نگذارد که افتد بر رخ ما چین
میش هر دم همی‌گوید که آب خضر را درکشرخش هر لحظه می‌گوید که گلزار مخلد بین
زبان چرب او کرد درختانی پر از زیتونلب شیرین او خواند به افسون سوره والتین
ایا من عشق خدیه یذیب الف حور العینهواه کاشف البلوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۳

 

نسیم صبح کز بویش مشام جان شود مشکینمگر هر شب گذر دارد بر آن گیسوی مشک آگین
اگر در باغ بخرامد سهی سرو سمن بویمخلایق را گمان افتد که فردوسست و حور العین
چو آن جادوی بیمارش که خون خوردن بود کارشندیدم ناتوانی را کمان پیوسته بر بالین
مرا گر داستان نبود هوای گلستان نبودکه بی ویس پری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۷

 

چو در چوگان زدن آن مه نگون گردد ز پشت زینزمین گوید ثنا گردون دعا روح‌الامین آمین
رسید از ماه سیمایان سپاهی در قفا امادر این میدان نمی‌بینم سپهداری به این آئین
به تندی برق مستعجل به لنگر کوه پابرجابه میدانها سبک جولان به محفلها گران تمکین
به تحریک طبیعت در خم چو گان بیدادمچنان دارد که چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۰۸

 

از آن دندان چون پروین مرا شد دیده پر پروین
وزان رخسار چون نسرین مرا شد دیده چون نسرین
روا باشدکه نسرین خیزد از نسرین به طبع اندر
ولیکن‌ کی روا باشد که پروین خیزد از پروین
اگر بنماید آن دلبر به چین و هند یک ساعت
بریده زلف خَم در خَم شکسته جَعد چین در چین
شود چون جعد او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۸۶۵

 

شه لشکر کش ما برد از ما عقل و هوش و دین
چرا آن ترک کافر کیش غارت می کند چندین
در آن صف کو سپه رائد به قصد غارت دلها
دلی کآنجا نخواهه شد اسیر او زهی مسکین
چو دود آه خود با او رساندم سوخت چشمانش
چه بینی زرق خود صوفی تو کافر سوزی من بین
جهانگیری همین باشد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی