گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۶

 

ترش رویی و خشمینی چنین شیرین ندیدستمز افسون‌هاش مجنونم ز افسان‌هاش سرمستم
بتان بس دیده‌ام جانا ولیکن نی چنین زیباتویی پیوندم و خویشم کنون در خویش درجستم
همه شب از پریشانی چنان بودم که می دانیولیک این دم ز حیرانی کریما از دگر دستم
از این حالت که دل دارد بگیر و برجهان او راکه من خاکی ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۸

 

دلا مشتاق دیدارم غریب و عاشق و مستمکنون عزم لقا دارم من اینک رخت بربستم
تویی قبله همه عالم ز قبله رو نگردانمبدین قبله نماز آرم به هر وادی که من هستم
مرا جانی در این قالب وانگه جز توم مذهبکه من از نیستی جانا به عشق تو برون جستم
اگر جز تو سری دارم سزاوار سر دارموگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۹

 

بگفتم حال دل گویم از آن نوعی که دانستمبرآمد موج آب چشم و خون دل نتانستم
شکسته بسته می گفتم پریر از شرح دل چیزیتنک شد جام فکر و من چو شیشه خرد بشکستم
چو تخته تخته بشکستند کشتی‌ها در این طوفانچه باشد زورق من خود که من بی‌پا و بی‌دستم
شکست از موج این کشتی نه خوبی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۰

 

اگر شد سود و سرمایه چه غمگینی چو من هستمبرآور سر ز جود من که لاتأسوا نمودستم
اگر فانی شود عالم ز دریایی بود شبنمگر افتاده‌ست او از خود نیفتاده‌ست از دستم
جهان ماهی عدم دریا درون ماهی این غوغاکنم صیدش اگر گم شد که من صیاد بی‌شستم


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷

 

الا ای ساقی دلبر مدار از می تهی دستمکه من دل را دگرباره به دام عشق بربستم
مرا فصل بهار نو به روی آورد کار نودلم بربود یار نو بشد کار من از دستم
اگر چه دل به نادانی به او دادم به آسانیندارم ز آن پشیمانی که با او مهر پیوستم
چو روی خوب او دیدم ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۰

 

من از دیوانگی خالی نخواهم بود تا هستمکه رویت میکند هشیار و بویت میکند مستم
صدم دشمن به شمشیر ملامت خون همی ریزدکدامین را توانم زد؟ که نه تیرست و نه شستم
سر خود را فدا کردم گل یک وصل ناچیدهنمیدانم چه خارست این که من در پای خود جستم؟
غم و اندوه در عشقش فراوانم به دست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۱

 

ز لعلم ساغری در ده که چون چشم تو سرمستموگر گویم که چون زلفت پریشان نیستم هستم
کنون کز پای می‌افتم ز مدهوشی و سرمستیبجز ساغر کجا گیرد کسی از همدمان دستم
اگر مستان مجلس را رعایت می‌کنی ساقیازین پس بادهٔ صافی بصوفی ده که من مستم
منه پیمانه را از دست اگر با می سری داریکه من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۹۰

 

ز عشقت خواستم از جان و یک دم با تو ننشستم
بریدم از جهان بهر تو و با تو نپیوستم
تو در ابرو گره بستی و گفتی «خون تو ریزم »
من این فال مبارک را درون دل گره بستم
ندارم حد آن کز شب روان زلف تو لافم
ولیکن این قدر دانم که در کویت سگی هستم
چو ارزان نیست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۳

 

به حمدالله که من امروز از بند بلا جستم
به دام عشق افتادم ز دست عقل وارستم
چنان حیران ساقیم که جام از می نمیدانم
چنان مستم که از مستی نمی دانم که من مستم
چو گشتم از فنا فانی چه می جوئی بقای من
چو من مستغرق اویم چه دانم نیست از هستم
اگر چه ذره ای بودم رسیدم تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۲۳۹ - ایضا له

 

من از تشریف مولانا چنان تنگ آمدم الحق
که در وی می گمان بردم که من ماهی در شستم
از آن دراعّۀ تنگم قبای صبر تنگ آمد
بلی چون تنگ روزیّم به رزق خویش پیوستم
چو شرط آمد که هر ظرفی بود از جنس مظروفش
ضرورت آستینم تنگ و کوته بود چون دستم
ز تنگی سینه و حلقم چنان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل