گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۲

 

امیر دل همی‌گوید تو را گر تو دلی داریکه عاشق باش تا گیری ز نان و جامه بیزاری
تو را گر قحط نان باشد کند عشق تو خبازیوگر گم گشت دستارت کند عشق تو دستاری
ببین بی‌نان و بی‌جامه خوش و طیار و خودکامهملایک را و جان‌ها را بر این ایوان زنگاری
چو زین لوت و از این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲۸

 

مروت نیست در سرها که اندازند دستاریکجا گیرد نظام ای جان به صرفه خشک بازاری
رها کن گرگ خونی را که رو نارد بدان صیدیرها کن صرفه جویی را که برناید بدین کاری
چه باشد زر چه باشد جان چه باشد گوهر و مرجانچو نبود خرج سودایی فدای خوبی یاری
ز بخل ار طوق زر دارم مرا غلی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳۰

 

دلم همچون قلم آمد در انگشتان دلداریکه امشب می‌نویسد زی نویسد باز فردا ری
قلم را هم تراشد او رقاع و نسخ و غیر آنقلم گوید که تسلیمم تو دانی من کیم باری
گهی رویش سیه دارد گهی در موی خود مالدگه او را سرنگون دارد گهی سازد بدو کاری
به یک رقعه جهانی را قلم بکشد کند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳۲

 

کی افسون خواند در گوشت که ابرو پرگره دارینگفتم با کسی منشین که باشد از طرب عاری
یکی پرزهر افسونی فروخواند به گوش توز صحن سینه پرغم دهد پیغام بیماری
چو دیدی آن ترش رو را مخلل کرده ابرو رااز او بگریز و بشناسش چرا موقوف گفتاری
چه حاجت آب دریا را چشش چون رنگ او دیدیکه پرزهرت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳۳

 

برآ بر بام ای عارف بکن هر نیم شب زاریکبوترهای دل‌ها را تویی شاهین اشکاری
بود جان‌های پابسته شوند از بند تن رستهبود دل‌های افسرده ز حر تو شود جاری
بسی اشکوفه و دل‌ها که بنهادند در گل‌هاهمی‌پایند یاران را به دعوتشان بکن یاری
به کوری دی و بهمن بهاری کن بر این گلشندرآور باغ مزمن را به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳۴

 

مها یک دم رعیت شو مرا شه دان و سالاریاگر مه را جفا گویم بجنبان سر بگو آری
مرا بر تخت خود بنشان دوزانو پیش من بنشینمرا سلطان کن و می‌دو به پیشم چون سلحداری
شها شیری تو من روبه تو من شو یک زمان من توچو روبه شیرگیر آید جهان گوید خوش اشکاری
چنان نادر خداوندی ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳۵

 

هر آن بیمار مسکین را که از حد رفت بیمارینماند مر ورا ناله نباشد مر ورا زاری
نباشد خامشی او را از آن کان درد ساکن شدچو طاقت طاق شد او را خموش است او ز ناچاری
زمان رقت و رحمت بنالید از برای اوشما یاران دلدارید گرییدش ز دلداری
ازیرا ناله یاران بود تسکین بیماراننگنجد در چنین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳۶

 

مثال باز رنجورم زمین بر من ز بیمارینه با اهل زمین جنسم نه امکان است طیاری
چو دست شاه یاد آید فتد آتش به جان مننه پر دارم که بگریزم نه بالم می‌کند یاری
الا ای باز مسکین تو میان جغدها چونینفاقی کردیی گر عشق رو بستی به ستاری
ولیکن عشق کی پنهان شود با شعله سینهخصوصا از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳۷

 

مگر دانید با دلبر به حق صحبت و یاریهر آنچ دوش می‌گفتم ز بی‌خویشی و بیماری
وگر ناگه قضاء الله از این‌ها بشنود آن مهخود او داند که سودایی چه گوید در شب تاری
چو نبود عقل در خانه پریشان باشد افسانهگهی زیر و گهی بالا گهی جنگ و گهی زاری
اگر شور مرا یزدان کند توزیع بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۵

 

چرا چون ای حیات جان در این عالم وطن دارینباشد خاک ره ناطق ندارد سنگ هشیاری
چرا زهری دهد تلخی چرا خاری کند تیزیچرا خشمی کند تندی چرا باشد شبی تاری
در آن گلزار روی او عجب می‌ماندم روزیکه خاری اندر این عالم کند در عهد او خاری
مگر حضرت نقابی بست از غیرت بر آن چهرهکه تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۵

 

تو را تا سر بود برجا کجا داری کله داریکه شمع از بی سری یابد کلاه از نور جباری
سر یک موی سر مفراز و سر در باز و سر بر نهاگر پیش سر اندازان سزای تن، سری داری
چو بار آمد سر یحیی سرش بر تیرگی مانددرین سر باختن این سر بدان گر مرد اسراری
مبر مویی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۵۳ - روزی بدمستی کرده بود در عذر آن گوید

 

خداوند که داند خواست عذر لطف دوشینتچه سازم وز که خواهم یارب امروز اندرین یاری
ندارد بنده استحقاق این چندین خداوندیولیکن تو خداوندا خداوندی آن داری
به مستی خارجی‌ها کرده‌ام چندان که از خجلتنمی‌یارم که عذری خواهم امروزت به هشیاری
اگرچه دم نمی‌یارم زدن لیکن چنانک آیدبه شوخی می‌برم در پیش تو لنگی به رهواری
به چیزی دیگر این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۴ - در مدح صدر اجل خواجه مجیرالدین محمد

 

زهی کلک تو اندر چشم دولت کحل بیداریبه عونش کرده مدتها جهانداران جهانداری
مجیر دولت و دنیا و اندر دیدهٔ دولتز رای تست بینایی ز بخت تست بیداری
جهان مهر و کینت وجه ساز نعمت و محنتسپهر عفو و خشمت نقشبند عزت و خواری
به آسانی فکندی سایهٔ حشمت بر آن پایهکه نور آفتاب آنجا نگردد جز به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۶ - وله ایضا من بدیع افکاره

 

درین ضعف آن قدر دارم ز بیماری گر انباریکه بر بومی که پهلو می‌نهم قبریست پنداری
ز بیماری چنان با خاک یکسانم که از خاکماجل هم برنمی‌دارد معاذالله ازین خواری
مرا حالیست زار ای دوستان ز انسان که دشمن همبه حالم زار می‌گرید مبادا کس به این زاری
دل من تا نشد افکار عالم را نشد باورکه یک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۷

 

نمی‌پرسی ز حال ما، نه از ما یاد می‌آری
عزیز من عزیزان را کسی دارد بدین خواری؟
دل من کز همه عالم نیاز آرد به درگاهت
چنان دل را چنین شاید که بی‌جرمی بیازاری؟
دمم دادی که چون چشم خودم دارم به نیکویی
چه خیزد زین درون آخر برون از ناله و زاری
به آزار از درم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی