گنجور

 
قطران تبریزی
 

کمر بستند بهر کین شه ترکان پیکاری

همه یک رو بخونخواری همه یکدل بجراری

یکی ترکان مسعودی بقصد خیل مسعودان

نهاده تن بکین کاری ودل داده بخونخواهی

بسان کوه از انبوهی و چون ریک از فراوانی

چو شیران از گران زخمی چو دیوان از سبکباری

چه محمودی چه مسعودی چه مودودی چه داودی

چه خاقانی چه سلطانی چه دیوانی چه پیکاری

جهان جویان بدمسازی جهان گیران بهم پشتی

جهان سوزان بیک زخمی جهان روبان بیکباری

ز جان و مالشان یکباره نادیدار کردندی

اگر یک ساعت دیگر نگشتی شاه دیداری

چو عالی رأیت خسرو ز تاری گرد پیدا شد

بر ایشان روز روشن شد بکردار شب تاری

باندک لشگر اندک کرد مر بسیار ایشان را

سپه را شاه دانا به ز هم پشتی بسیاری

همه خویشان و پیوندان همه اندر هزیمتگه

ز بس زاری ز یکدیگر همی جستند بیزاری

اگر خسرو نبخشودی و در خورشان نفرمودی

نرستی جانور زانجا نه جنگی و نه پیکاری

چه ارزد غدر با دولت چه ارزد مکر با دانش

اگر چه کار ترکان هست مکاری و غداری

خداوندا پراکندی ز هم پیوسته خیلی را

چه از زنگان چه از گرگان چه از آمل چه از ساری

ز تنشان تلها کردی بصحرای سراب اندر

میان تلها کردی ز خونشان جویها جاری

وز آنجا تاختن کردی بسوی قلعه محکم

که بر باره اش نیابد ره بحیلت باد آزاری

فلک پهنا و بالا و در او مردان جنگ آور

گزیده هر یک از شهری بخونخواهی و عیاری

بر او رفتند تازان خیل تو در دم بآسانی

و گرچه دیو نتواند بر او رفتن بدشواری

دژی را همبر گردون بکردی پست با هامون

بیک ساعت چنان کانجا نبود آن هرگز انگاری

امیر دژ بگیتی در شده آواره چون غولان

یکی ساعت بود کوهی یکی ساعت بود غاری

نیاید باز پندارم هنوزش هوش او زی تن

چو کهتر مهتری جوید بخواری میر دو زاری

بسالاری و سرداری بصد لشکر یکی زیبد

بسالاران نباید هشت سالاری و سرداری

کسی کز گاه آدم باز شاهی چون تو پندارد

عجب ضایع شده باشد همه عمرش تو پنداری

ترا دانش ترا گوهر ترا منظر ترا مخبر

ز تیغت صاعقه بارد بدست ابر گهر باری

چو تو گردون نیاورده چو تو گیتی نپرورده

تو هستی حاجت مردم تو هستی حجت باری

نکو روی و نکورأیی نکودین و نکودانی

نکو فر و نکو کیشی نکوفال و نکوکاری

الا تا سرخی از گلنار نبود هیچ ناپیدا

الا تا سبزی از زنگار نبودا هیچ متواری

رخ تو باد گلناری و حلق خصم گلناری

سر تو باد زنگاری و گور خصم زنگاری

همیشه باش برخوردار ازین دولت وزین نعمت

که بر دل داد و دینداری و بر رخ ماه و خورداری

بمان اندر جهان شادان که در جسم جهان جانی

بزی بر مسند شاهی که شاهی را سزاواری