گنجور

 
قطران تبریزی
 

بمهر ماه دیداری سپردم دل بدیداری

همه بیمار و غم دل را ز چشم آید پدیداری

دلم دائم گرفتار است در عشق ستمکاری

نباشد عشق را چون من بعالم در گرفتاری

اگر دل عاشقی نارد بمهر ماه دیداری

من اندر درد و داغ و غم چرا پیچم بخود باری

اگر چون ابر شد چشمم بگریانی روا داری

تن من چون هوا شد ابر دائم در هوا باری

خداوند خداوندان همیشه لشگری بادا

مر او را چرخ لشگرگاه و انجم لشگری بادا

چو آن زلف بخم بینم ز غم پشتم بخم گردد

چو آن چشم دژم بینم روان من دژم گردد

چو بر من بگذرد شادان دل من جفت غم گردد

رخ دینار گون من ز دیده پر درم گردد

چو آن زلفین چون سنبل بگرد گل رقم گردد

کنار من ز خون چشم پر آب بقم گردد

خیال او بچین اندر همی نقش صنم گردد

مر او را فرق حورالعین همی خاک قدم گردد

دلی دارم که هر ساعت مر او را کام کم گردد

مرا جا نیست کز عشق تو دائم گرد غم گردد

خداوند خداوندان همیشه لشگری بادا

مر او را چرخ لشگرگاه و انجم لشگری بادا

رخی دارد چو ماه نو شود پر لاله باغ از وی

اگر خواهی بیفروزی دو صد شمع و چراغ از وی

ز مویش موکبست او را ز رویش چون چراغ از وی

چو بگشاید سر زلفین خود مشگین دماغ از وی

سپاهی عاریت خواهد همیشه پر زاغ از وی

ز بس بند و شکنج وی نبیند دل فراغ از وی

نگارم چون شود خندان بخندد باغ و راغ از وی

شود از باده لعل لبش پر می ایاغ از وی

تن من زار شد چونان که نشناسد کناغ از وی

نگردد دور یک ساعت دریغ و درد و داغ از وی

خداوند خداوندان همیشه لشگری بادا

مر او را چرخ لشگر گاه انجم لشگری بادا

بتی دارم چو ماه نو بزیر میغ گرد اندر

دلی دارم چو نیلوفر میان لاجورد اندر

ز مهر نیکوان آمد همه عجزی بمرد اندر

هوای آهوان دارد دل شیران بدرد اندر

هوا آرد همه بیشی باشک و روی زرد اندر

جفا آرد همی کاهش بصبر و خواب مرد اندر

دلش ماننده آهن میان آب سرد اندر

رخش ماننده یاقوت زیر سرخ ورد اندر

فراق او همی آرد رخ من زیر گرد اندر

چو جان دشمن خسرو بمیدان نبرد اندر

خداوند خداوندان همیشه لشگری بادا

مر او را چرخ لشگرگاه و انجم لشگری بادا

نبرده بوالحسن کافاق آباد است ز احسانش

علی کز همت عالی بزیبد تخت کیوانش

چو اندر بزم بنشیند همی ماه سما دانش

چو اندر صف بخواهد کین همی پیل دمان خوانش

نیاید روز کوشیدن برابر چرخ و کیوانش

نیاید روز بخشیدن برابر ماه تابانش

ز بهر آنکه گاه جود بر دل نیست فرمانش

بفرمانند سالاران و سلطانان کیهانش

اگر دستان گه کوشش بدیدی بند و دستانش

ببوسیدی ز بهر نام دست و پای دستانش

خداوند خداوندان همیشه لشگری بادا

مر او را چرخ لشگرگاه و انجم لشگری بادا

زمانه بیشتر داند ز هرکس پیشگاهش را

ستاره نیکتر خواهد ز هرکس نیکخواهش را

گر اهریمن بنام او دعا کردی الهش را

بیفزودی ثوابش را بپالودی گناهش را

وگر آهو بچشم اندر کشیدی گرد راهش را

اگر شیر آمدی پیشش دریدی گرده گاهش را

سپر از آفت کیوان همی ماند سپاهش را

جهان بر گوشه گردون همی پاید کلاهش را

سعادت جایگاه اوست بنگر جایگاهش را

سخاوت رسم و راه اوست بنگر رسم و راهش را

خداوند خداوندان همیشه لشگری بادا

مر او را چرخ لشگرگاه و انجم لشگری بادا

که داند جز تو عنبر را طراز مشتری کردن

ز سنبل بر گل حمرا هزار انگشتری کردن

مران انگشتریها را نگین از مشتری کردن

جهانی را بجان و چیز خود را مشتری کردن؟

که داند نعت روی تو به مهر خاوری کردن

که داند وصف قد تو بسرو کشمری کردن

دلی را کو ترا خواهد ز تو نتوان بری کردن

تو خود دانی که دشخوار است بیدل داوری کردن

تو از همزادگان پیشی به بند و دلبری کردن

من از هم پیشگان بیشم بمدح لشگری کردن

خداوند خداوندان همیشه لشگری بادا

مر او را چرخ لشگرگاه و انجم لشگری بادا

خداوند سپهر او را خداوند زمین دارد

کجا او را قدم باشد بزرگان را جبین دارد

همیشه مهر و کین او نشان کفر و دین دارد

همیشه دست و تیغ او نشان مهر و کین دارد

قضا زیر عنان دارد قدر زیر نگین دارد

گهی فرمان بر آن راند گهی پیشی برین دارد

مر او را برتر از هرکس همی چرخ برین دارد

ز بهر جان بدخواهانش مرگ اندر کمین دارد

سپهرش خاتمی بخشید کز دولت نگین دارد

جهانش جامه ای بخشید کز بخت آستین دارد

خداوند خداوندان همیشه لشگری بادا

مر او را چرخ لشگرگاه و انجم لشگری بادا

خداوند جهان باشد کسی کش تو خداوندی

کند پیوند با بخت آنکه تو با او بپیوندی

خداوندا به تو نازد به هر جائی خداوندی

یکی را حنظل و زهری یکی را شکّر و قندی

موالی را همه پندی معادی را همه بندی

که هم شاه جهانگیری و هم شیر عدو بندی

تهی کردی ز گوهر گنج و مدحت را بیاگندی

ازین مرجان چون خورشید جام خود برآگندی

درخت عدل بنشاندی درخت جور برکندی

ازین گیتی و زان گیتی بنام نیک خرسندی

خداوند خداوندان همیشه لشگری بادا

مر او را چرخ لشگرگاه و انجم لشگری بادا

امیر نامور بادی چو ما را نامور کردی

همیشه کان زر بادی که ما را کان زر کردی

بدین خلعت فرستادن مرا تاجی بسر کردی

چو تو جفت نظر بودی مرا جفت نظر کردی

مرا این بس که تو یک بیت شعر من زبر کردی

که جان بدسگالان را ز غم زیر و زبر کردی

نبودم نامور اول تو میرم نامور کردی

نبودم پر هنر اول تو شاهم پر هنر کردی

بدین یکره که سوی من بچشم دل نظر کردی

مرا زهر فریب دهر در دل چون شکر کردی

خداوند خداوندان همیشه لشگری بادا

مر او را چرخ لشگرگاه و انجم لشگری بادا