گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۷

 

ایا یاری که در تو ناپدیدمتو را شکل عجب در خواب دیدم
چو خاتونان مصر از عشق یوسفترنج و دست بیخود می بریدم
کجا آن مه کجا آن چشم دوشینکجا آن گوش کان‌ها می شنیدم
نه تو پیدا نه من پیدا نه آن دمنه آن دندان که لب را می گزیدم
منم انبار آکنده ز سوداکز آن خرمن همه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۸

 

سفر کردم به هر شهری دویدمبه لطف و حسن تو کس را ندیدم
ز هجران و غریبی بازگشتمدگرباره بدین دولت رسیدم
از باغ روی تو تا دور گشتمنه گل دیدم نه یک میوه بچیدم
به بدبختی چو دور افتادم از توز هر بدبخت صد زحمت کشیدم
چه گویم مرده بودم بی‌تو مطلقخدا از نو دگربار آفریدم
عجب گویی منم روی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۹

 

سفر کردم به هر شهری دویدمچو شهر عشق من شهری ندیدم
ندانستم ز اول قدر آن شهرز نادانی بسی غربت کشیدم
رها کردم چنان شکرستانیچو حیوان هر گیاهی می چریدم
پیاز و گندنا چون قوم موسیچرا بر من و سلوی برگزیدم
به غیر عشق آواز دهل بودهر آوازی که در عالم شنیدم
از آن بانگ دهل از عالم کلبدین دنیای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۹۳

 

ز تو صد فتنه بر جان پیش دیدم
چنین باشد چو گفت دل شنیدم
گذر کردم به بازار جمالت
دلی بفروختم، جانی خریدم
جهانی کشته ای از من مکن ننگ
که من هم در صف ایشان شهیدم
به کویت مردنم روزی هوس بود
بحمدالله، به کام دل رسیدم
بدار، ای پندگو، از دامنم دست
که من پیراهن عصمت دریدم
چه داند بی خبر خون خوردن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » به آن بالی که بخشیدی ، پریدم

 

به آن بالی که بخشیدی ، پریدم

به سوز نغمه های خود تپیدم

مسلمانی که مرگ از وی بلرزد

جهان گردیدم و او را ندیدم


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » می از میخانهٔ مغرب چشیدم

 

می از میخانهٔ مغرب چشیدم

بجان من که درد سر خریدم

نشستم با نکویان فرنگی

از آن بی سوز تر روزی ندیدم


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » چو خود را در کنار خود کشیدم

 

چو خود را در کنار خود کشیدم

به نور تو مقام خویش دیدم

درین دیر از نوای صبحگاهی

جهان عشق و مستی آفریدم


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » حضور ملت بیضا تپیدم

 

حضور ملت بیضا تپیدم

نوای دل گدازی آفریدم

ادب گوید سخن را مختصر گوی

تپیدم ، آفریدم ، آرمیدم


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » به بحر خویش چون موجی تپیدم

 

به بحر خویش چون موجی تپیدم

تپیدم تا به طوفانی رسیدم

دگر رنگی ازین خوشتر ندیدم

بخون خویش تصویرش کشیدم


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » چو اشک اندر دل فطرت تپیدم

 

چو اشک اندر دل فطرت تپیدم

تپیدم تا به چشم او رسیدم

درخش من ز مژگانش توان دید

که من بر برگ کاهی کم چکیدم


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » میان آب و گل خلوت گزیدم

 

میان آب و گل خلوت گزیدم

ز افلاطون و فارابی بریدم

نکردم از کسی دریوزهٔ چشم

جهان را جز به چشم خود ندیدم


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری