گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸

 

دلی کز عشق جانان جان نداردتوان گفتن که او ایمان ندارد
درین میدان که یارد گشت یکدمکه کس مردی یک جولان ندارد
شگرفی باید از گنج دو عالمکه جان یک لحظه بی‌جانان ندارد
به آسانی منه در کوی او پایکه رهرو راه را آسان ندارد
چه عشق است این که خود نقصان نگیردچه درد است این که خود درمان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹

 

اگر درمان کنم امکان نداردکه درد عشق تو درمان ندارد
ز بحر عشق تو موجی نخیزدکه در هر قطره صد طوفان ندارد
غمت را پاک‌بازی می‌ببایدکه صد جان بخشد و یک جان ندارد
به حسن رای خویش اندیشه کردمبه حسن روی تو امکان ندارد
فروگیرد جهان خورشید رویتاگر زلف تواش پنهان ندارد
فلک گر صوفییی پیروزه‌پوش استولی این هست او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱

 

کسی کو دل بر جانان ندارددلی دارد ولیکن جان ندارد
هر آنکو با سر زلف سیاهشسری دارد سر و سامان ندارد
ز غرقاب غمش کی جان توان بردکه دریا نیست کان پایان ندارد
بهر موئی دلی دارد ولیکنز چندین دل غمی چندان ندارد
قمر گفتم چو رویش دلفروزستولیکن چون بدیدم آن ندارد
نسیم باغ جنت چون عذارشگلی در روضهٔ رضوان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴

 

بیا، کاین دل سر هجران نداردبجز وصلت دگر درمان ندارد
به وصل خود دلم را شاد گردانکه خسته طاقت هجران ندارد
بیا، تا پیش روی تو بمیرمکه بی‌تو زندگانی آن ندارد
چگونه بی‌تو بتوان زیست آخر؟که بی‌تو زیستن امکان ندارد
بمردم ز انتظار روز وصلتشب هجران مگر پایان ندارد؟
بیا، تا روی خوب تو ببینمکه مهر از ذره رخ پنهان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۳۱

 

کسی کو همچو تو جانان ندارداگر چه زنده باشد جان ندارد
گل وصلت نبوید گر چو غنچهدلی پر خون لبی خندان ندارد
شده چون تو توانگر را خریدارفقیری کز گدایی نان ندارد
نخواهم بی تو ملک هر دو عالمکه بی تو هر دو عالم آن ندارد
غم ما خور دمی کآنجا که ماییمولایت غیر تو سلطان ندارد
تویی غمخوار درویشان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بهشت

 

کجا این روزگاری شیشه بازی

بهشت این گنبد گردون ندارد

ندیده درد زندان یوسف او

زلیخایش دل نالان ندارد

خلیل او حریف آتشی نیست

کلیمش یک شرر در جان ندارد

به صرصر در نیفتد زورق او

خطر از لطمهٔ طوفان ندارد

یقین را در کمین بوک و مگر نیست

وصال اندیشهٔ هجران ندارد

کجا آن لذت عقل غلط سیر

اگر منزل ره پیچان ندارد

مزی اندر جهانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری