گنجور

 
سراج قمری
 

کسی کاو عقل دور اندیش دارد

همیشه می به نزد خویش دارد

بجز خون رزان مرهم نجوید

کسی کاو دل زگردون ریش دارد

سرمن، خاک آن، کاین راه ورزد

دلم قربان آن، کاین کیش دارد

حدیث عقل کمترگو، که از عقل

حدیث باده، لذت بیش دارد

در این کژدم صفت طاس نگون سر

که در هر دل، زغم صد نیش دارد

بود سودای فاسد، گرکسی را

غم عقل صلاح اندیش دارد

سبک باید که مردم کار راند

که روزی بس گران در پیش دارد

زتو گر زشت و گر خوبت سرشتند

همان آید که دی برتو نوشتند

نباتی چو خط تو بستان ندارد

مذاق لبت شکرستان ندارد

همه«آنی»و ملک خوبی تو داری

تو این داری و جز تو، کس«آن»ندارد

چو گردون نیی، زانکه کین تو پیدا

چو روز است و، او مهر پنهان ندارد

خضر همچو خضرای دمنه بود خوار

اگر از لبت آب حیوان ندارد

بران آب حیوانت، شوق سکندر

چو ظلمات زلف تو، پایان ندارد

چو دل، جانت ندهم، که حاجت نداری

که تو جان محضی و، جان، جان ندارد

چو خاموش باشی، برد ظن همه کس

که دندان چون گوهرت، کان ندارد