گنجور

سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل ۲۴

 

بیفکن خیمه تا محمل برانندکه همراهان این عالم روانند
زن و فرزند و خویش و یار و پیوندبرادر خواندگان کاروانند
نباید ستن اندر صحبتی دلکه بی ایشان بمانی یا بمانند
نه اول خاک بودست آدمیزادبه آخر چون بیندیشی همانند
پس آن بهتر که اول و آخر خویشبیندیشند و قدر خود بدانند
زمین چندی بخورد از خلق و چندیهنوز از کبر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۹۳

 

بدین الحان داودی عجب نیستکه مرغان هوا حیران بمانند
خدای این حافظان ناخوش آوازبیامرزاد اگر ساکن بخوانند


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۴۴

 

خوشا آنانکه هر از بر ندانندنه حرفی وانویسند و نه خوانند
چو مجنون سر نهند اندر بیابانازین گو گل روند آهو چرانند


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۴۱

 

لبت را جان توان خواندن، ولیکن
نمی دانم که آن خط را چه خوانند؟
مرنج، ای پاک دامن، عاشقانت
اگر بر چشم تر دامن نشانند
نخواهم زیست، زخم عشق کاریست
رقیبان را بگو، تیغم نرانند
مکن بر ما نصیحت ضایع، ای شیخ
که مستان لذت تقوی ندانند
بگو پیشش، صبا، گه گه پس از ما
که اهل خاک خدمت می رسانند
به جایی کز گل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی