گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۸

 

سماع از بهر جان بی‌قرارستسبک برجه چه جای انتظارست
مشین این جا تو با اندیشه خویشاگر مردی برو آن جا که یارست
مگو باشد که او ما را نخواهدکه مرد تشنه را با این چه کارست
که پروانه نیندیشد ز آتشکه جان عشق را اندیشه عارست
چو مرد جنگ بانگ طبل بشنیددر آن ساعت هزار اندر هزارست
شنیدی طبل برکش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۷

 

قرار زندگانی آن نگارستکز او آن بی‌قراری برقرارست
مرا سودای تو دامن گرفته‌ستکه این سودا نه آن سودای پارست
منم سوزان در آتش‌های نو نومرا با یارکان اکنون چه کارست
همی‌نالد درون از بی‌قراریبدان ماند که آن جان نگارست
چو از یاری تو را جان خسته گرددنمی‌داند که اندر جانش خارست
تو در جویی و خارت می‌خراشدنمی‌دانی که خاری در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۷

 

چو آن کان کرم ما را شکارستبه هر دم هدیه ما را ده هزارست
که ما را نردبان زرین و سیمیننهد چون قصد ما بر بام یارست
بلادری‌ست در عالم نهانیکه بر ما گنج و بر بیگانه مارست
به پیش ما خزینه سیم مشمرکه ما را زر و سیم بی‌شمارست
ز پروانه اگر این افترا بوددو صد چندین ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵

 

ز عشق تو نهانم آشکارستز وصل تو نصیبم انتظارست
ز باغ وصل تو گل کی توان چیدکه آنجا گفتگوی از بهر خارست
ولی در پای تو گشتم بدان بویکه عهدت همچو عشقم پایدارست
دلم رفت و ز تو کاری نیامدمرا با این فضولی خود چه کارست
چو گویم بوسه‌ای گویی که فرداکرا فردای گیتی در شمارست
به بند روزگارم چند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۵

 

به چشمم بی تو گلشن خارزارست
لب پیمانه تیغ آبدارست
شراب کهنه چون غوره است در چشم
گل امسال چون تقویم پارست
به هر سو رو کنم تیغ برهنه است
به هر جا پا گذارم نیش خارست
زمین در دور داغ من نمکزار
هوا در عهد زخمم مشکبارست
اگر زینسان شکست آید به کارم
خوشا آیینه کاندر زنگبارست
چرا بلبل به خاک و خون نغلطد؟
که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۶

 

شراب نامرادی بی خمارست
به قدر تلخی این می خوشگوارست
جواب خشک ازان لبهای سیراب
به کشت عاشقان ابر بهارست
ازان چشم تو رنجورست دایم
که هم بیمار و هم بیماردارست
ز چشم یار قانع شو به دیدن
که پرسش بر دل بیمار بارست
نمی خیزد سپند از جا ز حیرت
در آن محفل که آن آتش عذارست
صبا را منفعل دارد ز جولان
اگر چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۸

 

مرا داغ تو بر جان یادگارست
فدایش باد جان چون داغ یارست
اگر جان می رود گو، رو، غمی نیست
تو باقی مان که ما را با تو کارست
به صف عاشقان میرم که گویند
سگ همخوابه یاران غارست
شدم بیخود، کرشمه کمترک کن
که من را باده و می مستکارست
ز ذوق من که در می پیر گشتم
چه داند پارسا کین شیرخوارست
غلام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۵

 

هوس دل را شکست اعتبارست

به یک مو حسن چینی ریش‌دارست

ز ننگ تنگ‌چشمیهای احباب

به هم آوردن مژگان فشارست

دل بی‌کینه زین محفل مجویید

که هر آیینه چندین زنگبارست

نمی‌خواهد حیا تغییر اوضاع

لب خاموش را خمیازه عارست

جضور اهل این گلزار دیدم

همین رنگ جنا شب‌ژنده‌دارست

عصا و ریش شیخ اعجاز شیخ است

که پیر و شیرخوارانی سوارست

نفس را هر نفس رد می‌کند دل

هوای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۸ - در مدح امیر نصر بن ناصر الدین سبکتگین گوید

 

سده جشن ملوک نامدارست
ز افریدون و از جم یادگارست
زمین گویی تو امشب کوه طورست
کزو نور تجلّی آشکارست
گر این روزست شب خواندش نباید
و گر شب روز شد خوش روزگارست
همانا کاین دیار اندر بهشت است
که بس پرنور و روحانی دیارست
فلک را با زمین انبازی آمد
که رسم هر دو تن در یک شمارست
همه اجرام آن ارکان نورست
همه اجسام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۹

 

گر از دل باز گویم بیقرار است
وگر از دیده خونش در کنارست
اگر عقل است سودای دماغ است
وگر خاطر پریشان روزگارست
نه روزم جز قلم کس همزبان است
نه شب الّا خیالم راز دارست
مگر هم سایه بامن همنشین است
مگرهم ناله با من سازگارست
وفا از هرکه جویم بی نشان است
جفا از هرکه گویم بیشمارست
عفا اللّه غم که با من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۳

 

دل سختت به سندان سخت بارست
دهانت را میان بس راز دارست
به آن خاک قدم جان همنشین است
به آن چاه ذقن دل یار غارست
ز بار جور و بار غم نترسم
من و آن آستان چندانکه بارست
چو بر گل میخرامی پا نگه دار
که گل را بیشتر زحمت ز خارست
به طاق ابروان در رشته کاریست
سر زلفت ولی رخ ساده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی