گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۰

 

شب فراق که داند که تا سحر چند استمگر کسی که به زندان عشق دربند است
گرفتم از غم دل راه بوستان گیرمکدام سرو به بالای دوست مانند است
پیام من که رساند به یار مهرگسلکه برشکستی و ما را هنوز پیوند است
قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیستبه خاک پای تو وان هم عظیم سوگند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳

 

ندیده‌ام رخ خوب تو، روزکی چند استبیا، که دیده به دیدارت آرزومند است
به یک نظاره به روی تو دیده خشنود استبه یک کرشمه دل از غمزهٔ تو خرسند است
فتور غمزهٔ تو خون من بخواهد ریختبدین صفت که در ابرو گره درافکند است
یکی گره بگشای از دو زلف و رخ بنمایکه صدهزار چو من دلشده در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴

 

خوشا! دلی که گرفتار زلف دلبند است
دلی است فارغ و آزاد، کو درین بند است
به تیر غمزه، مرا صید کرد و می‌دانم
که هیچ صید بدین لاغری، نیفکندست
علاج علت من، می کند به شربت صبر
لبت، که چاشنی صیر کرده، از قند است
فراق بر دل نادان، چو کاه، برگی نیست
ولیک بر همه دان، همچو کو الوند است
طریق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی