گنجور

 
سلیم تهرانی

شکفتگی به گل رویت آرزومند است

نهال حسن ترا با بهار پیوند است

ز رشک عشق خورم خون عندلیبان را

که دوست نیست گل، اما به دوست مانند است

ز شغل گریه زمانی نمی شود فارغ

مژه به دیده ی من پنجه ی هنرمند است

به یک نگاه برد صدهزار دل از دست

ببین معامله ی عشق، چند در چند است

ز ضبط گریه چه خصمی به جان خود داری؟

که جو خراب شود پیش آب چون بند است

خطای یکدگر از دوستی نمی بینند

گناه اهل محبت چو عیب فرزند است

ترا چه کار به صورت، نظر به معنی کن

شکسته است دل اما درست پیوند است

ترا ز پاس دل خستگان چه عار آید

که بنده ای تو و این خانه ی خداوند است

چه می شود که ازان آیتی بیاموزی

همین نه مصحف تنها برای سوگند است

سلیم را نبری نام پیش او قاصد

بگو کسی به تو بسیار آرزمند است!

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

زمانه پندی آزادوار داد مرا

زمانه چون نگری سر به سر همه پند است

به روز نیک کسان گفت تا تو غم نخوری

بسا کسا که به روز تو آرزومند است

زمانه گفت مرا خشم خویش دار نگاه

[...]

عراقی

ندیده‌ام رخ خوب تو، روزکی چند است

بیا، که دیده به دیدارت آرزومند است

به یک نظاره به روی تو دیده خشنود است

به یک کرشمه دل از غمزهٔ تو خرسند است

فتور غمزهٔ تو خون من بخواهد ریخت

[...]

سعدی

شب فراق که داند که تا سحر چندست

مگر کسی که به زندان عشق در بندست

گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم

کدام سرو به بالای دوست مانندست؟

پیام من که رساند به یار مهرگسل

[...]

سلمان ساوجی

خوشا! دلی که گرفتار زلف دلبند است

دلی است فارغ و آزاد، کو درین بند است

به تیر غمزه، مرا صید کرد و می‌دانم

که هیچ صید بدین لاغری، نیفکندست

علاج علت من، می کند به شربت صبر

[...]

جامی

زمانه پندی آزادوار داد مرا

زمانه را چو نکو بنگری همه پند است

ز روز نیک کسان گفت غم مخور زنهار

بسا کسا که به روز تو آرزومند است

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه