گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۰

 

تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرمتبسمی کن و جان بین که چون همی‌سپرم
چنین که در دل من داغ زلف سرکش توستبنفشه زار شود تربتم چو درگذرم
بر آستان مرادت گشاده‌ام در چشمکه یک نظر فکنی خود فکندی از نظرم
چه شکر گویمت ای خیل غم عفاک اللهکه روز بی‌کسی آخر نمی‌روی ز سرم
غلام مردم چشمم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۸۴

 

نرفت تا تو برفتی خیالت از نظرمبرفت در همه عالم به بی دلی خبرم
نه بخت و دولت آنم که با تو بنشینمنه صبر و طاقت آنم که از تو درگذرم
من از تو روی نخواهم به دیگری آوردکه زشت باشد هر روز قبله دگرم
بلای عشق تو بر من چنان اثر کرده‌ستکه پند عالم و عابد نمی‌کند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۸۵

 

یک امشبی که در آغوش شاهد شکرمگرم چو عود بر آتش نهند غم نخورم
چو التماس برآمد هلاک باکی نیستکجاست تیر بلا گو بیا که من سپرم
ببند یک نفس ای آسمان دریچه صبحبر آفتاب که امشب خوش است با قمرم
ندانم این شب قدر است یا ستاره روزتویی برابر من یا خیال در نظرم
خوشا هوای گلستان و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۳

 

مرا به صورت شاهد نظر حلال بود

که هرچه می‌نگرم شاهدست در نظرم

دو چشم در سر هر کس نهاده‌اند ولی

تو نقش بینی و من نقشبند می‌نگرم


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

عطار » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲

 

نه پای آنکه از کرهٔ خاک بگذرمنه دست آنکه پردهٔ افلاک بر درم
بی آب و دانه در قفسی تنگ مانده‌امپرها زنم چو زین قفس تنگ بر پرم
زان چرخ چنبری رسن و دلو ساخته استتا سر در آرد از رسن خود به چنبرم
سیرم ز روز و شب که درین حبس پر بلاروزی به صد زحیر همی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۲ - در نکوهش و ابراز نارضایی از خود

 

نظر همی کنم ار چند مختصر نظرمبه چشم مختصر اندر نهاد مختصرم
نمی‌شناسم خود را که من کیم به یقیناز آنکه من ز خود اندر به خود همی نگرم
عیان چو باز سفیدم نهان چو زاغ سیاهچنین به چشم سرم گر چنان به چشم سرم
شکر نمایم و از زهر ناب تلخ ترمبه فعل زهرم اگر چه به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲۴۵ - در مرثیهٔ جمال الدین اصفهانی وزیر صاحب موصل و وحید الدین عموی خود

 

جمال شاه سخا بود و بود تاج سرموحید گنج هنر بود و بود عم به سرم
به سوی این دو یگانه به موصل و شرواندلی است معتکف و همتی است برحذرم
هنر بدرد ز دندان تیز سین سخادلم درید و بخائید گوشهٔ جگرم
سخا بمرد و مرا هر که دید از غم و دردگریست بر من و حالم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۳۴۸ - در مدح تاج الدین ابوالمعالی محمد المستوفی گوید و عرق نسترن خواهد

 

ایا به عالم عهد از تو نوبهاروفاچرا چنین ز نسیم صبات بی‌خبرم
به خاصه چون تو شناسی که رنگ و بوی ندادخرد به باغ سخن بی‌شکوفهٔ هنرم
به صد زبانت چو سوسن بگفته بودم دیکه چون بنفشه ز سستی فروشدست سرم
گر اندکی عرق نسترن به دست آریبه من فرست وگرنه بگوی تا بخرم
زبان چو لاله به گرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۸

 

به یک نظر چو ببردی دل زبون ز برمچرا به دیدهٔ رحمت نمی‌کنی نظرم؟
به تن ز پیش تو دورم، ولی دلم بر تستنگاه دار دلم را، که سوختی جگرم
روا مدار که: با دشمنان من شب و روزتو جام بر لب و من بی‌لب تو جامه درم
بدان صفت زده‌ای خیمه بر دلم شب و روزکه سال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۹

 

چو تیغ بر کشد آن بی‌وفا به قصد سرمدلم چو تیر برابر رود که: من سپرم
به کوی او خبر من که می‌برد؟ که دگرغم تو کوی به کویم ببرد و دربدرم
به یاد روی تو مشغولم آن چنان، که نماندمجال آنکه به خود، یا به دیگری، نگرم
فراق آن رخ آبی به کار باز آوردکه هم نشان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۴

 

گرفته تا ره بغداد ماه نوسفرمهزار دجله به یک‌دم گذشته از نظرم
چه قطره‌ها که دمادم نریخت از مژه‌امچه شعله‌ها که پیاپی نخاست از جگرم
زمین به زلزله از سیل اشک خانه کنمفلک به غلغله از برق آه شعله ورم
چه شد خلیل که واله شود ز آتش منکجاست نوح که حیرت برد ز چشم ترم
شب فراق بود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۵

 

به جلوه کاش درآید مه نکوسیرمکه آفتاب نتابد مقابل قمرم
ز کار خلق به یک باره پرده بردارنداگر ز پرده درآید نگار پرده‌درم
اگر به چشم درستی نظر کند معشوقمن از شکسته سر زلف او شکسته‌ترم
رسیده‌ام به مقامی ز فیض درویشیکه از کلاه نمد پادشاه تاجورم
به اعتبار من امروز هیچ شاهی نیستکه پیش باده‌فروشان گدای معتبرم
هزار مرتبه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۸۴۶

 

که می‌برد ز رفیقان به دوستان خبرم
که من چگونه به درد از جهان همی گذرم
نه جز عصای قضا دست گیر در پیشم
نه جز نصیبه ی تقدیر بر فراز سرم
به اول آن همه امید در خیال که بود
که آخر این همه زحمت به زیر خاک برم
گمان برند مگر اهل دل که وقت رحیل
به سوی کالبد از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۸

 

مرا که زهره نباشد که در رخت نگرم
بیا بگو که ز وصل تو بر چگونه خورم؟
بچشم من نرد گردت ار بسی کوشم
بگرد تو نرسد چشمم ار بسی نگرم
بدولت غم تو آتش دلم زنده ست
ز شادی ار چه نماندست آب بر جگرم
شود ز سینۀ من مهر روی تو تابان
اگر چو صبح ز دست تو پیرهن بدرم
حکایت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

ظهیر فاریابی » قصاید » شمارهٔ ۵۴

 

چو ماه یکشبه بنهفت چهره از نظرم
مه دو هفته درآمد به تهنیت ز درم
بداد مژده عید از لطف چنانک گرفت
ز فرق تا به قدم جمله در گل و شکرم
مرا به شادی رویش به سینه باز آمد
دلی که مرده و زنده نبود ازو اثرم
چو خاک در کف پایش فتادم از خواری
اگر چه از سر تحقیق سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی
 

ظهیر فاریابی » قطعات » شمارهٔ ۷۸

 

شنید بنده که فرمانده جهان می گفت
که غم مخور تو که تیمار کارتو ببرم
ز خوردنیها من خود همین غمی دارم
چو زین برآمدم آخر ازین سپس چه خورم


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۳

 

اگر نه صید کسی گشته مرغ نامه‌برم
چرا به خدمت یاران نمی‌رسد خبرم؟
به شوق تا به سر تربتش نمی‌رفتم
نمی‌نمود وصیت به عشق اگر پدرم
گشوده‌ام به هم آغوشی قفس، آغوش
گشاده از پی پرواز نیست بال و پرم
ازین که رفته به گل پای من در آن سر کو
چه منت است ز دل، شرمسار چشم ترم
نیم ز حال شب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۴

 

رخ تو تا شده غایب به صورت از نظرم
کمر به دشمنی خواب بسته چشم ترم
فلک ز رشک جدا کردم از تو، ورنه هنوز
نبود وقت جدایی و موسم سفرم
فراق در گلویم ریخت زهر غم چندان
که گشت معدن الماس، سینه و جگرم
به دیده غنچه کند کار خنجر و پیکان
جدا ز دوست گر افتد به بوستان گذرم
مار به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی