گنجور

 
قوامی رازی
 

بدان خدای که جان آفرید و روزی داد

که در نبست دری تا دری دگر نگشاد

ز امر او به تن مرده جان زنده رسید

ز صنع او ز شب تیره روز روشن زاد

خدای ساخت دو عالم به امر کن فیکون

نه چرخ کرد و نه طبع و نه اتفاق افتاد

جهان ز بهر خلایق سرای مهمان ساخت

در سرای کرم باز کرد و خوان بنهاد

ز بهر مصلحت بندگان چه حاجتهاست

که بر زبان پیمبر پیام نفرستاد

بیافرید و بپرورید و ره نمود و بداشت

چه نیکوئی که نکرد وچه آرزو که نداد

چو پادشاهی چندین کرم بفرماید

کسی که بود و که باشد کزو نیارد یاد

چو زان اوئی او را شناس و او را خوان

که هر کجا که تو درمانی او رسد فریاد

اگر به داغ جهان آفرین بود جانت

هزار جان گرامی فدای جان تو باد

در خدای جهان گیر و آرزوها کن

که کس نگوید ازین در تو را خدای دهاد

قوامیا کمر بندگی همی بندی

خدای ز آتش دوزخ ترا کناد آزاد

به شاعری توئی آن نیک بخت شاگردی

که کس نبوده به جز آفریدگار استاد

ز آب خاطر تو آتش هوی بنشست

ز پیش خدمتت استاد روزگار استاد

ز عاجزی به تو برداشتیم دست نیاز

نیازمان بخر ای بی نیاز بنده نواز

تو راست در دو جهان صنعهای رنگارنگ

به آسمان و زمین داده ای شتاب و درنگ

ز امر تو که ز سرما چو سنگ باشد آب

ز صنع تو که ز گرما چو آب گردد سنگ

به تیر ماه دهی میوه های گوناگون

بهارگاه کنی شاخهای رنگارنگ

نگار حکمت تو خطهای سینه باز

دلیل قدرت تو نقطه های پشت پلنگ

ز هیبت تو همه سرزبان شده است آتش

ز حکمت تو همه تن دهان شدست نهنگ

ز روح ملک بدن را گماشتی خسرو

ز عقل درگه دل را به ساختی سرهنگ

ز آفرینش تو زشت خوی و نیکوخوی

یکی است مایه صلح و یکی است آلت جنگ

عجایب است همه کار تو خداوندا

درین چه طعنه زند فیلسوف بی فرهنگ

چو صنع دید به صانع چرا مقر نامد

چو راه یافت به خدمت چرا نکرد آهنگ

ترا ز بهر چه خوانده است علت اولی

پلید نفسی دارد ز نام پاک تو ننگ

خدای و علت اولی چو هر دو یک معنی است

خرد نباشد کردن بتمر و خرما جنگ

دل قوامی روشن به زهد و توحیدست

از آنکه آینه خاطرش ندارد زنگ

رسیده ای ز در شاعری به جایگهی

که دوستان همه شادند و دشمنان دلتنگ

توئی که رحمت تو هر سوئی که ره یابد

چو آفتاب همی بر همه جهان تابد

کریم بار خدایا به ما توبه شائی

غریب نیست اگر بر همه ببخشائی

اسیر و عاجز و بیچاره و گنهکاریم

نهاده گوش به امر تو تا چه فرمائی

به درگه تو چه خیزد ز ما و طاعت ما

به جز خجالت و درماندگی و رسوائی

در وجود تو بر ما گشادی اول حال

کرم کنی و در فضل هم تو بگشائی

ز ملک تو چه کمابیش کز خزانه جود

به خلعت و کرم و فضلمان بیارائی

سپاه را نه ای آن پادشا معاذالله

که خدمتی نبود جامگی نیفزائی

به خدمت تو اگر نیستیم پابرجای

به عزت تو که هم نیستیم هرجائی

اگر تو را چو قوامی است یک جهان بنده

کند کفایتشان رحمتت به تنهائی

بتابد و بنوازد چو آفتاب مرا

نگویدم چه کسی وز کجا همی آئی

نیازمندی و بیچارگی و نادانی

به درگه آورم ای سیدی و مولائی

به کبریا و جلال تو چون رسد برسد

همه بزرگی و دانائی و توانائی

ز فضل داشته آدمی و آدم را

ز صنع ساخته هشده هزار عالم را

کسی نرست ز دنیا مگر خدای پرست

در این زمانه هر آن کس که او به مرد برست

جهان بی خبر آن است و جای بی ادبان

سریر کفر بلند و سرای ایمان پست

رها مکن که جهان تاج بر سر تو نهد

که او به حیله تو را دست و پای خواهد بست

هر آنکه بر سر چرخ بلند پای نهد

چو بنگرید به آخر نداشت هیچ به دست

ز روزگار بدان رنجهات پیش آمد

که روزگارپرستی نه کردگارپرست

همی چه بندی با روزگار عهد که او

عروس عمر ترا تاج برد و عقد گسست

گرفت لشکر پیری بناگهت پس وپیش

ز گرد لشکر بر فرق تو غبار نشست

بخاست بادی در باغ بر درختانت

که بیخها همه برکند و شاخها بشکست

غم جهان چه خوری این زمان که عمر نماند

در قفص بچه بندی کنون که مرغ بجست

به توبه عذر گناهان ز کردگار بخواه

که روزگار به پایان رسید و سال بشست

به روزگار جوانی نبوده ای هشیار

مخور به پیری سیکی که تا نمیری مست

پذیر پند، بهشتی به توبه بستان

که در خزینه جبار درد و درمان هست

نشاط کن چو قوامی سوی سرای بقا

که در جهان فنا درد دل بری پیوست

اگر چه نیستت از چشم دوستان آزرم

چرا نیاید ازین شیبت سپیدت شرم

به عافیت بنشین زیر چرخ گرداگرد

که کنج عافیتی به بود زبردابرد

به هرزه کاری عمرت به آخر آوردی

ز جهل تا کی خواهی خدای را آزرد

بسا کسا که ز ایام آبروئی داشت

که هم ز محنت ایام خاک بر سر کرد

بود به اول با هر کسیش دلگرمی

به عاقبت نخرد هیچ را به آبی سرد

جهان پیر به لعنت به دایه ای ماند

که زارتر کشد آنرا که خوبتر پرورد

چو مادری است که حمل تو کرد و مرگ تو خواست

چو دایه ای است که شیر تو داد و خون تو خورد

عروس دنیا چون حفاظ و شرمی نیست

مکن مخنثی و مردوار ازو برگرد

طلاق پاک ده آن گنده پیر رعنا را

ز پیش آن که کشد مر ترا به حسرت و درد

همی چه بازی جان کاین جهان پیر دغا

به کعبتین شب و روز نیک بازد نرد

ز دام شهوت و ز بند حرص بیرون آی

که شخص و روی تو این هر دو کرد لاغر و زرد

ز ابلهی مکن ای مرد و مردی ار بجای

که چون تو مرد بسی رفت در سرای نبرد

چو نیک درنگرم سر به سر جهان گردیست

برین حدیث که گیرد کجا نشیند گرد

دل قوامی ازین شعرهاست جفت طرب

به سعی خاطر تیز و بفر ایزد فرد

نشین ز بهر قناعت به کنج عافیتی

که کنج عافیتی به ز گنج عاریتی

به هرزه بر سر دنیا مشو به نادانی

که چون توئی بچنین کار نیست ارزانی

چو عمر ضایع کردی بر آن پشیمان باش

اگرچه سود ندارد کنون پشیمانی

غم جهانی بر جان خویشتن چه نهی

به دست جهل تو خود را به جان چه رنجانی

به خدمت دگرانی بنان و جامه خویش

به کار دنیا مزدور دیو را مانی

به دوستی که بتر دشمنی رضا ندهد

تو را بدانچه تو اندر میانه آنی

مرا بگوی کز اینها که شان توئی غمخوار

که چاره تو کند آن زمان که درمانی

غم جهان چه خوری هرزه خویشتن را باش

به جای خود کن هر نیکوئی که بتوانی

جهان سرای خرابست رخت ازو بردار

که کس ندید و نبیند درو تن آسانی

مباش سغبه این خانه خراب و یباب

اگر نه دیوی رغبت مکن بویرانی

جهان چو حور بهشتی است نزد دیده تو

چو باز بینی غولی بود بیابانی

اگرچه پادشه وقتی اندرین عالم

بدان جهان کندت آرزوی دربانی

به شکل و صورت مردم نگه مکن کان گه

دراوفتی چو قوامی بدام نادانی

به چشم عقل در احوال روزگار نگر

که مایه ظلمات است پیر نورانی

ز پیش تیغ اجل میشو و سپر بفکن

به زخم گرز خرد مغز آرزو بشکن

حبیب ایزد بی چون رسول بارخدای

محمد قرشی آفتاب هردو سرای

چراغ عالم و خورشید شرع و بدر هدی

وزیر عقل و ندیم فرشته خاص خدای

رسول بازپسین مصطفای نیکو خلق

که بود خلقت او خلق را بهشت نمای

به نفس آیت رحمت به شرع رایت حق

امین راه نمای و کریم کارگشای

رسیده در صفت کبریا به قوت و قدر

گذشته از درج انبیا به همت و رای

بهشت در بر او گفته آرزوئی کن

فرشته بر در او گفته خدمتی فرمای

فزوده پایه اش از هر نبی به چند صفت

ستوده ایزدش اندر نبی به چندین جای

به برده روز شرف در جهان ز هریک دست

نهاده در شب معراج بر دو عالم پای

برون عرش مجیدش فرشته گفت بدوی

درون پرده غیبش خدای گفت در آی

خجسته رسم و مبارک پئی که از تشریف

بر آستانه او آشیانه کرده همای

به بوستان فصاحت گه گزارش وحی

زبان او صفت طوطیان شکر خای

بگرد عالم شرع بلند روشن او

چو آفتاب روان پرور و جهان آرای

درخت طوبی در باغ شرع او شاخی است

قوامی از بر او عندلیب مدح سرای

مطیع ملت او نیک بخت مسعودست

مقیم خدمت او بر مقام محمودست

ز طبع پاک قوامی حدیث خوش خیزد

از این بود که ز هر ناخوشی بپرهیزد

اگرچه جنس نباشد گریزد از ناجنس

چو عندلیب که با عنکبوت نامیزد

خدایگانا دانی که تیغ اندیشه

هزار بار به هیبت چو خون من ریزد

چو حق شناس ندارم چگونه گویم شعر

چو دل قوی نبود چون معانی انگیزد

بنانبائی بودستم و کنون هستم

نه مرد باشد کز کار خویش بگریزد

به دست و هم به پرویزن سپهر صفت

به جای آرد ضمیرم ستاره می بیزد

چو شعرهای من امروز زهد و توحیدست

چه باک دارم با حق کسی بنستیزد

اگر ز کعبه بیاویختند سبعیات

فرشته شعر من از عرش می درآویزد

ز بانگ و نام مرا در زمانه گردی خاست

گر آن تمام نشیند قیامه برخیزد

عنایت ازلی هیچ باقئی نگذاشت

مرا به شکر سر از سجده بر نباید داشت