گنجور

غزل ۳۸۵

 
سعدی شیرازی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم

گرم چو عود بر آتش نهند غم نخورم

چو التماس برآمد هلاک باکی نیست

کجاست تیر بلا گو بیا که من سپرم

ببند یک نفس ای آسمان دریچه صبح

بر آفتاب که امشب خوش است با قمرم

ندانم این شب قدر است یا ستاره روز

تویی برابر من یا خیال در نظرم

خوشا هوای گلستان و خواب در بستان

اگر نبودی تشویش بلبل سحرم

بدین دو دیده که امشب تو را همی‌بینم

دریغ باشد فردا که دیگری نگرم

روان تشنه برآساید از وجود فرات

مرا فرات ز سر برگذشت و تشنه‌ترم

چو می‌ندیدمت از شوق بی‌خبر بودم

کنون که با تو نشستم ز ذوق بی‌خبرم

سخن بگوی که بیگانه پیش ما کس نیست

به غیر شمع و همین ساعتش زبان ببرم

میان ما به جز این پیرهن نخواهد بود

و گر حجاب شود تا به دامنش بدرم

مگوی سعدی از این درد جان نخواهد برد

بگو کجا برم آن جان که از غمت ببرم

 

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | خواتیم | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

تصاویر مرتبط در گنجینهٔ گنجور

کلیات سعدی مصور و مذهب نسخه‌برداری شده در ۹۳۴ هجری قمری شیراز » تصویر 661 کلیات سعدی به تصحیح محمدعلی فروغی، چاپخانهٔ بروخیم، ۱۳۲۰، تهران » تصویر 823

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دکتر ترابی در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، دو شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲، ساعت ۲۳:۴۶ نوشته:

بیت دوم به هیچ رو با حال و هوای غزل مناسبت ندارد.

 

علی رستمی در ‫۶ سال و ۳ ماه قبل، سه شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۴، ساعت ۱۴:۱۰ نوشته:

چطور ندارد دکتر ترابی؟
میفرماید: "اکنون که حاجتم روا شد (وصال) دیگر از مرگ هراس ندارم..." همین مضمون در بیت نخست نیز آمده که: "[حال که در آغوش یارم] اگر مرا بسوزند باکی نیست."

 

ابوالحسن سلیمانی تپه سری در ‫۶ سال قبل، چهار شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۹:۱۵ نوشته:

در بیت اول به تناسب عود و شکر توجه کنید.وقتی که عود می سوزاندند برای ماندگاری بیشتر بوی عود مقداری شکر در مجمر می ریختند.

 

۷ در ‫۶ سال قبل، جمعه ۹ مرداد ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۵۲ نوشته:

یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم
گرم چو عود بر آتش نهند غم نخورم
میان ما بجز این پیرهن نخواهد بود
و گر حجاب شود تا به دامنش بدرم

 

در ‫۵ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۳۹۴، ساعت ۰۰:۳۷ نوشته:

ببند یک نفس ای آسمان دریچه صبح
بر آفتاب که امشب خوشست با قمرم

 

۷ در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، یک شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۰۵ نوشته:

سخن بگوی که بیگانه پیش ما کس نیست
به غیر شمع و همین ساعتش زبان ببرم
میان ما بجز این پیرهن نخواهد بود
و گر حجاب شود تا به دامنش بدرم
تهدیدهای سعدی بی مانند هست

 

پویا در ‫۵ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۴ خرداد ۱۳۹۵، ساعت ۰۷:۱۷ نوشته:

بیت دومش خرابه. بیت دوم رو نخونید.
دکتر سروش این رو که میخونه بیت دومی که اینجالومذه رو نمیخونه.
و طبع کژ منم به حاشیه ی اول نزذیکه.

 

فرخ در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، پنج شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۰۱ نوشته:

@پویا: از کِی تا حالا حاج فرج دباغ شده معیار کارهای سعدی؟

 

حمیدرضا در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، پنج شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۱۴:۱۴ نوشته:

در حاشیه تصحیح فروغی آمده:
«
در بیشتر نسخه‌های قدیم و جدید دو بیت ذیل را:
تویی برابر من یا خیال در نظرم
که من به طالع خود هرگز این گمان نبرم
تو همچنان که شکر در کنار و من چون عود
گرم بر آتش سوزان نهند غم نخورم
در آغاز همین غزل آورده و با حذف بیت اول و چهارم آن را به نام غزلی جداگانه مکرر ضبط نموده‌اند.
»

 

محدث در ‫۳ سال و ۱ ماه قبل، چهار شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۰۲:۰۱ نوشته:

سحر به بوی نسیمت به مژده جان سپرم
اگر امان دهد امشب فراق تا سحرم
چو بگذری، قدمی بر دو چشم من بگذار
قیاس کن که منت از شمار خاک درم
بکُشت غمزه‌ی خون ریز تو مرا صد بار
من از خیال لب جانفزات زنده‌ترم
گرفت عرصه‌ی عالم، جمال طلعت دوست
به هر کجا که روم آن جمال می‌نگرم
به رغم فلسفیان بشنو این دقیقه ز من
که غائبی تو و هرگز نرفتی از نظرم
اگر تو دعوی معجز عیان بخواهی کرد
یکی ز تربت من بر گذر، چو در گذرم
که سر ز خاک بر آرم، چو شمع و دیگر بار
به پیش روی تو، پروانه‌وار جان سپرم
مرا اگر به چنین شور، بسپرند به خاک
درون خاک، ز شور درون کفن بدرم
به دان صفت که به موج اندرون رَوَد کشتی
همی رَوَد تن زارم درون چشم ترم
ادیب پیشاوری

 

رقوی در ‫۳ ماه قبل، سه شنبه ۳۱ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۱۰ نوشته:

به نظر من این یکی از رندانه ترین غزلیات سعدی است. ولی همیشه در مصرع دوم بیت پنجم احساس میکنم وزن مشکل داره؛
خوشا هوای گلستان و خواب در بستان
اگر نبودی تشویش بلبل سحرم

 

مهراد در ‫۳ ماه قبل، پنج شنبه ۲ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۵۰ نوشته:

ورده‌اند که قاآنی دیوانی از غزل نیز پرداخته بود و گاهی در محافل خصوصی برای این و آن از غزل‌های خود می‌خواند، اما فروغی بسطامی که از دوستان دمخور قاآنی بود
و در غزل صاحب بعضی آثاربالنسبه لطیف، بارها به او می‌گفت: «آمیرزا حبیب، تو را به‌خدا از من بشنو و دیوان غزلت را تخلص به آب کن، در این شهر با کلاه بوقی و مدحیه پر شال و فعلاتن فعلات نمی‌توان به جایی رسید، کلاه نه ترک قلندری باید داشت و خرقه مرقّع» و این سخن فروغی درباره غزل‌های قاآنی بین فضلای عهد مشهور و مقبول بود اما قاآنی نمی‌شنید و حتی می‌پنداشت که فروغی از سر هم‌چشمی و رقابت چنین می‌گوید و بارها از وصال شیرازی در این خصوص داوری طلبیده بود، مرحوم وصال با آن‌که اعتقادی نظیر غزلسرای بسطام داشت، به صراحت او غزل‌های آن مقلد مداح را نفی نمی‌کرد.
تا آن‌که شبی از شب‌های زمستان در خانه وصال محفل انس و حال بود و باده و مطرب و قوّال هنگامه را از آتشدان بزرگ اطاق گرم‌تر کرده بودند، قاآنی هم در آن بزم بود و اتفاقآ و شاید علی‌الحساب دیوان غزلش نیز با او. همین که دوری چند باده پیمودند، مغنّی خواست غزلی بخواند، اشاره به وصال کردند که از غزل‌های خود به او بدهد، وصال قبول نکرد اصرار کردند، فایده نداشت، سرانجام خوشنویس صوفی مشرب غزلسرا، وصال، گفت: «اکنون که باده ما را از خودی خود پیاده کرده انصاف آنست که من شرمم می‌آید در این شهر همسایه خواجه و شیخ باشم و دعوی غزلسرائی داشته باشم» و آن‌گاه رقعه‌ای از مرقعات را که به تازگی با خط خوش خویش نوشته بود به دست مغنی داد که بخواند. مجلس خاموش گوش به راه آواز بود. ساز کرشمه‌ای کرد و راه و مقام بنمود و فروتن شد، ناگاه لحنی داودی آرامش و حال بزم را به این جواهر مرصع کرد که :
یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم گرم چو عود بر آتش نهند غم نخورم
ندانم این شب قدر است یا ستاره روز توئی برابر من یا خیال در نظرم
ساز سایه به سایه می‌آمد، چون موج شاخ و برگ‌های بید مجنون با باد، جائی بلند و بالا و غالبآ رام و افتاده،
روان تشنه برآساید از وجود فرات مرا فرات ز سر برگذشت و تشنه‌ترم
ببند یک نفس ای آسمان، دریچه صبح بر آفتاب، که امشب خوش است با قمرم
که ناگهان صدای افتادن چیزی در آتش نغمه مغنی را شکست و مجلس را متوجه
کرد، شعله‌ها شتابان و بی‌آرام شدند. وصال به قاآنی که نزدیک آتشدان نشسته بود گفت : «چه بود، آمیرزا حبیب؟» قاآنی جواب داد: «هیچ، کاری که میرزا عباس فروغی می‌گفت با آب بکنم، با آتش کردم.» یعنی دیوان غزلش را در آتش انداخته بود! وصال گفت : «آمیرزا، غمی نیست آب و آتش هر دو از مطهرات است، رحمت خدا بر تو و بر گلشن
*مقدمه دیوان عماد خراسانی به نوشتار مهدی اخوان ثالث

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.