گنجور

 
سلیم تهرانی

منم که غیر سفر نیست پیشه ی دگرم

همیشه خضر به آوارگی ست راهبرم

ز مهد، نقل مکان کرده ام به خانه ی زین

زمانه کرده چو یوسف بزرگ در سفرم

چو مور خسته ازان می کشم قدم در راه

که توشه ای بجز از ضعف نیست در کمرم

چو گل همیشه پریشان بود مرا دستار

ز بس که بی رخ او می زند جنون به سرم

غم زمانه خورم تا به چند، پنداری

که این خرابه به میراث مانده از پدرم

سلیم هر نفس از ضعف بس که می میرم

ز یاد برده ی میراث خوار و نوحه گرم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

نظر همی کنم ار چند مختصر نظرم

به چشم مختصر اندر نهاد مختصرم

نمی‌شناسم خود را که من کیم به یقین

از آنکه من ز خود اندر به خود همی نگرم

عیان چو باز سفیدم نهان چو زاغ سیاه

[...]

انوری

ایا به عالم عهد از تو نوبهاروفا

چرا چنین ز نسیم صبات بی‌خبرم

به خاصه چون تو شناسی که رنگ و بوی نداد

خرد به باغ سخن بی‌شکوفهٔ هنرم

به صد زبانت چو سوسن بگفته بودم دی

[...]

خاقانی

جمال شاه سخا بود و بود تاج سرم

وحید گنج هنر بود و بود عم به سرم

به سوی این دو یگانه به موصل و شروان

دلی است معتکف و همتی است برحذرم

هنر بدرد ز دندان تیز سین سخا

[...]

ظهیر فاریابی

چو ماه یکشبه بنهفت چهره از نظرم

مه دو هفته درآمد به تهنیت ز درم

بداد مژده عید از لطف چنانک گرفت

ز فرق تا به قدم جمله در گل و شکرم

مرا به شادی رویش به سینه باز آمد

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از ظهیر فاریابی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه