منم که غیر سفر نیست پیشه ی دگرم
همیشه خضر به آوارگی ست راهبرم
ز مهد، نقل مکان کرده ام به خانه ی زین
زمانه کرده چو یوسف بزرگ در سفرم
چو مور خسته ازان می کشم قدم در راه
که توشه ای بجز از ضعف نیست در کمرم
چو گل همیشه پریشان بود مرا دستار
ز بس که بی رخ او می زند جنون به سرم
غم زمانه خورم تا به چند، پنداری
که این خرابه به میراث مانده از پدرم
سلیم هر نفس از ضعف بس که می میرم
ز یاد برده ی میراث خوار و نوحه گرم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از وضعیت آوارگی و سفر خود سخن میگوید و تأکید میکند که هیچ کاری جز سفر انجام نمیدهد. او خود را شبیه خضر، راهنمای رنجها و مشکلات میداند و از تنهایی و آوارگیاش میگوید. با مقایسه خود با یوسف به نماد عبور از مشکلات و دوری از وطن اشاره میکند و از غم و درد ناشی از فقدان محبوبش رنج میبرد. او احساس ضعف و خستگی میکند و به یاد میراث پدرش و آنچه از دست داده، مینگرد. شاعر در آخر اشاره میکند که هر لحظه در حال مرگ است و دلتنگی و نوحهسرایی برای گذشتهاش او را آزار میدهد.
هوش مصنوعی: من کسی هستم که هیچ شغلی غیر از سفر ندارم. همیشه خضر، که نماد هدایت و راهنمایی است، مرا در آوارگی و بیخانمانی همراهی میکند.
هوش مصنوعی: از همان آغاز زندگی، به مکان جدیدی منتقل شدهام و اکنون در این دوران که در آن زندگی میکنم، مانند یوسف بزرگ در سفرم.
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف حالتی از خستگی و ناتوانی میپردازد. شاعر خود را مانند موری میداند که از شدت خستگی دیگر نمیتواند ادامه دهد. او در حال راه رفتن است، اما تنها چیزی که با خود بههمراه دارد ضعف است و هیچ چیز دیگری برای ادامه مسیر ندارد. این احساس کمبود توان و انرژی، تصویر واضحی از وضعیت او را به نمایش میگذارد.
هوش مصنوعی: مانند گلی که همیشه مضطرب و ناراحت است، من نیز به خاطر دوری از روی او، دچار جنون و آشفتگی شدهام و هیچ آرامشی ندارم.
هوش مصنوعی: من به مدت طولانی غم و اندوه زمانه را تحمل کردهام، گویی که این خرابه، به عنوان میراثی از پدرم به من رسیده است.
هوش مصنوعی: من هر لحظه به خاطر ضعف و ناتوانیام در حال مرگ هستم، زیرا مدام به یاد کسی هستم که به میراث من اهمیت نمیدهد و همیشه در حال نوحهخوانی است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
نظر همی کنم ار چند مختصر نظرم
به چشم مختصر اندر نهاد مختصرم
نمیشناسم خود را که من کیم به یقین
از آنکه من ز خود اندر به خود همی نگرم
عیان چو باز سفیدم نهان چو زاغ سیاه
[...]
اگر چه نیستت از چشم دوستان آزرم
چرا نیاید ازین شیبت سپیدت شرم
ایا به عالم عهد از تو نوبهاروفا
چرا چنین ز نسیم صبات بیخبرم
به خاصه چون تو شناسی که رنگ و بوی نداد
خرد به باغ سخن بیشکوفهٔ هنرم
به صد زبانت چو سوسن بگفته بودم دی
[...]
جمال شاه سخا بود و بود تاج سرم
وحید گنج هنر بود و بود عم به سرم
به سوی این دو یگانه به موصل و شروان
دلی است معتکف و همتی است برحذرم
هنر بدرد ز دندان تیز سین سخا
[...]
چو ماه یکشبه بنهفت چهره از نظرم
مه دو هفته درآمد به تهنیت ز درم
بداد مژده عید از لطف چنانک گرفت
ز فرق تا به قدم جمله در گل و شکرم
مرا به شادی رویش به سینه باز آمد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.