گنجور

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۲ - پند و اندرز

 

به نوبت‌اند ملوک اندرین سپنج سرایکنون که نوبت تست ای ملک به عدل گرای
چه دوستی کند ایام اندک اندک بخشکه بار بازپسین دشمنیست جمله ربای؟
چه مایه بر سر این ملک سروران بودندچو دور عمر به سر شد درآمدند از پای
تو مرد باش و ببر با خود آنچه بتوانیکه دیگرانش به حسرت گذاشتند به جای
درم به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۷۳

 

به هفت کشور تا شکر پنج و ده گویمنبود خواهم ساکن دو روز در یک جای
دو پای دارم چار دگر بباید از آنکبه هفت کشور نتوان رسید بی‌شش پای
چنان زندگانی کن ای نیک رایاز آن پس که توفیق دادت خدای
که خایند ز اندوهت انگشت دستچو اندر زمینت آید انگشت پای
مکن در جهان زندگانی چنانکجهانی به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۱۰

 

سپید برف برآمد به کوهسار سیاهو چون درونه شد آن سرو بوستان آرای
و آن کجا بگوارید ناگوار شده‌ستو آن کجا نگزایست گشت زود گزای


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۴۰

 

بر آفتاب حوادث بسوزم اولیترکه به هر سایه بود بر سرم سپاس همای
از این سپس من و کنجی و خانهٔ تاریککه سرد شد دلم بر هوای باغ و سرای


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۶

 

مهست یا رخ آن آفتاب مهر افزایشبست یا خم آن طره قمر فرسای
مرا مگوی که دل در کمند او مفکنبدان نگار پریچهره گو که دل مربای
چه سود کان مه محمل نشین نمی‌گویدکه بیش ازین مخروش ای درای هرزه درای
مرا بزلف تو رایست از آنکه طوطی راگمان مبر که بهندوستان نباشد رای
نوای نغمهٔ چنگم چه سود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۲ - در مدح خواجه رکن‌الدین عمیدالملک وزیر

 

در این مقام فرح‌بخش و جای روحفزایبخواه باده و بر دل در طرب بگشای
به عیش کوش و حیات دو روزه فرصت دانچو برق میگذرد عمر، کاهلی منمای
به دستگیری ساغر خلاص شاید یافتز جور وهم زمین گرد آسمان پیمای
به پایمردی گلگونه میتوان رستنز دست حادثهٔ روزگار محنت زای
طریق زهد نه راهست گرد هرزه مگردحدیث توبه نه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۶۸ - در مدح سلطان محمود غزنوی

 

چو آفرید بتا روی تو ز دوده خدای
مجوی فتنه و روی ز دوده را مزدای
بعارض تو آن گرد مشک سوده بسست
بچشم سرمه مکن ، خلق را بلا منمای
بلای تافته جعدت بسست بر دل خلق
متاب زلف و دگر بر بلا بلا مفزای
ببستن کمر و لب گشادن از خنده
همی میان و دهان ترا نبیند رای
اگر نمود نخواهی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۱۲

 

نگاه می‌کنم از هر چه آفرید خدای
مرا سه چیز خوش آمد درین بهشت سرای
یکی سماع و دوم باده و سیم شاهد
که اختیار همین هر سه کرد عالی رای
نه هم چو زمزمه‌ی مطرب است شوق‌انگیز
اگرچه سحر کند عندلیبِ زهره‌سرای
نه هم‌چو آبِ رزان مونس است و غم‌پرداز
اگرچه آب روان نیز هست جان‌افزای
نه چون زمرّد سبزست بر عذارِ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۱۴

 

که می‌برد خبر از من بدان جهان آرای
که زینهار تو و عهدِ من برایِ خدای
تو آفتابی و من ذرهّ‌ ای چنان نکنی
که در زمانه شوم چون هلال دست‌نمای
مرا خوش است به دشواری و به آسانی
به اعتمادِ تو ای ماه‌رویِ مهرافزای
اگر ز پیکر من بند بند بگشایند
روا بود تو به کس لب به خنده برمگشای
بکن برایِ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۲۰

 

دل شکسته ی ما را رعایتی فرمای
به پرسشی چه شود الله الله از سرِ پای
دمی درآی و زمانی بپای و در خلوت
کله فرو نه و بندِ بغلترق بگشای
اگر بلایِ دلِ مردم است بالایت
ستیزه ی دلِ من دم به دم بلا منمای
ببین که خلق چه غوغا کنند و فتنه شوند
تفرّجی کن و چون یوسف از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۱۷۶ - و له ایضاً یمدحه بعد وفات ابیه و یذکر جلوسه القضاء الرباسه

 

باقتصاد ارادت نهاد حکم خدای
اساس مصلحت روزگار بر شوو آی
قیاس آن ز شب و روز و ماه و خورمی کن
که چون یکی برود دیگری بگیرد جای
بروج را زپس یکدیگر طلوع بود
ستارگان بتناوب شوند چهره گشای
و لیک بعضی ثابت ترند از بعضی
بیان آن بکنم من بفکر معنی زای
شکوفه میوه به دل در بپیرورد یک چند
بفتد به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۳۱۱ - وله ایضا

 

زهی شکوه تو از روی ملک رنگ زدای
ضمیر تو بهمه کار خیر راهنمای
تویی که هست ترا آفتاب در سایه
تویی که هست ترا روزگار دست گرای
هوای دولت تو دوست ساز دشمن سوز
زبان خامۀ تو نقش بند طبع گشای
ز دولت تو همه کارها نظام گرفت
به چشک لطف در احوال من نظر فرمای
مرا که کار چو طوطی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

ظهیر فاریابی » قطعات » شمارهٔ ۹۵

 

خدایگانا صدور زمانه شمس الدین
ایا چو نور خرد رای تو جهان آرای
به هیچ دور فلک قفل های حادثه را
به از ضمیر تو نادیده هیچ قفل گشای
چو طبع منطقیان لطف تو سخن پرور
چو وهم هندسیان صیت تو جهان آرای
فراز هر سر شاخی گل وجود تو را
ز یادت است چو بلبل هزار مدح سرای
زمانه زیر و زبر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی