گنجور

 
کمال‌الدین اسماعیل
 

زهی شکوه تو از روی ملک رنگ زدای

ضمیر تو بهمه کار خیر راهنمای

تویی که هست ترا آفتاب در سایه

تویی که هست ترا روزگار دست گرای

هوای دولت تو دوست ساز دشمن سوز

زبان خامۀ تو نقش بند طبع گشای

ز دولت تو همه کارها نظام گرفت

به چشک لطف در احوال من نظر فرمای

مرا که کار چو طوطی بود شکر خایی

روا بود چو ستوری ز غصّه آهن خای

نشسته ام به یکی کنج در، به خود مشغول

گزیده راه قناعت نه میرم و نه گدای

دعای دولت تو بی طمع همی گویم

نه همچو این دگرانم به مزد مدح سرای

سه اسبه لشکر غم بر سرم همی تازد

گرم تو دست نگیری چگونه دارم پای؟

ز بهر بسته زبانان شکسته دل شده ام

به دست لطف ز کار من این گره بگشای

چو رهزنان ز چه محبوس مانده اند چنین

نکرده هیچ گناه اسبکان ره پیمای

گرسنه بسته بر آخورنه کاه و نه سبزه

ز بینوایی چون خاطر من اندر وای

ز عشق جوشان دیده سپیده چون کافور

ز شوق که شان دیده برنگ کاه ربای

چنان ز بی علفی مانده اند بیچاره

که آخر شبشان شد بهشت روح فزای

تویی که یاری مظلوم می دهی شب و روز

برین ستم زدگان از سر کرم بخشای

ز عدل عام همه خلق در تن اسانی

ز جور خاص منم در تعب غریب آسای

تعرّض خر حلآج کس چو می نکند

بر اسب بنده تطاول چراست بهر خدای؟

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
منبع اولیه: سیاوش جعفری
برای ویرایش و بهبود متن با نام کاربری خود وارد شوید

معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده استmusic_note

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.