گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۳

 

نه در وفات گذارد نه در جفا دلدارنه منکرت بگذارد نه بر سر اقرار
به هر کجا که نهی دل به قهر برکندتبه هیچ جای منه دل دلا و پا مفشار
به شب قرار نهی روز آن بگرداندبگیر عبرت از این اختلاف لیل و نهار
ز جهل توبه و سوگند می‌تند غافلچه حیله دارد مقهور در کف قهار
برادرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۴

 

چرا ز قافله یک کس نمی‌شود بیدارکه رخت عمر ز کی باز می‌برد طرار
چرا ز خواب و ز طرار می‌نیازاریچرا از او که خبر می‌کند کنی آزار
تو را هر آنک بیازرد شیخ و واعظ توستکه نیست مهر جهان را چو نقش آب قرار
یکی همیشه همی‌گفت راز با خانهمشو خراب به ناگه مرا بکن اخبار
شبی به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۵

 

بیار ساقی بادت فدا سر و دستارز هر کجا که دهد دست جام جان دست آر
درآی مست و خرامان و ساغر اندر دستروا مبین چو تو ساقی و ما چنین هشیار
بیار جام که جانم ز آرزومندیز خویش نیز برآمد چه جای صبر و قرار
بیار جام حیاتی که هم مزاج توستکه مونس دل خسته‌ست و محرم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۶

 

نبشتست خدا گرد چهره دلدارخطی که فاعتبروا منه یا اولی الابصار
چو عشق مردم خوارست مردمی بایدکه خویش لقمه کند پیش عشق مردم خوار
تو لقمه ترشی دیر دیر هضم شویولیست لقمه شیرین نوش نوش گوار
تو لقمه‌ای بشکن زانک آن دهان تنگستسه پیل هم نخورد مر تو را مگر به سه بار
به پیش حرص تو خود پیل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۷

 

شدست نور محمد هزار شاخ هزارگرفته هر دو جهان از کنار تا به کنار
اگر حجاب بدرد محمد از یک شاخهزار راهب و قسیس بردرد زنار
تو را اگر سر کارست روزگار مبرشکار شو نفسی و دمی بگیر شکار
تو را سعادت بادا که ما ز دست شدیمز دست رفتن این بار نیست چون هر بار
پریر یار مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۸

 

چه مایه رنج کشیدم ز یار تا این کاربر آب دیده و خون جگر گرفت قرار
هزار آتش و دود و غمست و نامش عشقهزار درد و دریغ و بلا و نامش یار
هر آنک دشمن جان خودست بسم اللهصلای دادن جان و صلای کشتن زار
به من نگر که مرا او به صد چنین ارزدنترسم و نگریزم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۹

 

مجوی شادی چون در غمست میل نگارکه در دو پنجه شیری تو ای عزیز شکار
اگر چه دلبر ریزد گلابه بر سر توقبول کن تو مر آن را به جای مشک تتار
درون تو چو یکی دشمنیست پنهانیبجز جفا نبود هیچ دفع آن سگسار
کسی که بر نمدی چوب زد نه بر نمدستولی غرض همه تا آن برون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴۰

 

بیامدیم دگربار چون نسیم بهاربرآمدیم چو خورشید با صد استظهار
چو آفتاب تموزیم رغم فصل عجوزفکنده غلغل و شادی میانه گلزار
هزار فاخته جویان ما که کو کوکوهزار بلبل و طوطی به سوی ما طیار
به ماهیان خبر ما رسید در دریاهزار موج برآورد جوش دریابار
به ذات پاک خدایی که گوش و هوش دهدکه در جهان نگذاریم یک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴۱

 

ز بامداد چه دشمن کشست دیدن یاربشارتیست ز عمر عزیز روی نگار
ز خواب برجهی و روی یار را بینیزهی سعادت و اقبال و دولت بیدار
همو گشاید کار و همو بگوید شکرچنان بود که گلی رست بی‌قرینه خار
چو دست بر تو نهد یار و گویدت برخیززهی قیامت و جنات و تحتها الانهار
بگو به موسی عمران که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴۶

 

مرا بگاه ده ای ساقی کریم عقارکه دوش هیچ نخفتم ز تشنگی و خمار
لبم که نام تو گوید به باده‌اش خوش کنسرم خمار تو دارد به مستیش تو بخار
بریز باده بر اجسامم و بر اعراضمچنانک هیچ نماند ز من رگی هشیار
وگر خراب شوم من بود رگی باقیچو جغد هل که بگردد در این خراب دیار
چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴۷

 

بکش بکش که چه خوش می‌کشی بیار بیارهزیمتان ره عشق را قطار قطار
کنار بازگشادست عشق از مستیرسید دلشدگان را گه کنار کنار
ز دست خویش از آن ساغری که می‌دانیاگر چه نیک خرابم بیا بیار بیار
قرار دولت او خواه و از قرار مپرسکه نیست از رخ او در دلم قرار قرار
نگار کردن چون اشک بر رخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۰

 

تو آن نه‌ای که به جور از تو روی برپیچند

گناه تست و من استاده‌ام به استغفار

مرا غبار تو هرگز اثر کند در دل

که خاکپای توام؟ خاک را چه غم ز غبار؟


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶ - در ستایش شمس‌الدین محمد جوینی صاحب دیوان

 

به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیارکه بر و بحر فراخست و آدمی بسیار
همیشه بر سگ شهری جفا و سنگ آیداز آنکه چون سگ صیدی نمی‌رود به شکار
نه در جهان گل رویی و سبزهٔ زنخیستدرختها همه سبزند و بوستان گلزار
چو ماکیان به در خانه چند بینی جور؟چرا سفر نکنی چون کبوتر طیار
ازین درخت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷ - مطلع دوم

 

کجا همی رود این شاهد شکر گفتار؟چرا همی نکند بر دو چشم من رفتار؟
به آفتاب نماند مگر به یک معنیکه در تأمل او خیره می‌شود ابصار
نظر در آینهٔ روی عالم افروزشمثال صیقل از آیینه می‌برد زنگار
برات خوبی و منشور لطف و زیبایینبشته بر گل رویش به خط سبز عذار
به مشک سودهٔ محلول در عرق ماندکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۲۹

 

برای ختم سخن دست بر دعا داریمامیدوار قبول از مهیمن غفار
همیشه تا که فلک را بود تقلب دورمدام تا که زمین را بود ثبات و قرار
ثبات عمر تو باد و دوام عافیتتنگاهداشته از نائبات لیل و نهار
تو حاکم همه آفاق وآنکه حاکم تستز بخت و تخت جوانی و ملک برخوردار


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۳۰

 

به قفل و پرهٔ زرین همی توان بستنزبان خلق و به افسون دهان شیدا مار
تبرک از در قاضی چو بازش آوردیدیانت از در دیگر برون شود ناچار


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۳۳

 

چو رنج برنتوانی گرفتن از رنجورقدم ز رفتن و پرسیدنش دریغ مدار
هزار شربت شیرین و میوهٔ مشمومچنان مفید نباشد که بوی صحبت یار


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۳۷

 

نگین ختم رسالت پیمبر عربیشفیع روز قیامت محمد مختار
اگر نه واسطهٔ موی و روی او بودیخدای خلق نگفتی قسم به لیل و نهار


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

عطار » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹

 

دلا گذر کن ازین خاکدان مردم خوارکه دیو هست درو بس عزیز و مردم خوار
همان به است که شیران ز بیشه برنایندکه گربگان تنک‌روی می‌کنند شکار
همان به است که بازانش پر شکسته بوندز عالمی که کلنگش بود قطار قطار
همان به است که گل زیر غنچه بنشیندکه وقت هست که سر تیزیی نماید خار
همان به است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۹۸

 

ز جمله نعمت دنیا چو تندرستی نیستدرست گرددت این چون بپرسی از بیمار
به کارت اندر چون نادرستیی بینیچو تن درست بود هیچ دل شکسته مدار


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۷

 

اگر گل آرد بار آن رخان او، نه شگفتهر آینه چو همه می‌خورد گل آرد بار
به زلف کژ ولیکن به قد و قامت راستبه تن درست ولیکن به چشمکان بیمار


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲ - در مدح سلطان محمد بن سلطان محمود غزنوی

 

شبی گذاشته‌ام دوش خوش به روی نگارخوشا شبا که مرا دوش بود با رخ یار
شبی که اول آن شب شراب بود و سرودمیانه مستی و آخر امید بوس و کنار
نه شرم آنکه ز اول به کف نیاید دوستنه بیم آنکه به آخر تباه گردد کار
میی بدست من اندر، چو مشکبوی گلاببتی به پیش من اندر، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳ - در مدح امیر محمد بن محمود بن ناصرالدین سبکتگین

 

مرا چه وقت خزان و چه روزگار بهارچه دور باید بودن همی ز روی نگار
بهار من رخ او بود و دور ماندم ازوبرابر آمد بر من کنون خزان و بهار
اگر خزان نه رسول فراق بود چراهزار عاشق چون من جدا فکند از یار
به برگ سبز چنان شادمانه بود درختکه من به روی نگارین آن بت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶ - در مدح عضدالدوله امیر یوسف سپاهسالار برادر سلطان محمود

 

همی نسیم گل آرد به باغ بوی بهاربهار چهر منا! خیز و جام باده بیار
اگرچه باده حرامست ظن برم که مگرحلال گردد بر عاشقان به وقت بهار
خدای، نعمت، ما را ز بهر خوردن دادبیا و نعمت او را ز ما دریغ مدار
چه نعمتست به از باده باده‌خواران راهمین بسست وگر چند نعمتش بسیار
بخاصه اکنون کز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹ - در مدح وزیر زاده ابوالفتح عبدالرزاق بن احمد بن حسن میمندی

 

برفت یار من و من نژند و شیفته‌واربه باغ رفتم با درد و داغ رفتن یار
بدان مقام که با من به می نشست همیبه روزگار خزان و به روزگار بهار
بنفشه دیدم و نرگس مقام کرده و باغبدین دو گشته ز خوبی چو صد هزار نگار
شده بنفشه به هر جایگه گروه گروهکشیده نرگس بر گرد او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۲۶۵ - مطایبه ملکشاه پدر سلطان سنجر با مرد اعرابی

 

حکایت است به فضل استماع فرمایندبه شرط آنکه نگیرند از این سخن آزار
به روزگار ملکشه عرابیی خج کولمگر به بارگهش رفت از قضا گه بار
سؤال کرد که امسال عزم حج دارممرا اگر بدهد پادشاه صد دینار
چو حلقهٔ در کعبه بگیرم از سر صدقبرای دولت و عمرش دعا کنم بسیار
چو پادشه بشنید این سخن به خازن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۲۶۹

 

من و سه شاعر و شش درزی و چهار دبیراسیر و خوار بماندیم در کف دو سوار
دبیر و درزی و شاعر چگونه جنگ کننداگر چه چارده باشند وگر چهار هزار


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۶

 

ایا صبا گرت افتد بکوی دوست گذارنیازمندی من عرضه ده بحضرت یار
ببوس خاک درش وانگه ار مجال بودسلام من برسان و پیام من بگزار
بگو که ایمه نامهربان مهر گسلنگار لاله رخ سرو قد سیم عذار
دل شکسته که در زلف سرکشت بستمبیادگار من خسته دل نگه می‌دار
مرا زمانه ز بی مهری از تو دور افکندزهی زمانهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۹

 

بجز نسیم که یابد نصیبی از گلزارکه یک گلست در این باغ و عندلیب هزار
چو از گل آرزوی مرغ خوش نظر بادستتو هم ببوی قناعت کن از نسیم بهار
و گر چه غنچه جهان را بروی گل بینیبدوز چشم جهان بین بخار و دیده مخار
ز تیغ و دار چه ترسانی ای پسر ما راکه تاج ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۰

 

چو هست قرب حقیقی چه غم ز بعد مزارنظر بقربت یارست نی بقرب دیار
چو زائران حرم را وصال روحانیستتفاوتی نکند از دنو و بعد مزار
رسید عمر بپایان و داستان فراقز حد گذشت و بپایان نمی‌رسد طومار
بباغ بلبل خوش نغمه سحر خوان بینکه روز و شب سبق عشق می‌کند تکرار
بیا که حلقه نشینان بزمگاه الستزدند بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۴

 

قلم گرفتم و می‌خواستم که بر طومارتحیتی بنویسم بسوی یار و دیار
برآمد از جگرم دود آه و آتش دلفتاد در نی کلکم ز آه آتش بار
امید بود که کاری برآید از دستمز پا فتادم و از دست برنیامد کار
اگر چه باد بود پیش ما حکایت توبرو نسیم و پیامی از آن دیار بیار
کدام یار که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۲۶ - تغزل و بهاریه

 

گشاده روی بهار، ای گشاده روی بهار
شراب سرخ بخواه و نبید سرخ بیار
بهار آمد و سنبل برآمد از لب جوی
به بوی زلف تو ای شمسهٔ بتان بهار
توازبهار فزونی بتا، به رنگ و به بوی
خود اینکه گفتم از من بسی شگفت مدار
بهارگیتی روزی دو بیش خرم نیست
بهار روی تو را خرمی بود هموار
به جزتو ای به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۲۷ - مرگ تزار

 

خمش مباش کنون کامد ای بهار، بهار
سخن زلعبت چین وبت بهار، به آر
ز بی‌حقیقتی چرخ و بیوفایی دهر
هزاردستان زد در میان باغ‌، هزار
چه گفت‌؟ گفت جهان رهزنی حرام‌خورست
تو سر به عشوهٔ دهر حرام‌خوار، مخار
زمانه کشت ترا نارسیده می‌درود
مکار تخم امل‌، در زمین این مکار
ز لعب دور قمر روشنی مدار طمع
که بر محک‌، سیه آمد عیار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰

 

چنین که من ز تو خود را نموده‌ام بیزارنعوذبالله اگر افتدم به تو سرو کار
هزار جان به جسد آیدم اگر روزیکشی به قدر گناه انتقام از من زار
بسی نماند که از کرده‌های من باشیتو در تعرض و من در مقام استغفار
به شرمساری انگار عاشقی چکنماگر شکنجه زلفت ز من کشد اقرار
سزای سرکشی من بس است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲

 

زهی ز سلطنتت روزگار منت دارشکار کرده خلقت دل صغار و کبار
جدار بزم تو را مهر گشته حاشیه پوشسوار عزم تو را چرخ گشته غاشیه‌دار
قضا ز لطف تو بر سائلان عطیه‌فشانقدر ز قهر تو بر ظالمان بلیه نگار
ز پیچ نوبت عدل بلند طنطنه‌اتفتاده غلغله در هفت گنبد دوار
هنوز منت ازین سو بود اگر تا حشرخلایق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

شیخ بهایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳

 

اگر کنم گله من از زمانهٔ غداربه خاطرت نرسد از من شکسته غبار
به گوش من، سخنی گفت دوش باد صبامن از شنیدن آن، گشته‌ام ز خود بیزار
که بنده را به کسان کرده‌ای شها! نسبتکه از تصور ایشان مرا بود صد عار
شها! شکایت، خود نیست گرچه از آدابولی به وقت ضرورت، روا بود اظهار
رواست گر من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شیخ بهایی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵ - در ستایش شاه شیخ ابواسحاق

 

گذشت روزه و سرما رسید عید و بهارکجاست ساقی ما گو بیا و باده بیار
صباح عید بده ساغریکه در رمضانبسوختیم ز تسبیح و زهد و استغفار
دمیکه بی می و معشوق و نای میگذردمحاسب خردش در نیاورد به شمار
غنیمت است غنیمت شمار و فرصت دان«توانگری و جوانی و عشق و بوی بهار»
بیا و بزم طرب ساز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۱۲

 

سپیده دم که گهربار بر در گلزار
شود به جلوه گل اندر نگار خانه یار
عجب نباشد، اگر از نسیم روح افزای
دم حیات زند نقش خامه بر دیوار
چه عشقهای کهن را که نو کند از سر؟
چو عندلیب برآرد ز شوق ناله زار
گهر فروش شود روی نیکوان ز عرق
گهی که گرم شود آفتاب را بازار
خوش آن کرشمه و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۴

 

بکوش ساقی از آن باده ساغری دست آر

که بوی ان کند ارواح مست را هشیار

چو روح از آن بکشد دین و دل و بباد دهد

چو عقل از آن بچشد افکند سر و دستار

بدل سرور بیارد ز سر غرور برد

بدیده نور ببخشد خرد خرد ز خمار

بیک پیاله شود صد هزار عاقل مست

هزار مست بیکجرعه زان شود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۵

 

فروغ نور جمال تو در دل بیدار

ز دود ز آینه کون ظلمت اغیار

بسوخت غیر سراسر در آتش غیرت

منادی لمن الملک واحد قهار

چو سیل قهر جلال احد هجوم آرد

چه چاره جز که بجولان او رود اغیار

بساحت جبروتش کجا رسد اوهام

چو عقل را ملکوتش ببسته راه گذار

شروق نور ازل شد چو در دلی تابان

ز اهل دل برباید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۹۹

 

کدام پیک مبارک قدم دعای مرا
برد به حضرت خورشید آسمان مقدار
پس از دعاب و زمین بوس گوید ای شاهی
که چرخ را همه بر قطب رای توست مدار
کسی که نام تو بر دل نوشت گشت عزیز
به غیر زر که به غایت شدست پیش تو خوار
به دور عدل تو از غصه فتنه شد در خواب
به بانگ کوس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۰۰

 

طریق نیست سفارش به آسمان کردن
که سایه بر سر سکان ربع مسکون دار
نه عادت است به خورشید درد سر بردن
که رحمتی کن و بر خاک عین لطف گمار
و یا به ابر گهربار درفشان گفتن
که بر بنات از طریق لطف ببار
وگر نداشته بودی هزار پی عرضه
رهی به حضرت خورشید آسمان مقدار
که بنده را ز عزیزان خویش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۰ - در مدح جناب حاجی آقاسی گوید

 

بهار آمد و دی را گرفت و کرد مهار

چنین‌ کنند بزرگان چو کرد باید کار

نمود رنگین شمشیر خود به خون خزان

چنین نماید شمشیر خسروان آثار

دو هفته پیشتر از آنکه پادشاه ختن

ز برج حوت به‌کاخ حمل‌گشاید بار

بهار را که بدو پشت عشرتست قوی

بخواند و گفت که ای جیش عیش را سالار

شنیده‌یی به ‌گلستان چه ظلم‌ کرده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۲ - د‌ر ستایش شیراز صانه‌لله عن الاعواز و اعیان آن و تخلص به مدح معتمدالدوله منوچهرخان طاب ثراه گوید

 

تبارک‌الله از فارس آن خجسته دیار

که می‌نبیند چون آن دیار یک دیار

به زیر بقعهٔ‌ گردون به روی رقعهٔ خاک

ندیده دیدهٔ بینا چنان خجسته دیار

کسی ندیده در آفاق اینچنین معمور

به هیچ عصری از اعصار مصری از امصار

نسیم او همه دلکش‌تر از نسیم بهشت

هوای او همه خرم‌تر از هوای بهار

ز لاله هر دمن اوست ‌کوهی از یاقوت

ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۴ - د‌ر مدح ناصرالدین شاه

 

چو چتر زرین افراشت مهر در کهسار

چو بخت شاه شد از خواب چشم من بیدار

ز عکس چشم می‌آلود آن نگار دمید

هزار نرگس مخمور از در و دیوار

هوا ز بوی خطش گشت پر ز مشک و عبیر

زمی زرنگ رخش گشت پر ز نقش و نگار

دو لعل او شهدالله دو کوزه شهد روان

دو زلف او علم‌الله دو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۵ - مطلع ثانی

 

که باد تا ابد از فر ایزد دادار

ملک جوان و جهان را به بختش استظهار

جمال هستی و روح وجود و جوهر جود

جهان شوکت و دریای مجد و کوه وقار

کمال قدرت و تمثال عقل و جوهر فیض

قوام عالم و تعویذ ملک و حرز دیار

سپهر همت و اقبال ناصرالدین شاه

که هست ناصردین محمد مختار

خلیفهٔ ملک‌العرش بر سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۳ - در ستایش امیر بهر‌ام صولت معتمدالدوله منوچهرخان طاب ثراه فرماید

 

ز شاهدی که بود رویش از نگار نگار

بخواه باده و بر یاد میگسار گسار

گرم هزار ملامت‌ کند حسود چه سود

کنون که بسته ز خون دلم نگار نگار

دلم‌گرفته ز جور زمانه ای همدم

حدیث زهد و ورع در میان میار می آر

ز قدّ کج‌کلهان راستی مگر جویی

وگرنه این طمع از چرخ ‌کج مدار مدار

برای آنکه ز من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

کسایی » دیوان اشعار » نقش دوست

 

میانهٔ دل من صورت تو بیخ زده ست
چو مُهر کش نتوان باز کندن از دیوار


متن کامل شعر را ببینید ...

کسایی
 

ابن حسام خوسفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳

 

زیاده می کند آن چشم پرخمار خمار
ز دل همی برد آن زلف بی قرار قرار
بخست غمزه ی تیز تو خانه ی چشمم
که گفت دیده ی اهل نظر به خار بخار
چنان بسوخت شرار غم تو خرمن دل
که می رسد به دماغم از آن شرار شرار
در انتظار مداوم به وعده ی فردا
که نیست ممکن ازین چرخ بی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابن حسام خوسفی
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۹۲ - نیز در مدح اتسز گوید

 

پناه ملک عجم ، شهریار دولت یار
چراغ دین عرب ، پادشاه گیتی دار
ابوالمظفر ، اتسز ، خدایگان بشر
که اختیار ملوکست و افتخار تبار
خدایگانی ، کز علم و حلم او هستند
کمینه ذره جبال و کهینه قطره بحار
غبار مرکب او سرمهٔ سنین و شهور
حریم مجلس او کعبهٔ صغار در کبار
بلند کردهٔ انعام او نگردد پست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

رشیدالدین وطواط » مقطعات » شمارهٔ ۴۶ - در حق نجم الدین

 

سوار فضلی ای نجم دین و می سازد
زمانه ساعد جاه ترا ز فخر سوار
یسار برده فراوان یمین مادح تو
از آن گزیده یمین و از آن خجسته یسار
نگار یافته از خط تو صحیفه عقل
وزان نگار خجل گشته خط و خد نگار
کنار عاطفت تست مأمن فضلا
که هیچ وقت نگیرند از آن کنار کنار
نزار شد تن بخت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۲۲ - ایضاً در مدح سلطان فرماید

 

چنین نماید شمشیر خسروان آثار
چنین کنند بزرگان چو کرد باید کار
بتیغ شاه نگر نامۀ گذشته مخوان
که راستگوی تر از نامه تیغ او بسیار
چو مرد بر هنر خویش ایمنی دارد
شود پذیرۀ دشمن بجستن پیکار
نه رهنمای بکار آیدش نه اختر گر
نه فال گوی بکار آیدش نه خواب گزار
رود چنانکه خداوند شرق رفت برزم
زمانه گشته مر او را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۲۸ - در مدح سلطان محمود

 

ز عشق خویش مگر زلف آن پری رخسار
شکسته شد که چنین چفته گشت چنبروار
زره نبود و زره شد ز بس گره که گرفت
شب سیاه که دید از گره زره کردار
ز بسکه لعب نماید ز بسکه بوی دهد
گهی مشعبد خوانندش و گهی عطار
نگر که باد برو بر چگونه مستولبست
که گاه دایره سازد ازو و گه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۳۰ - در صفت عمارت و باغ خواجه ابوالقاسم احمد بن حسن میمندی گوید

 

بهار زینت باغی نه باغ بلکه بهار
بهار خانۀ مشکوی و مشکبوی بهار
سرشت طبعش را هر چهار طبع هواست
نهاد سالش را هر چهار فصل بهار
ز رنگ صورت او کارنامۀ نقاش
ز بوی تربت او بارنامۀ عطار
هوا ز نکهت بویندگان او تبّت
زمین ز نضرت بینندگان او فرخار
بصر ز صورت او عالم صور گردد
اگر نگاه کنی ژرف سوی آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۳۵ - در صفت اسب و مدح سلطان غزنوی گوید

 

چهار پایی کش پیکر از هنر هموار
نگار گر ننگارد چو او بخامه نگار
جهنده ای که همی برق ازو برد جستن
رونده ای که همی باد ازو برد رفتار
رود چنانکه رود گوی روزکار از کف
جهد چنانکه جهد یوز شرزه روز شکار
بیاد ماند و کس باد دید ابر نهاد
بابر ماند و کس ابر دید آتش بار
بکوه ماند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۹۷

 

ایا نوشته هنرنامه‌ها فزون ز هزار
و یا شنیده ظفرنامه‌ها برون ز شمار
چو رزم شاه هنرنامهٔ شگفت بخوان
چو فتح شاه ظفرنامهٔ بدیع بیار
به رزم او نگر وگرد آن فسانه مگرد
به فتح او نگر و دست از آن حدیث بدار
مشافهه به همه وقت بهتر از ماضی
معاینه به همه حال بهتر از اخبار
حکایتی نشنیدست خلق در عالم
عجب‌تر از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۰۵

 

توانگری و جوانی و عشق و بوی بهار
شراب و سبزه و آب روان و روی نگار
خوش است خاصه‌کسی راکه بشنود به صبوح
ز چنگ نغمهٔ زیر و ز نای نالهٔ زار
دو چیز را به‌دو هنگام لذت دگرست
سماع را به صبوح و صبوح را به بهار
صبوح ساز و دگرباره عشرت از سرگیر
که باغ تازگی از سرگرفت دیگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۰۸

 

چه جوهر است ‌که آن را ز آهن است حصار
سر از حصار کشد بر سپهرْ دایره‌وار
چنانکه پیکر تن توده دارد از یاقوت
فراز تارک سر پرده دارد از زنگار
شهاب او به هوا بر شهاب‌ گوهر پاش
شعاع او به زمین بر شهابْ گوهرْ بار
چو شیر غرّد و از صولتش بغرّد شیر
چو مار پیچد و از هیبتش پیچید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۰۹

 

مبارک آمد بازی بدیع طرفه شکار
از آشیانهٔ شرع محمد مختار
گرفته نامهٔ حکم خدای در مخلب
گرفته خاتم عهد رسول در منقا‌ر
هوای نفس بشر در هوای ملت خلق
شکار اوست ز دریای مصر تا بلغار
که دید در همه عالم بدین صفت بازی
که در هوا نکند جز هوای نفس شکار
چو پر او بگشایند سی بود به عدد
چو بال او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۳۸

 

گل و مَه است همانا شکفته عارض یار
که ‌گونهٔ ‌گل و نور مهش بود هموار
مَه است بسته ز سنبل در او هزار گره
گل است‌ کرده ز عنبر بر او هزار نگار
بدیع نیست که از خط فزود خوبی دوست
شگفت نیست‌ که از خط شکفت عارض‌ یار
مه آنگهی بدرخشد که اندر آید شب
گل آن زمان به درآید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۳۹

 

ربود از دلم آن زلف بی‌قرار، قرار
نهاد بر سرم آن چشم پرخمار خمار
سرم‌ گرفته خمارست همچو چشم بتم
دلم چو زلف بتم تا گرفته است قرار
دهان یارم مانند نقطهٔ سیم است
کشیده گرد وی از غالیه یکی پرگار
اگر ستاره به پرگار در بود شب و روز
به نقطه در ز چه معنی ستاره دارد بار
صفات دیدهٔ بیمار و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۵۹۸

 

به هیچ بندگیی گرچه نیستم در کار
تو شرطِ بنده نوازیِ خود فرو مگذار
ز جنسِ عیب و هنر نیست آدمی خالی
من ارچه بی هنرم هم نظر دریغ مدار
جزاین گناه ندارم که دوست می دارم
تورا و گرنه به جایِ خودست استغفار
وگر جریمه ای از بنده در وجود آمد
به زلّتی نتوان شد ز دوستان بی زار
ز من زمانه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۸۵ - ایضاًله ویمدح السّلطان غیاث الدّین بیرشاه بن محمّد و یصف الفرس

 

خدای داد بملک زمانه دیگر بار
طراوتی نه باندازۀ قیاس وشمار
بفّر سایۀ رایات خسرو منصور
غیاث دولت ودین کز سپهرش آیدعار
خدایگان سلاطین مشرق ومغرب
که دست وخنجراوهست ابرصاعقه بار
بلندهمّت بسیاردان اندک سال
جهانگشای ممالک ستان گیتی دار
پلنگ خاصیت پیل زورشیرافکن
همای سایۀ طوطی حدیث باز شکار
درشت باطشۀ نرم گوی سخت کمان
گران عطا وسبک حملۀ لطیف آثار
غیاث ملّت و دولت، شهنشه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۸۶ - سوگند نامه

 

امید لذّت عیش از مدار چرخ مدار
که در دیار کرم نیست زادمی دیّار
مباش غرّه بدین خنده های صبح که هست
گشادگیّ رخ آفتاب خنجر بار
به مجلسی که درو دور هفت کاسه بود
خراب گردد بنیان مردم هشیار
بگرد خوان فلک دست آرزو کم یاز
که گرده ییست بر این خوان و اند لقمه شمار
مبند تنگ بر اسب زمانه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۹۰ - و له ایضا فی مذمة الشعراء

 

بچشم عقل نگه می کنم یمین ویساز
زشاعری بتر اندر جهان ندیدم کار
همیشه بینی او را ز فکرهای دقیق
دماغ تیره و دل خیره و روان افگار
جگر بسوزد تا معینی بنظم آرد
که بر محّک افاضل بود تمام عیار
برای پاکی لفظی شبی بروز آرد
که مرغ و ماهی باشند خفته و او بیدار
چو شد تمام برد نزد ناتمام خری
که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل