گنجور

 
فرخی سیستانی

چهار چیز گزین بود خسروان را کار

نشاط کردن چوگان و رزم و بزم شکار

ملک محمد محمود آمد و بفزود

بر این چهار بتوفیق کردگار چهار :

نگاه داشتن عهد و بر کشیدن حق

بزرگ داشتن دین و راستی گفتار

جز این چهار هنر، صد هنر، فزون دارد

کزین چهار هنر، هر یکی فزون صدبار

چو داد دادن نیکو، چو علم گفتن خوب

چو عفو کردن مجرم، چو بخشش دینار

هنر فراوان دارد ملک، خدای کناد

که باشد از هنر وعمر خویش برخوردار

چنانکه او ملکست و همه شهان سپهش

همه ملوک سپاهند و او سپهسالار

ز جمله ملکان جهان که داند کرد

هزار یک زان کان شهریار گیتی دار

بیک شکار گه اندر، من آنچه زو دیدم

ترا بگویم خواهی کنی گر استفسار

بدشت برشد روزی بصید کردن ومن

ز پس برفتم با چاکران و با نظار

ز دور دیدم گردی بر آمده بفلک

میان گرد مصافی چو آهنین دیوار

امیر پیش و گروهی شکار اندر پیش

بتیر کرده بر ایشان فراخ دشت حصار

همی فکندبه تیر و همی گرفت به یوز

چو گرد باد همی گشت بر یمین و یسار

بیکزمان همه بفکند و پس به حاجب گفت

که هرچه کشته تیر منست پیش من آر

ز بامدادان تا نیمروز حاجب او

میان دشت همی گشت با هزار سوار

بر استران سبک پی همی نهاد سبک

شکارها که برو تیر برده بودبکار

بماندمرکبش و استران بمانده شدند

ز بس دویدن تیز و ز بس کشیدن بار

هنوز پنج یکی پیش میر برده نبود

از آن شکار که از تیر میر شد کشتار

چو پشته پشته شداز کشته پیش روی امیر

فراخ دشتی چون روی آینه هموار

ز چشم آهو چون چشم دوست شد همه دشت

ز شاخ آهو چون زلف تابداده یار

مرا ز چشم و سیه زلف یار یاد آمد

فرو نشستم و بگریستم بزاری زار

در آرزوی دو زلف ودو چشم آهوی خویش

چو چشم شیران کردم ز خون دیده کنار

ز چاکران ملک چاکری بدید مرا

همی ندانم بونصر بود یا کشوار

برفت و گفت ملکرا که فرخی بگریست

بصیدگاه تو بر چشم آهویی بسیار

چو بازگشت همیبرد سوی خیمه خویش

ز خون دیده کناری عقیق دانه نار

مگر که آهو چشمست یار او که شده ست

بچشم آهو بر چشمهاش باران بار

ملک چنانکه ز آزادگی سزید گزید

ز آهوان چو نگاری ز بتکده فرخار

دراز گردن و کوتاه پشت و گرد سرین

سیاه شاخ و سیه دیده ونکو دیدار

بچشمش اندر گفتی کشیده بودستی

بسحر سرمه خوبی و نیکویی سحار

بمن فرستاد آنرا و معنی آن بوده ست

که شادمان شو و اندوه دل براین بگسار

بدین کریمی و آزادگی که داند بود

مگر امیر نکو سیرت نکو کردار

چه جایگاه شگفتست و کیست از امرا

سزای ملک جز آن آفتاب فخر تبار

در آنچه خواهد دادن خدای عرش بدو

چنین هزار جوانرا کرا بود مقدار

همی ندانی کاین دولتی چگونه قویست

تواین حدیث که گویم، نگر نداری خوار

رسد بجایی ملک محمد محمود

که کس بنشنید از ملک احمد مختار

یکان یکان همه فردا ترا پدید آید

تو گوش دار و ببین تا چگونه گردد کار

هنوز خاقان در خدمتش نبسته کمر

هنوز قیصر بر درگهش نکرده نثار

هنوز نامه او با خوانده نیست بر فغفور

هنوز خطبه او کرده نیست در بلغار

هنوز نایب او با دبیر و مستوفی

خراج مغرب را برگرفته نیست شمار

هنوز پیشرو روسیان بطبع نکرد

رکاب او را نیکو بدست خویش بشار

هنوز رود سرایان نساختند به روم

ز بهر مجلس او ارغنون و موسیقار

هنوز طوف نکرده ست و سر بسر بنگشت

چنانکه باید گرد جهان سکندر وار

بسی نمانده که کار جهان چنین گردد

بکام خویش رسیده من و همه احرار

همیشه تا نبود گل بروزگار خزان

چنانکه میوه نباشد بروزگار بهار

خدای ناصر او باد و روزگار بکام

فلک مساعد و گیتی برو گرفته قرار