گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵

 

برو به کار خود ای واعظ این چه فریادستمرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست
میان او که خدا آفریده است از هیچدقیقه‌ایست که هیچ آفریده نگشادست
به کام تا نرساند مرا لبش چون ناینصیحت همه عالم به گوش من بادست
گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیستاسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست
اگر چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷

 

بیا که قصر امل سخت سست بنیادستبیار باده که بنیاد عمر بر بادست
غلام همت آنم که زیر چرخ کبودز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست
چه گویمت که به میخانه دوش مست و خرابسروش عالم غیبم چه مژده‌ها دادست
که ای بلندنظر شاهباز سدره نشیننشیمن تو نه این کنج محنت آبادست
تو را ز کنگره عرش می‌زنند صفیرندانمت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۱

 

جهان و کار جهان سر به سر اگر بادستچرا ز باد مکافات داد و بیدادست
به باد و بود محمد نگر که چون باقیستز بعد ششصد و پنجاه سخت بنیادست
ز باد بولهب و جنس او نمی‌بینیکه از برای فضیحت فسانه شان یادست
چنین ثبات و بقا باد را کجا باشددر این ثبات که قاف کمتر آحادست
نبود باد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶ - موعظه و نصیحت

 

هران نصیبه که پیش از وجود ننهادستهر آنکه در طلبش سعی می‌کند بادست
سر قبول بباید نهاد و گردن طوعکه هرچه حاکم عادل کند نه بیدادست
کلید فتح اقالیم در خزاین اوستکسی به قوت بازوی خویش نگشادست
به چشم طایفه‌ای کژ همی نماید نقشگمان برند که نقاش غیراستادست
اگر تو دیده‌وری نیک و بد ز حق بینیدو بینی از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶ - وله روح‌الله روحه

 

مباش بندهٔ آن کز غم تو آزادستغمش مخور، که به غم خوردن تو دلشادست
مریز آب دو چشم از برای او در خاککه گر بر آتش سوزنده در شوی بادست
کجا دل تو نگه دارد؟ آنکه از شوخیهزار بار دل خود به دیگران دادست
بخلوت ارچه نشیند بر تو، شاد مباشکه یارش اوست که بیرون خلوت استادست
اگرچه پیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۷

 

مرا ز پیر خرابات نکته ای یادست
که غیر عالم آب آنچه هست بر بادست
گنه به ارث رسیده است از پدر ما را
خطا ز صبح ازل رزق آدمیزادست
فروغ صبح شکرخند را دوامی نیست
خوشا کسی که به زهر عتاب معتادست
مپوش چشم درین خاکدان ز رخنه دل
که این دریچه به جنت مقابل افتادست
علاج نیش ملامت نمی توانم کرد
مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۶

 

مرا ز پیر خرابات این سخن یادست
که غیر عالم آب آنچه هست بر بادست
تهی است چشم تو از سرمه سلیمانی
وگرنه شیشه گردون پر از پریزادست
ز کلفت است خطر بیش سخت رویان را
که زنگ، تشنه آیینه های فولادست
ازان به زندگی خویش خلق می لرزند
که دایم از نفس این شمع در ره بادست
ز کار خویش هنرمند را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱

 

به هر غمی که رسد از تو خاطرم شاد استکه بندهٔ تو ز بند کدورت آزاد است
چگونه پیش تو ناید پری به شاگردیکه مو به موی تو در علم غمزه استاد است
ز سیل حادثه غم نیست میگساران راکه آستانه می‌خانه سخت بنیاد است
غم زمانه مرا سخت در میانه گرفتبیا فدای تو ساقی که وقت امداد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۱

 

کنون که مژدهٔ دیدار شوق بنیادست

به هر طرف رودم دل تجلی‌آبادست

مکن به آینه تکلیف نامه و پیغام

که در حضور نویسی تحیر استادست

تعلقی به دل ما خیال بشه نکرد

به ناوکت‌ که درین باغ سرو آزادست

مشو ز حسرت دیدار بیش ازین غافل

که دیده‌ها چو جرس بی‌ تو شیون‌آبادست

«‌نه دام دانم و نی دانه اینقد‌ر دانم‌»

که دل به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۳۴ - وله ایضا

 

خدا یگان شریعت پناه اهل هنر
که امر جزم ترا روزگار منقادست
زمین ز حلم تو در آرزوی تو قیرست
خرد ز کلک تو در انتظار ارشادست
چو در معانی ذات تو می کنم فکرت
کمینه خاطر وقّاد و طبع نقّادست
به زیر سایۀ اقبال تست آن مجمع
که آفتاب درو از عداد افرادست
شمایل تو در احیای رسمهای کرم
بدیع نیست که گویم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل