گنجور

 
حیدر شیرازی

دلم ز خطهٔ شیراز و قوم او شادست

که بِهْ ز خطهٔ مصر و دمشق و بغدادست

به هر طرف که روم دلبری شکردهن است

به هرکجا نگرم لعبتی پریزادست

طواف خطهٔ شیراز می‌کنم شب و روز

که همچو کعبه عزیز و لطیف‌بنیادست

چو یار حورْوَشَم با شراب دست دهد

به لاله‌زار خرامم که جنت‌آبادست

درآ به باغ ملک، بند غم ز دل بگشا

ببین که لاله‌عذارم چو سرو آزادست

بیا که جنت و کوثر مصلی و رکنی است

ببین که باغ ارم باغ جعفرآبادست

مگر که خسرو شیرین‌دهن نمی‌داند

که شور شکر شیرین ز سوز فرهادست؟

در آب و آتش عشقش چگونه خاک شوم

که خاکساری من در هوای او بادست

نمی‌خورد غم دنیا و آخرت حیدر

دلش به شادی وصل تو در جهان شادست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مجیرالدین بیلقانی

جهان و کار جهان سر بسر همه بادست

خنک کسی که ز بند زمانه آزادست

ثبات نیست جهان را به ناخوشی و خوشی

که او به عهد وفا سخت سست بنیادست

گلی به دست که دادست روزگار بگو؟

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

خدا یگان شریعت پناه اهل هنر

که امر جزم ترا روزگار منقادست

زمین ز حلم تو در آرزوی تو قیرست

خرد ز کلک تو در انتظار ارشادست

چو در معانی ذات تو می کنم فکرت

[...]

مولانا

جهان و کار جهان سر به سر اگر بادست

چرا ز باد مکافات داد و بیدادست

به باد و بود محمد نگر که چون باقیست

ز بعد ششصد و پنجاه سخت بنیادست

ز باد بولهب و جنس او نمی‌بینی

[...]

سعدی

هر آن نصیبه که پیش از وجود ننهادست

هر آن که در طلبش سعی می‌کند بادست

سر قبول بباید نهاد و گردن طوع

که هرچه حاکم عادل کند نه بیدادست

کلید فتح اقالیم در خزاین اوست

[...]

اوحدی

مباش بندهٔ آن کز غم تو آزادست

غمش مخور، که به غم خوردن تو دلشادست

مریز آب دو چشم از برای او در خاک

که گر بر آتش سوزنده در شوی بادست

کجا دل تو نگه دارد؟ آنکه از شوخی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه