گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی

بیا که عرصه میخانه عشرت آبادست

ز ساحتش خس اندوه رفته بر بادست

کتابه در عالیش این رقم کین در

بآنکه از دو جهان رو نتافت نکشادست

ز تاق مرتفعش این صدا رسید به گوش

«بیا که قصر امل سخت سست بنیادست »

به سوی مغبچه رندانش را خطاب که خیز

«بیار باده که بنیاد عمر بر بادست »

سرور نغمه گرش اینکه داد عیش دهید

به نقل و باده که کار زمانه بیدادست

سبو ز غلغل می کرده این ندا که بنوش

قدح که دیر کهن را بسی چو تو یادست

به جلوه ز آئینه جام چهره مقصود

که هست کشته باو چشم هر که افتادست

بدار ساقی ازان جام می که شد عمری

کز اشتیاق ویم کار آه و فریادست

که مست گشته کنم ترک خویش چون فانی

هرانکه مست خراب این چنین شد آبادست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مجیرالدین بیلقانی

جهان و کار جهان سر بسر همه بادست

خنک کسی که ز بند زمانه آزادست

ثبات نیست جهان را به ناخوشی و خوشی

که او به عهد وفا سخت سست بنیادست

گلی به دست که دادست روزگار بگو؟

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

خدا یگان شریعت پناه اهل هنر

که امر جزم ترا روزگار منقادست

زمین ز حلم تو در آرزوی تو قیرست

خرد ز کلک تو در انتظار ارشادست

چو در معانی ذات تو می کنم فکرت

[...]

مولانا

جهان و کار جهان سر به سر اگر بادست

چرا ز باد مکافات داد و بیدادست

به باد و بود محمد نگر که چون باقیست

ز بعد ششصد و پنجاه سخت بنیادست

ز باد بولهب و جنس او نمی‌بینی

[...]

سعدی

هر آن نصیبه که پیش از وجود ننهادست

هر آن که در طلبش سعی می‌کند بادست

سر قبول بباید نهاد و گردن طوع

که هرچه حاکم عادل کند نه بیدادست

کلید فتح اقالیم در خزاین اوست

[...]

اوحدی

مباش بندهٔ آن کز غم تو آزادست

غمش مخور، که به غم خوردن تو دلشادست

مریز آب دو چشم از برای او در خاک

که گر بر آتش سوزنده در شوی بادست

کجا دل تو نگه دارد؟ آنکه از شوخی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه