به گریه سحر و آه شب دلم شادست
چو گل که تازه ز آب و شکفته از بادست
فسردگی به دل بوالهوس میاموزید
که مرده در روش آرمیدن استاد است
خیال زلف تو ننشسته هرگز از پرواز
مگو که مرغ هوایی ز قید آزاد است
چو ترکش تو ز پیکان پرست دیده من
نیم گر آینه چشمم چرا ز فولادست؟
چو غنچه سر به گریبان کشد همیشه ز شرم
کسی که گردنش از قید عشق آزاد است
نشد ز سلسله ما برون گرفتاری
درین قبیله مگر عشق وقف اولادست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان احساس شادابی و زیبایی در دل شاعری میپردازد که به گرمی صبح و سحر مینگرد. او به تضاد بین عشق و آزادی اشاره میکند و میگوید که عشق همچون زنجیری است که انسان را به خود وابسته میکند. شاعر از خود میپرسد که چرا با وجود این همه احساسات عاشقانه، باز هم فریب آزادی را میخورد. او با استفاده از تصاویر و تشبیهات، احساسات عمیق خود را نسبت به معشوق و عشق توصیف میکند و در نهایت به این نتیجه میرسد که عشق در این قبیله به نسلهای آینده منتقل خواهد شد.
هوش مصنوعی: دل من به خاطر گریههای صبحگاهی و نالههای شب، شاداب و سرزنده است مانند گلی که تازه از آب گرفته و با وزش باد شکفته و باز شده است.
هوش مصنوعی: غم و اندوه را به دل کسی که هوسهای بیجا دارد نیاموزید، چرا که مردگان در آرامش و استراحت، خبره و استاد هستند.
هوش مصنوعی: زخم زلف تو هیچگاه از ذهنم نرفته، پس دربارهٔ پرواز نگو که پرندهٔ عاشق در قید و بند نیست.
هوش مصنوعی: اگر تیر و کمان تو چشمانم را هدف قرار دادهاند، پس چرا آینهای که در چشمانم است از فولاد ساخته شده است؟
هوش مصنوعی: وقتی گل به خاطر شرم سرش را به داخل محفظهاش میبرد، نشان میدهد که شخصی که از عشق رهایی یافته، هیچ احساسی از شرم ندارد.
هوش مصنوعی: در این دنیا هرگز نمیتوان از مشکلات و بندهایی که ما را به این قبیله وابسته کردهاند، رهایی یافت، مگر اینکه عشق به نسلهای آینده و ادامه دادن آن، در نظر گرفته شود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
جهان و کار جهان سر بسر همه بادست
خنک کسی که ز بند زمانه آزادست
ثبات نیست جهان را به ناخوشی و خوشی
که او به عهد وفا سخت سست بنیادست
گلی به دست که دادست روزگار بگو؟
[...]
خدا یگان شریعت پناه اهل هنر
که امر جزم ترا روزگار منقادست
زمین ز حلم تو در آرزوی تو قیرست
خرد ز کلک تو در انتظار ارشادست
چو در معانی ذات تو می کنم فکرت
[...]
جهان و کار جهان سر به سر اگر بادست
چرا ز باد مکافات داد و بیدادست
به باد و بود محمد نگر که چون باقیست
ز بعد ششصد و پنجاه سخت بنیادست
ز باد بولهب و جنس او نمیبینی
[...]
هر آن نصیبه که پیش از وجود ننهادست
هر آن که در طلبش سعی میکند بادست
سر قبول بباید نهاد و گردن طوع
که هرچه حاکم عادل کند نه بیدادست
کلید فتح اقالیم در خزاین اوست
[...]
مباش بندهٔ آن کز غم تو آزادست
غمش مخور، که به غم خوردن تو دلشادست
مریز آب دو چشم از برای او در خاک
که گر بر آتش سوزنده در شوی بادست
کجا دل تو نگه دارد؟ آنکه از شوخی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.