گنجور

اشعار مشابه

 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۳

 

چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری

خورد ز غیرت روی تو هر گلی خاری

ز کفر زلف تو هر حلقه‌ای و آشوبی

ز سحر چشم تو هر گوشه‌ای و بیماری

مرو چو بخت من ای چشم مست یار به خواب

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ شیرازی
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۴

 

منم که کار ندارم به غیر بی‌کاری

دلم ز کار زمانه گرفت بیزاری

ز خاک تیره ندیدم به غیر تاریکی

ز پیر چرخ ندیدم به غیر مکاری

فروگذاشته‌ای شست دل در این دریا

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال الدین محمد مولوی
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۵

 

بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری

چو ما به هر دو جهان خود کجاست دلداری

بیا بیا و به هر سوی روزگار مبر

که نیست نقد تو را پیش غیر بازاری

تو همچو وادی خشکی و ما چو بارانی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال الدین محمد مولوی
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۷

 

تو در عقیله ترتیب کفش و دستاری

چگونه رطل گران خوار را به دست آری

به جان من به خرابات آی یک لحظه

تو نیز آدمیی مردمی و جان داری

بیا و خرقه گرو کن به می فروش الست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال الدین محمد مولوی
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۸

 

فرست باده جان را به رسم دلداری

بدان نشان که مرا بی‌نشان همی‌داری

بدان نشان که همه شب چو ماه می‌تابی

درون روزن دل‌ها برای بیداری

بدان نشان که دمم داده‌ای از می که خویش

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال الدین محمد مولوی
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۹

 

نگاهبان دو دیده‌ست چشم دلداری

نگاه دار نظر از رخ دگر یاری

وگر نه به سینه درآید به غیر آن دلبر

بگو برو که همی‌ترسم از جگرخواری

هلا مباد که چشمش به چشم تو نگرد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال الدین محمد مولوی
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۴

 

به جان تو که بگویی وطن کجا داری

که سخت فتنه عقلی و خصم هشیاری

چو خارپشت سر اندرکشید عقل امروز

که ساقی می گلگون و رشک گلزاری

سماع باره نبودم تو از رهم بردی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال الدین محمد مولوی
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۶

 

شبی که دررسد از عشق پیک بیداری

بگیرد از سر عشاق خواب بیزاری

ستاره سجده کند ماه و زهره حال آرد

رها کن خرد و عقل سیر و رهواری

زهی شبی که چنان نجم در طلوع آید

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال الدین محمد مولوی
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۷

 

اگر تو همره بلبل ز بهر گلزاری

تو خار را همه گل بین چو بهر گل زاری

نمی‌شناسی باشد که خار گل باشد

اگر چه می خلدت عاقبت کند یاری

درون خار گلست و برون خار گلست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال الدین محمد مولوی
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۸

 

حرام گشت از این پس فغان و غمخواری

بهشت گشت جهان زانک تو جهان داری

مثال ده که نروید ز سینه خار غمی

مثال ده که کند ابر غم گهرباری

مثال ده که نیاید ز صبح غمازی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال الدین محمد مولوی
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۰

 

ببست خواب مرا جاودانه دلداری

به زیر سنگ نهان کرد و در بن غاری

به خواب هم نتوان دید خواب چشم مرا

چو مرده‌ای که درافتاد در نمکساری

کجاست خواب و کجا چشم و کو قرار دلی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال الدین محمد مولوی
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۴

 

طواف کعبه دل کن اگر دلی داری

دلست کعبه معنی تو گل چه پنداری

طواف کعبه صورت حقت بدان فرمود

که تا به واسطه آن دلی به دست آری

هزار بار پیاده طواف کعبه کنی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال الدین محمد مولوی
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۶

 

فرست بادهٔ جان را به رسم دلداری

بدان نشان که مرا بی‌نشان همی‌داری

بدان نشان که به هر شب چو ماه می‌تابی

ز ابر دل قطرات حیات می‌باری

چه قطره‌هاست که از حرف عشق می‌بارد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال الدین محمد مولوی
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۷

 

میان تیرگی خواب و نور بیداری

چنان نمود مرا دوش در شب تاری

که خوب طلعتی از ساکنان حضرت قدس

که جمله محض خرد بود و نور هشیاری

تنش چو روی مقدس بری ز کسوت جسم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال الدین محمد مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۲

 

دو چشم مست تو برداشت رسم هشیاری

و گر نه فتنه ندیدی به خواب بیداری

زمانه با تو چه دعوی کند به بدمهری

سپهر با تو چه پهلو زند به غداری

معلمت همه شوخی و دلبری آموخت

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی شیرازی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۴

 

مرا دلیست گرفتار عشق دلداری

سمن بری صنمی گلرخی جفاکاری

ستمگری شغبی فتنه‌ای دل آشوبی

هنروری عجبی طرفه‌ای جگرخواری

بنفشه زلفی نسرین بری سمن بویی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی شیرازی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۵

 

من از تو روی نپیچم گرم بیازاری

که خوش بود ز عزیزان تحمل خواری

به هر سلاح که خون مرا بخواهی ریخت

حلال کردمت الا به تیغ بیزاری

تو در دل من از آن خوشتری و شیرین‌تر

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی شیرازی
 

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۶ - در پند و ستایش

 

بزن که قوت بازوی سلطنت داری

که دست همت مردانت می‌دهد یاری

جهان‌گشای و عدو بند و ملک‌بخش و ستان

که در حمایت صاحبدلان بسیاری

گرت به شب نبدی سر بر آستانهٔ حق

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی شیرازی
 

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۷ - در ستایش

 

گرین خیال محقق شود به بیداری

که روی عزم همایون ازین طرف داری

خدای را که تواند گزارد شکر و سپاس

یکی منم که به مدحش کنم شکرباری

ندید دشمن بی‌طالع آنچه از حق خواست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی شیرازی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۲۰۳

 

اگر ممالک روی زمین به دست آری

وز آسمان بربایی کلاه جباری

وگر خزاین قارون و ملک جم داری

نیرزد آنکه وجودی ز خود بیازاری


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی شیرازی
 

[۱] [۲] [۳]