گنجور

 
قطران تبریزی
 

مرا بناله و زاری همی بیازاری

جفای تو بکشم زانکه بس سزاواری

تو را بجان و تن خویشتن خریدارم

مرا بقول بداندیش می بیازاری

بجان شیرین مهر ترا خریدارم

بزلف پرچین خون مرا خریداری

نه زان عجب که ترا با جفات بگذارم

کز این عجب که مرا با وفام بگذاری

اسیر عشق تو گشتم بطمع یاری تو

بروی هرکس طمع آورد همی خواری

بطمع مشگ بزلف تو گر در افتد باد

شود برنج و ببند اندرش گرفتاری

بجای روی تو تاری شود مه روشن

بجای موی تو روشن شود شب تاری

بجعد زلف و لب لعل سینه سیمین

بنفشه زاری و گلزاری و سمن زاری

برنگ زرد من و روی سرخ تو ماند

ترنج آذری و ارغوان آزاری

فدای سرو کنم دل که سرو بالائی

فدای ماه کنم جان که ماه رخساری

چرا ز جان و دل من نگه نداری چشم

چنانکه روی و لب از من نگه همیداری

بلای جان من آن نرگس سیه کار است

که داد جان و روان مرا نگونساری

من از دو چشم دو خیری بورد بنگارم

تو آن دو زلف دو سوسن بمشگ بنگاری

بزلف کژ چو عهد و وفای خویشتنی

بقد راست چو وعد شه جهانداری

سر سعادت و سالار فتح ابونصر آن

کزو گرفت سعادت سری و سالاری

هر آنچه خلق بیندیشد او بداند پاک

کلید سر ضمیر است و پشت بیداری

خدایگانا جبارت از جهان بگزید

بفضل بر همه خلق داد جباری

اگر بفضل کسی ملک را سزاوار است

تو ملک هفت جهان را چنان سزاواری

مخالفان را سوزنده نار بی نوری

موافقان را تابنده نور بی ناری

بمستی اندر داناتری ز هشیاران

بیک سخا تو در آز را بینباری

نه با هوای تو گیرد گناه من یزدان

نه با مدیح تو گیرد دروغ من باری

گناههای مرا و دروغهای مرا

کفایتی تو بدان و بدین ستغفاری

ز خلعت تو زمین پیشه کرده بزازی

ز خلقت تو هوا پیشه کرده عطاری

سخا ز دست تو شد در زمانه شیدائی

وغا ز تیغ تو شد در زمانه متواری

کدام خصم که جانش به تیغ نگزائی

کدام دوست که حقش بدست نگذاری

زمانه اسب حرون بود و کره توسن

بزیر دولت تو کرده پیشه رهواری

خجسته باد ترا عید گوسپند کشان

که تو همیشه درخت خجسته میکاری

کنون کهان و مهان گاو گوسپند کشند

رضای ایزد جویند از آن نه خونخواری

تو گاو بی گنه و گوسپند بی بزه را

مکش بکش عدوی حضم یا گنه کاری

تو نگذری ز جهان تا بفتح و فیروزی

هزار عید چنین با مراد نگذاری

همیشه تا بود از لاله کوه شنگرفی

همیشه تا بود از سبزه باغ زنگاری

سر تو بادا چون مورد برگ با سبزی

رخ تو بادا چون لاله برگ گلناری