گنجور

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۲

 

گسستم ز دنیای جافی املتو را باد بند و گشاد و عمل
غزال و غزل هر دوان مر تو رانجویم غزال و نگویم غزل
مرا، ای پسر، عمر کوتاه کردفراخی‌ی امید و درازی‌ی امل
زمانه به کردار مست اشتریمرا پست بسپرد زیر سبل
بسی دیدم اجلال و اعزازهاز خواجهٔ جلیل و امیر اجل
ولیکن ندارد مرا هیچ سودامیر اجل چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۷۷۱

 

بیا دل ز دنیایِ دون بر گسل
که بس رونقی نیست در آب و گل
سلوکِ تو از خود برون رفتن است
شدن با دگر سالکان متّصل
به دنبالِ آن سالکان کی رسی
به احوالِ دنیا چنین مشتغل
گروهی گرفته رهِ فلسفه
گروهی دگر مذهبِ معتزل
علی الجمله هر کس به خود مذهبی
نهادند از یک دگر منفصل
مقصّر جدا گشته غالی جدا
برون رفته از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۷۸۱

 

اگر دورم از تو به آب و به گِل
ولی با تو باشم به جان و به دل
ز مبدایِ فطرت برفته ست حکم
از آن اتّصالم به تو متّصل
نه آن اتّصال است ما را به تو
که دورِ زمانش کند منفصل
من آن مهربانم که از مهرِ دوست
ز من مهرِ گردون بماند خجل
به چشمی که رویِ تو بیند کسی
به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری