گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹

 

چو آشفته دیدی که شد کار مانگشتی دگر گرد بازار ما
میزار ما را، که کار خطاستدلیری نمودن به آزار ما
به فریاد ما گر چنین می‌رسیبه گردون رسد نالهٔ زار ما
دل ما ننالیدی از چشم تواگر جور کردی به مقدار ما
بجز ما نخواهد خریدن کسیمتاعی که بستی تو در بار ما
چه خسبی؟ که شبهای تاریک خوابنیامد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶

 

مرا گفت یاری که ای یار ما
اگر یار مائی بکش بار ما
برو مایه و سود دکان بمان
گرت هست سودای بازار ما
بیا قول مستانهٔ ما شنو
بخوان از سر ذوق گفتار ما
نداریم ما کار با کار کس
ندارد کسی کار با کار ما
چه بندی تو نقش خیالی به خواب
نظر کن درین چشم بیدار ما
اگر رند مست و حریف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی