گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۹

 

ای خیالی که به دل می‌گذرینی خیالی نی پری نی بشری
اثر پای تو را می‌جویمنه زمین و نه فلک می‌سپری
گر ز تو باخبران بی‌خبرندنه تو از بی‌خبران باخبری
مونس و یار دلی یا تو دلیتو مقیم نظری یا نظری
ایها الخاطر فی مکرمهقف زمانا بخداء البصر
لا تعجل به مرور و نویبدل اللیل بضؤ السحر
حسن تدبیرک قد صاغ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۰

 

تو چرا جمله نبات و شکریتو چرا دلبر و شیرین نظری
تو چرا همچو گل خندانیتو چرا تازه چو شاخ شجری
تو به یک خنده چرا راه زنیتو به یک غمزه چرا عقل بری
تو چرا صاف چو صحن فلکیتو چرا چست چو قرص قمری
تو چرا بی‌بنه چون دریاییتو چرا روشن و خوش چون گهری
عاقلان را ز چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۰

 

دوش سرمست به وقت سحریمی‌شدم تا به بر سیم‌بری
تیز کرده سر دندان که مگربربایم ز لب او شکری
چون ربودم شکری از لب اوبنشستم به امید دگری
جگرم سوخت که از لعل لبششکری می نرسد بی جگری
گاهگاهی شکری می‌دهدمبر سر پای روان در گذری
زین چنین بوسه چه در کیسه کنموای از غصهٔ بیدادگری
زان همه تنگ شکر کو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۳

 

یک زبان داری و صد عشوه‌گریمن و صد جان ز پی عشوه خری
از جگر خوردن توبه نکنیزانکه پرورده به خون جگری
زهره داری تو ز بیم دل خویشکه بهر دم جگر ما بخوری
گفته بودی که تمامم به وفابرو ای شوخ که بس مختصری
به دعای سحری خواستمتکارم افتاد به آه سحری
دست هجر تو دهانم بر دوختتا نگویم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۲۶

 

هیچت افتد که به ما بر گذری
وز سرِ لطف به ما در نگری
می توانی که دلم دریابی
بهترک زین غم کارم بخوری
چند خاموش توان بود و حمول
هم شناعت مگر از حد ببری
دادِ مظلوم بده ظلم مکن
تا نگویند که بی داد گری
رویِ آنم که ببخشایی نیست
هر زمان بر سرِ رایِ دگری
دردلی حاضر و در جان ساکن
ای که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری