گنجور

 
جامی
 

ای جهان از صفت ذات تو پر

عالم از حجت اثبات تو پر

هیچ جا نیست که غوغای تو نیست

پرتو روی دلارای تو نیست

تو چنین ظاهر و ما کور بصر

تو چنین حاضر و ما دور نگر

نور تو گر نبود ما چه کنیم

چشم بینا دل دانا چه کنیم

نیست از غایت کوته نظری

خبر ما ز تو جز بی خبری

گر چه جامی بود از بیخبران

چه شود گر به طفیل دگران

بخشی از هستی خویشش خبری

بندی از طاعت خویشش کمری

در دلش تخم هدایت کاری

بر گلش ابر عنایت باری

مهرش از مهره گل بگشایی

زنگش از چهره دل بزدایی

پا به کاشانه قربت نهیش

می ز میخانه وحدت دهیش

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.