گنجور

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » گل بی عیب

 

بلبلی گفت سحر با گل سرخکاینهمه خار بگرد تو چراست
گل خشبوی و نکوئی چو تراهمنشین بودن با خار خطاست
هر که پیوند تو جوید، خوار استهر که نزدیک تو آید، رسواست
حاجب قصر تو، هر روز خسی استبسر کوی تو، هر شب غوغاست
ما تو را سیر ندیدیم دمیخار دیدیم همی از چپ و راست
عاشقان، در همه جا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳

 

گل به باغ آمده تقصیر چراستساقیا جام می لعل کجاست
به چنین وقت و چنین فصل عزیزکاهلی کردن و سستی نه رواست
ای سنایی تو مکن توبه ز میکه ترا توبه درین فصل خطاست
عاشقی خواهی و پس توبه کنیتوبه و عشق بهم ناید راست
روزکی چند بود نوبت گلروزه و توبه همه روز بجاست
جز از آن نیست که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴

 

طره مفشان که غرامت بر ماستطیره منشین که قیامت برخاست
غمزه بر کشتن من تیز مکنکان نه غمزه است که شمشیر قضاست
بس که از خصم توام بیم سر استبر سر این همه خشم تو چراست
گر عتابی ز سر ناز برفتمرو از جای که صحبت برجاست
گفت بیهوده بر انگشت مپیچبر کسی کو به تو انگشت نماست
هیچ بد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷

 

با منت کینه و با جمله صفاستاینهم از طالع شوریدهٔ ماست
راستی را صنما بی قد توکار ما هیچ نمی‌آید راست
هر گیاهی که بروید پس ازیناز سر تربت ما مهر گیاست
می کشم درد بامید دواگر چه درد از قبلت عین دواست
این چه بویست که ناگه بدمیدوین چه فتنه ست که دیگر برخاست
باز از نالهٔ مرغان سحرصبحدم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۰

 

ما و من شور گرفتاریهاست

ربشهٔ دانهٔ زنجیر صداست

ازگل و سبزه این باغ مپرس

عالمی پا به‌ گل و سر به هواست

. قید ما شاهد آزادی اوست

طوق قمری همه دم سرونماست

محرمان غنچهٔ باغ ادبند

چشم واکردن ما ترک حیاست

عجز در هیچ مکان پنهان نیست

آبله زیر قدم هم رسواست

خلق در حسرت بیکاری مرد

دست و پای همه مشتاق حناست

چه ستم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۲

 

اضطراب نبض دل تمهید آهنگ فناست

شعله‌در هر پر فشاندن‌اندکی‌از خود جداست

شخص پیری نفی هستی می‌کند هشیار باش

صورت قد دوتا آیینهٔ ترکیب لاست

زین‌چمن بر دستگاه‌رنگ نتوان دوخت چشم

غنچه تا ناخن به خون دل نشوید بی‌حناست

هیچ‌کس چون ما اسیر بی‌تمیزیها مباد

مشت خاکی درگره داریم‌کاین آب بقاست

خاک‌گشتیم و غبار ما هوایی درنیافت

آنکه بر خمیازه حسرت می‌کشد آغوش ماست

حاصل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی