گنجور

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱

 

ای قول دل به رفیع‌الدرجاتوز برائت به جهان داده برات
پنجم چار صفی از ملکانهشتم هفت تنی از طبقات
رای رخشان تو بر چشمهٔ خضررفته بی‌زحمت راه ظلمات
خصم تو کور و تو آیینهٔ شرعکور آیینه شناسد؟ هیهات
حاسد ار در تو گشاده است زبانهم کنونش رسد آفات وفات
یک دو آواز برآید ز چراغگه مردن که بود در سکرات
که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۹۶

 

صبح دم خیز من النوم الصّلات
چون برآمد بر کفم نه هات هات
آتشی کز ملعمه ی اشراق او
در عرق مستغرق است آب حیات
آفتاب ار می کند نسبت بدو
تا بگویم کان کدام است از صفات
صفوتِ پاکش تعلّق می کند
ذاتِ این نسبت کند با آن به صفات
گر نه رز بودی غرض از بدوِ کون
بر ندادی در زمین هرگز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۳

 

من نخواهم ز کمند نو نجات
من نجی من کمد العشق فعات
آن خضر بین که چه بازی خوردوست
لب او دیده و خورد آب حیات
گر الف را حرکت نیست چراست
الف قد نو شیرین حرکات
به جناب شه ما گر برسید
فاقروا فیه رفیع الدرجات
تا دگر از تو برد شیرینی
کوزه آورده بدریوزه نبات
خوش نیامد بر ما آمدنت
تو شهی خوش نبود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی