گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۴

 

بشنو از بوالهوسان قصه میر عسسانرندی از حلقه ما گشت در این کوی نهان
مدتی هست که ما در طلبش سوخته‌ایمشب و روز از طلبش هر طرفی جامه دران
هم در این کوی کسی یافت ز ناگه اثرشجامه پرخون شده او است ببینید نشان
خون عشاق کهن خود نشود تازه بودخون چو تازه است بدانید که هست آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۶

 

چون خیال تو درآید به دلم رقص کنانچه خیالات دگر مست درآید به میان
گرد بر گرد خیالش همه در رقص شوندوان خیال چو مه تو به میان چرخ زنان
هر خیالی که در آن دم به تو آسیب زندهمچو آیینه ز خورشید برآید لمعان
سخنم مست شود از صفتی و صد باراز زبانم به دلم آید و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۳۷۷ - لغز به اسم سلطان سنجر و بیان آنکه عدد نام سنجر با پیغمبران مرسل یکیست

 

ای خردمند اگر گوش سوی من داریقطعه‌ای بر تو بخوانم که عجب مانی از آن
در جهانداری و فرماندهی خلق خدایبر سزاواری سلطان بنمایم برهان
سیصد و سیزده پیغمبر مرسل بودندکه فرستاده به هر وقت یکی را یزدان
نام سلطان به جمل چون عدد ایشانستپس بود قاعدهٔ نظم جهان چون ایشان
فر او هرکه ببیند دهد انصاف که اوپادشاهیست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » تضمین‌ها » شمارهٔ ۱۳

 

دوش در میکده با آن صنم قافیه‌دانخواندم این مطلع شه را و زدم رطل گران
«برقع از روی برافکن که همه خلق جهانبه یکی روز ببینند دو خورشید عیان»
رخ رخشان بنما، دیدهٔ جان را بفروزلب میگون بگشا آتش دل را بنشان
مهر خورشید رخت هیچ نگنجد به ضمیروصف یاقوت لبت هیچ نیاید به زبان
دلستانی تو ولی از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶ - اشعار حاوی و قایع تاریخی از قران السعدین (حاوی مجمل کتاب ) مجموع عنوان‌های فصول مثنوی و قران السعدین که ضمنا فهرست مندرجات کتاب میباشد نیز بذات خود یک قصیدهٔ مستقل میشود و آنرا در اینجا میریم :

 

شکر گویم که به توفیق خداوند جهانبر سر نامه ز توحید نوشتم عنوان
نام این نامهٔ والاست «قران السعدین»کز بلندیش به سعدین سپهر ست قران
در تضرع به در حق که گنهکاران راداد باران گنه شوی ز عین غفران
نعت سلطان رسل ، آنکه مسیحا به درشپرده داری ست نشسته ز پس شاد روان
و صف معراج پیمبر که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶۱ - در ستایش شاهنشاه با داد و دین شاه ناصرالدین ‌ادام ا‌لله اقباله و اقام اجلاله فرماید

 

ای رخت خالق خورشید و لبت رازق جان

عارضت آتش سوزنده تنت آب روان

تن تو تالی جانست و لبت والی دل

من بدان تالی دل داده بدین والی جان

تیر مژگان ترا دیدهٔ خلقی ترکش

قوس ابروی ترا جان جهانی قربان

گرمی مهر تو خورشید و دل ما شبنم

پرتو چهر تو مهتاب و تن ماکتان

شکرست اینکه ‌گشابی شهدالله نه دهن

عدم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶۳ - د‌ر مدح شاهنشاه مبرور محمد شاه مغفور انارلله برهانه می‌فرماید

 

بارهاگفته‌ام ای ری به تو این راز نهان

ای ری و راز ز نستوده نباید پژمان

که ملک روح و تویی دل نزید دل بی‌روح

که‌ کیا جان و تویی تن نزید تن بی‌جان

فرودینست شنهشاه و تو بستان لیکن

فرودین چون برود فر برود از بستان

حلم شه لنگر و تو کشتی و گیهان دریا

ناخدا دهر و بلا موج و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶۷ - د‌ر مدح خاقان خلد آشیان فتحعلی شاه مغفور و شجاع السلطنه فرماید

 

پدری و پسری سایه و نور یزدان

پدری و پسری رحمت و فیض رحمان

چه پدر آنکه ببالد ز جلوسش اورنگ

چه پسر آنکه بنازد ز وجودش ایوان

چه پدر بخت جوان رامش با پیر خرد

چه پسر پیر خرد رامش با بخت جوان

چه پدر گشته به نه خطهٔ گردون حاکم

چه پسر آمده بر هفت ممالک سلطان

چه پدر بندهٔ دربار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۲۴

 

عید باکوکبهٔ خویش درآمد به جهان
وز جهان با سپه خویش برون شد رمضان
نوبت باده و چنگ طرب‌انگیز رسید
نوبت شربت و طبل سَحَر آمد به کران
کرد باید طرب آغاز که در نوبت عید
تنگ دل بودن و بیکار نشستن نتوان
نتوان‌ کرد از این بیش ز بت رویان صبر
نتوان بود از این بیش ز می خشک دهان
گاه آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۴۰

 

چون برآرم به زبان نام خداوند جهان
تن من جمله شود گوش و دلم جمله زبان
هرچه در دهر زبان است مرا بایستی
تا ثنا گفتمی از بهر خداوند جهان
شاه آفاق ملک شاه که در طاعت او
ملکان حمل‌پذیرند و شهان بسته میان
شهریاری که به‌ روزی همه کس را ز خدای
خاطر پاک و دل روشن اوکرد ضَمان
ایزد اندر دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۷۵

 

لاغری یار من است از همه خوبان جهان
که بتی موی میان است و مهی تنگ دهان
خواهم آن را که بود چون دل من تنگ‌دهن
جو‌یم آن را که بود چون تن من موی میان
یار لاغر به همه ‌حال ز فربه بهتر
ور ندانی ز من آگاه شو و نیک بدان
خوشتر از شاخ سپیدار بود شاخ سمن
بهتر از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قطعات » شمارهٔ ۱۹

 

صدر دین را ملک‌العرش گزید از وزرا
همچنان چون وزرا از همهٔ خلق جهان
وزرا از همگان چون رمضان اندر سال
صدر دین از وزرا چون شب قدر از رمضان


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

کمال خجندی » مقطعات » شمارهٔ ۸۶

 

گله کردی که زرنجور نکردی پرسش
تو ببرس از من بیدل که بروزان و شبان
مونسی نیست مرا در بر و مشهور است این
دلبری هست ترا در برو معروفست آن


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی