گنجور

وحشی » گزیده اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷ - در ستایش میرمیران

 

بر کسانی که ببینند به روی تو هلالعید باشد همه روز و همه ماه وهمه سال
میرمیران که بود طلعت فرخندهٔ اوصبح عیدی که شدآفاق از او فرخ فال
گر به اندازهٔ قدر تو و صدر تو زیندکس در ایوان تو برنگذرد از صف نعال
بسکه انصاف تو برتافته سرپنجهٔ ظلمعبث محض نمایند پلنگان چنگال
قهرت آنجا که کند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۸ - در مدح امیر فخرالدوله ابو المظفر احمد بن محمدوالی‌چغانیان

 

تا خزان تاختن آورد سوی باد شمالهمچو سرمازده با زلزله گشت آب زلال
باد بر باغ همی عرضه کند زر عیارابر بر کوه همی توده کند سیم حلال
هر زمان باغ به زر آب فرو شوید رویهر زمان کوه به سیماب فرو پوشد یال
معدن زاغ شد، آرامگه کبک و تذرومسکن شیر شد، آوردگه گور و غزال
شیرخواران رزان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۳۲۲ - قسم بر بی‌گناهی

 

مرگ از آن به که مرا از تو خجل باید بودنه کتابی و نه حرفی و نه قیلی و نه قال
سخن بنده همینست و بر این نفزایدکه نیفزاید از این بیهده الا که ملال
تا که امید کمالست پس از هر نقصانبیم نقصانت مباد از فلک ای کل کمال
به چنین جرم و تجنی که مرا افکندندای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۹ - دشمنان از وی دروغی گفته بودند خلوص خود و عذر مخدوم را گوید

 

ای ترا کرده خداوند خدای متعالداده جان و خرد و جاه و جوانی و جمال
حق آنرا که زبر دست جهانی کردتکه مرا بیهده بی‌جرمی در پای ممال
بکرم یک سخن بنده تامل فرمایپس براندیش و فروبین و بدان صورت حال
هفته‌ای هست که در دست تجنیست اسیربه حدیثی که چو موی کف دستست محال
آخر از بهر خدا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۲

 

که رساند به من شیفتهٔ مسکین حال؟خبری زان صنم ماهرخ مشکین خال
هر سحر زلف چو شامش، که دلم در کف اوستدر کف باد شمالست، خنک باد شمال!
نیست میلی به من آن را که ز میل رخ اوستمیل در میل ز خون دل من مالامال
دل آشفته بجای کس دیگر بستمکه نه اندیشهٔ قربست و نه امید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۹

 

گشت معلوم کنون قیمت ایام وصالکه وصالت متصور نشود جز بخیال
گر میسر نشود با توام امکان وصولنیست ممکن که فراموش کنم عهد وصال
هر سحر چاک زنم دامن جانرا چون صبحتا گریبان تو شد مطلع خورشید جمال
هست چون خال سیاه تو مرا روز سپیدگشت چون زلف تو آشفته مرا صورت حال
شکرت شور جهانی و جهانی مشتاقعالمی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۵۱ - پیام به انگلستان

 

یک‌ره از ری سوی لندن گذر ای پیک شمال
بر ازین شهر بدان شهر یکی صورت حال
بحر اخضر چو فرو ربزد در تنگه مانش
تنگهٔ مانش چو پیوندد با بحر شمال
کشوری بینی پر مردمی و حشمت و فر
مردمی بینی آزاده و فرخنده‌ خصال
از پی حفظ وطن کرده بپا رایت حرب
وز ره پاس شرف بسته میان بهر قتال
حشم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۱۷

 

دوش با من خرد از روی نصیحت می‌گفت
کای گرفته ز جهان طبع لطیف تو ملال
پیش ارباب زمان می نروی از چه سبب
بهر قوتی که گریزت نبود در همه حال
گفتمش زانکه درین دور قمر نیست کسی
که درو بوی مروت بود و حسن خصال
کوه کندن ز پی قوت به نوک مژه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۱۹

 

اکمل دولت و دین ای شرف منصب تو
در کمال شرف و قدر ازان سوی کمال
زهره را از حسد مجلس لطفت هر شب
بوده از خون شفق جام افق مالامال
تن بدخواه تو دیدم شده غربال به تیر
گرچه خون نیز ندیدم به جز آن یک غربال
در جهان شبه نظیر تو که ممکن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۸ - در مدح شیخ زاهد برادر سلطان اویس

 

ماهی از برج شرف زاده خورشید کمال
زاده الله جمالاً به جهان داد جمال
گلبن (انبته الله نباتاً حسنا)
بر دمانید سپهر از چمن جاه و جلال
روز آدینه نه از ماه ربیع الاخر
رفته از عهد عرب هفتصدو پنجاه و سه سال
شیخ زاهد شه فرخنده پی آمد به وجود
شد جهان از اثر طالع او فرخ فال
از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۹

 

عشرت سالگره تا کی‌ات ای غفلت فال

رشته‌ای هست‌که لب می‌گزد ازگفتن سال

بگذر ای شمع ز تشویش زبان آرایی

کاروانهاست درین دشت خموشی دنبال

دعوی عشق و هوس عام فتاده‌ست اینجا

عالم ازکام و زبان عرصهٔ‌کوس است و دوال

دل سخت آینهٔ آتش‌ کبر و حسد است

تب این‌کوه به جز سنگ ندارد تبخال

سعی مشاطه غم زشتی ایجاد نخورد

زنگی از داغ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱۴ - ‌در ستایش ستر کبری و مخدرهٔ عظمی مهد علیا ‌دامت شوکتها

 

در ششم روز جمادی نخست اول سال

ماه من آمد و آن سال نکو گشت به فال

بر من ‌از دیدنش آن روز دو نوروز گذشت

هیچ دیدی‌ که دو نوروز رسد اول سال

تا برد رنج و ملالم ز دل آنروز به رمز

زد بسی فال نکو آن بت پر غنج و دلال

دو سر زلف پریشان را با هم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹

 

ای تو سرو چمن حسن و گل باغ جمال
جلوه حسن و جمالت همه در حد کمال
با چنین حسن ترا ماه فلک چون گویم؟
آفتابی، بتو، یارب، نرسد هیچ زوال!
کاتبان قلم صنع، که مشکین رقمند
صفحه روی تو آراسته اند از خط و خال
با تو خواهم که: صبا حال مرا عرضه دهد
لیکن آنجا که تویی باد صبا را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۷۵۸

 

گر برون آیی و برقع بگشایی ز جمال
از تو گیرند قیامت همه خلق استدلال
گر نهی بر رهِ اسلام ز زلفت دامی
عالمی خلق در افتند چو کافر به ضلال
بر فشان عطفِ عرق چین و بهل تا گیرد
نفسِ روحِ خدا رایحۀ بادِ شمال
از تو عشّاق یکی جان نبرند ار تو تویی
خو مگر باز کند غمزۀ مستت ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۱۲۴ - و له ایضا یمدح ملک الشّعراء رکن الدین دعوی دار

 

خیرمقدم، زکجا پرسمت ای باد شمال ؟
کش خرامیدی، چونیّ و چه داری احوال؟
ناتوان شکل همی بینم و گرد آلودت
دم برافتاده و سست از اثر استعجال
از قدوم تو بیا سود دل ما باری
تو برآسودی از کلفت حطّ و ترحال
مسرعی چون تو سبک پای ندیدم هرگز
که نه آسایش تن دانی و نه رنج کلال
تر مزاجیّ وز تخلیط […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۲۲۷ - ایضا له

 

ای شده ذات تو مستجمع انواع کمال
نو عروسان سخن راز ثنای تو جمال
هم صریر قلمت ترجمۀ لفظ کرم
هم صدای سخنت طیره ده سحر حلال
در ره فهم معانی تو ارباب سخن
بس که کرده اند سقط یاوگی وهم و خیال
نیشکر را ز حسد طعم دهان تلخ شدست
تا به باغ سخن از کلک تو بر رست نهال
آبدارست ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال خجندی » قصاید » شمارهٔ ۱

 

افتتاح سخن آن به که کنند اهل کمال
به ثنای ملک الملک خدای متعال
پادشاهی که به پیراهن جاهش نرسد
از ازل تا به ابد وصمت نقصان و زوال
بر در بار جلالش نبود جای نشست
شهریاران جهان را بجز از وصف نعال
در حریم ملکوتش که ملک راه نیافت
عقل و حس امر محالست که یابند مجال
آهنین پای چو پرگار شد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی