گنجور

 
قطران تبریزی

چه بود بهتر و نیکوتر از این هرگز حال

داد پیدا شد و پنهان شد بیداد و محال

باز رفته بکنار و شده آواره غراب

یافته شیر نیستان و شده دور شگال

ماه چونان شده کو را نبود هیچ خسوف

مهر چونان شده کو را نبود هیچ زوال

آمده بار چمن یاسمن و ریخته خار

آمده سرو بپالیز و شده سوخته نال

روی یاران شده از شادی ماننده بدر

تن خصمان شد از انده مانند هلال

نبود نیز دل شاهین خسته ز تذرو

نبود نیز تن شیر شکسته ز غزال

دوستانرا بیکی روز برون رفته ز دل

غم و دردی که کشیدند ز خصمان بدو سال

همچو مسکینان در خانه همینالد زار

هرکه او گوش همیداشت بتکین و نیال

دود انده بزدود از دل احرار نشاط

رنج هجران بربود از تن اخیار وصال

دو بهار آمد در ملک بیک هفته پدید

هر دو اصل طرب و خوبی و فیروزی فال

یکی از آمدن مهر سوی برج حمل

دیگر از یافتن شاه بملک اندر هال

بوالخلیل آن بهمه چیزی مانند خلیل

از خلل گشته تن خصمش مانند خلال

بدنش پاک چو جان آمد و جانش همه عقل

نظرش راحت روح است و سخن سحر حلال

گر بخلقش نگری پاک ز جود است و ادب

ور به بخلقش نگری پاک ز حسن است و جمال

مردی و مردمی و راستی و رادی و هوش

ایزدش دانش و دین داد و همش داد فعال

با هنرهائی چندین که ورا داد خدای

نه عجب باشد اگر خلق در او گردد غال

ز کرم تا نرسد دیگر بر خلق الم

در ولایت بتن خویشتن آورد همال

طلعتش فرخ و دولت قوی و طالع سعد

ایزدش یار و فلک پشت و جهان نیک سگال

شود از هولش چون میش و بره یوز و پلنگ

شود از فرش چون زر و درم سنگ و سفال

خانه زائر از مال وی آبادانست

هست ویران شده از دو کف او بیت المال

دوست و دشمنرا از تیغ و کفش راحت و رنج

که بدان دشمن مالست و بدین دشمن مال

دل بخشنده او پاک ز عفو است و کرم

کف بخشنده او پاک ز جود است و نوال

با خلاف او گردون کشد از دهر ستم

با رضای او ژاله نکشد بیم زوال

عفو او بیش است از هرچه در آفاق گناه

جود او پیش است از هرچه در آفاق سئوال

ایزد او را کمری خواهد دادن ز دول

زهره اش زر و مهش گوهر و جوزاش دوال

حاسدش را ز شمال آید در مهر سموم

ناصحشرا ز سموم آید در تیر شمال

ز آب جود او در بادیه کشتی برود

ز آتش تیغش در نیل شود سوخته بال

ز بسی کوبگه بار دهد زر عیار

ز بسی گوبگه بزم دهد سیم حلال

زائرانش را در است بصندوق و بدرج

سائلانشرا سیم است بتنک و بجوال

ای بکین خواستن خصمان چون شیر یله

بس یلان را که گرفتی بمصاف اندر یال

ببر جود تو چون قطره بود آب بحار

ببر حلم تو چون ذره بود سنگ جبال

گرگ و کرکس را از تیغ تو روزی همه روز

دوست و دشمنرا از کف تو نعمت همه سال

هرکه را داد خداوند جهان روح بدو

تیغ بران و کف راد ترا کرد عیال

نه برزم اندر گیرد گفت از تیغ سواد

نه ببزم اندر گیرد دلت از جود ملال

گردد از خنجر تو آینه جهل تباه

گیرد از خامه تو آینه عقل صقال

گر کند بویه روی تو شود بینا کور

ور کند یاد مدیح تو شود گویا لال

خواهش سائل و خواهنده خوش آیدت چنانکه

زان معشوق دل عاشق از غنج و دلال

تو از آنانی شاها که بهنگام نبرد

کمترین رزمت برتر بود از رستم زال

با همه مرتبت و عز و شرف کآن تراست

ز تو نازند همه آل و ننازی تو به آل

آن درختی که نهال تو همه روزبهی است

آن بهاری که نسیم تو همه عنبر مال

رنج بسیار کشیدی ز سفر سیکی کش

داد بستان ز بتی لاله رخ و غالیه خال

کاین جهان سر بسر آهو است در او یکهنر است

که نپاید غم و تیمارش چون عز و جلال

چون برفتی تو ز تیمار تو بیمار شدم

دو رخم همچو بهی گشت و تنم همچو خیال

تا تو باز آمدی از شادی چون سرو شدم

برکشم هزمان از شوق تو بر گردون یال

تا نشاطی چو بقا نیست پدید از همه روی

تا وبالی چو وبا نیست پدید از همه حال

دوستانت را دائم ز بقا باد نشاط

دشمنانت را دائم ز وبا باد وبال

 
sunny dark_mode