گنجور

شعرهای با وزن «فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)» و حروف قافیهٔ «اییرا»

 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۰

 

لاابالی چه کند دفتر دانایی را

طاقت وعظ نباشد سر سودایی را

آب را قول تو با آتش اگر جمع کند

نتواند که کند عشق و شکیبایی را

دیده را فایده آن است که دلبر بیند

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی شیرازی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۷

 

ای سعادت ز پی زینت و زیبایی را

بافته بر قد تو کسوت رعنایی را

عشق رویت چو مرا حلقه بزد بر در دل

شوق از خانه به در کرد شکیبایی را

گر ببینم رخ چون شمع تو ای جان بیم است

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۷ - طور تجلی

 

شب به هم درشکند زلف چلیپائی را

صبحدم سردهد انفاس مسیحائی را

گر از آن طور تجلی به چراغی برسی

موسی دل طلب و سینه سینائی را

گر به آئینه سیماب سحر رشک بری

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار تبریزی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲

 

ای سعادت زپی زینت وزیبایی را

بافته بر قد تو کسوت رعنایی را

عشق رویت چو مرا حلقه بزد بر در دل

شوق از خانه بدر کرد شکیبایی را

گر ببینم رخ چون شمع تو ای جان بیمست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۷

 

مکن ای دوست ملامت من سودایی را

که تو روزی نکشیدی غم تنهایی را

صبرم از دوست مفرمای که هرگز با هم

اتفاقی نبود عشق و شکیبایی را

مطلب دانش از آن کس که بر آب دیده

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی
 

نیر تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۵

 

چند دربند کشم ایندل هر جائی را

بیش از این صبر نباشد سر سودائی را

غمت آنروز که در کلبه دل بار انداخت

بادب عذر نهادیم شکیبائی را

مصحف روی تو با اینخط زیبا چه عجب

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

نیر تبریزی
 

وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۷

 

تا نشوئید به می دفتر دانایی را

نتوان پای زدن عالم رسوایی را

سرنوشت ازلی بود که داغ غم عشق

جای دادند به دل لاله صحرایی را

آنکه سر باخت به صحرای جنون می‌داند

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحدت کرمانشاهی
 

عارف قزوینی » دیوان اشعار » غزل‌ها » شمارهٔ ۸۳

 

داد حسنت بتو تعلیم خود آرائی را

زیب اندام تو کرد این همه زیبائی را

قدرت عشق تو بگرفت بسرپنجه حسن

طرفة العین ز من قوه بینائی را

هم مگر فتنه چشم تو بخواباند باز

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

عارف قزوینی