گنجور

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۳۱۸ - در تمثیل

 

صاحبا از نیکخواه و بدسگالت یک مثالدیده‌ام از چرخ دولاب و در آنم نیست شک
میل دورش چون به گردش می‌درآید دیده‌اییک طرف سوی زمین دیگر طرف سوی فلک
قصد و میل نیکخواه و بدسگالت همچنوستدر ترقی زی درج و اندر تراجع زی درک
این کنار از کام دل برمی‌شود سوی سماکوان دماغ از مغز خالی می‌شود سوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۲ - در مدح امیر اسفهسالار فخرالدین اینانج بلکا خاصبک

 

ای سپاهت را ظفر لشکرکش و نصرت یزکنه یقین بر طول و عرض لشکرت واقف نه شک
بسته گرد موکبت صد پرده بر روی سماککرده نعل مرکبت صد رخنه در پشت سمک
هرکجا حزم تو ساکن موج فوجی از ملوکهرکجا عزم تو جنبان جوشی جیشی از ملک
چون رکاب تو گران گردد عنان تو سبکروز هیجا ای سپاهت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۶

 

در فراقش چون ندادم جان خود را ای فلکنام ننگ‌آمیز من از لوح هستی ساز حک
یار عشق دیگران را گر ز من کردی قیاسساختی با خاک یک سان عاشقان را یک به یک
هرکه شد پروانه شمعی و سر تا پا نسوختبایدش در آتش افکندن اگر باشد ملک
دی که خلقی را به تیر غمزه کردی سینه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه » شمارهٔ ۲۹

 

وصل چون شد عام از هجران بود ناخوشترکخاک هجران بر سر وصلی که باشد مشترک
کی نشیند در زمان وصل بر خاطر غبارگر نه بیزد خاک شرکت بر سر عاشق فلک
وصل نامخصوص یار آدم کش است ای همدمانخاصه یاری کش بود حسن پری خلق ملک
یار را با غیر دیدن مرگ اهل غیرت استغیر بی‌غیرت درین معنی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۸

 

در دلم تا جای کرد از لطف آن رشگ ملک

غیر او تا ثبت کردم غیرت او کرد حک

گفت فارغ ساز بهر من فان القلب لی

گفتمش از جان برم فرمان فان الامر لک

رو بوصل تو نبردم چند گشتم کو بگو

ای دل سرگشته خون شووزره چشمم بچک

اشگ خونین از جگر میریز بر روی زمین

آه آتشناک ار جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۹

 

ای دهانت تنک شکر لعل لب کان نمک

نیستم گر قابل بسیار از آن باری کمک

وه چه رفتار و چه گفتار و دهانست و میان

ای ز سر تا پای شیرین وی ز پا تا سر نمک

چشم و ابرو خط و خال و زلف و گیسو خدوقد

لطف صنع ایزدی را شاهد آمد یک بیک

از نگاهی می‌توانی عالمی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۶ - در مدحامیر شیخ حسن

 

ای حریم بارگاهت کعبه ملک و ملک !
ساحتت را روضه فردوس حدی مشترک
در خط از عکس خطوطت ، سطح لوح لاجورد
در گل از سهم اساست ، پای وهم تیز تک
از فروغ شمسه دیوار ایوانت به شب
ذره ها را در هوا بتوان شمردن یک به یک
پاسبانان دور بامت که با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی