گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۲۷

 

چون برآمد ماه روی از مطلع پیراهنشچشم بد را گفتم الحمدی بدم پیرامنش
تا چه خواهد کرد با من دور گیتی زین دو کاردست او در گردنم یا خون من در گردنش
هر که معلومش نمی‌گردد که زاهد را که کشتگو سرانگشتان شاهد بین و رنگ ناخنش
گر چمن گوید مرا همرنگ رویش لاله‌ایستاز قفا باید برون کردن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

وحشی » گزیده اشعار » غزلیات » غزل ۲۵۳

 

بر میان دامن زدن بینند و چابک رفتنشتا چو من افتاده‌ای نا گه بگیرد دامنش
مرغ فارغ بال بودم در هوای عافیتاز کمین برخاست ناگه غمزهٔ صید افکنش
عشق لیلی سخت زنجیریست مجنون آزمااین کسی داند که زنجیری بود در گردنش
سر به قدر آرزو خواهم که چون راند به نازگرد آن سر گردم و ریزم به پای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۶۳

 

چون برآمد آفتاب از مشرق پیراهنشماه رقاصی کند چون ذره در پیرامنش
از لباس بخت عریانم و گرنه کردمیدست در آغوش او بی‌زحمت پیراهنش
دست بختم برفشاند آستین تا ساق عرشگر بگیرد پای او گردم به سر چون دامنش
نرگس اندر بوستان رخسارهٔ او دید و گفتحال بلبل بین و با گل عمر ضایع کردنش
راستی جز شربت وصلش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۳

 

چون برآمد آفتاب از مشرق پیراهنش
ماه رقاصی کند چون ذره در پیرامنش
از لباس بخت عریانم و گرنه کردمی
دست در آغوش او بی زحمت پیراهنش
دست بختم برفشاند آستین تا ساق عرش
گر بگیرد پای او گردم بسر چون دامنش
نرگس اندر بوستان رخساره او دید و گفت
حال بلبل بین و با گل عمر ضایع کردنش
راستی جز شربت وصلش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۴

 

آن دلارامی که آرامی نباشد با منش
کرد شام عاشقان چون صبح روی روشنش
آستین از رو چو برگیرد ترا روشن شود
کآفتاب حسن دارد مطلع از پیراهنش
زآن بحبل شعله خود همچو دلو از چاه آب
روز و شب بر می کشد خورشید نور از روزنش
از گریبانش گلستان می برآید عیب نیست
عاشقی گر همچو خار آویزد اندر دامنش
جامه بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۶۱

 

آیتی از رحمت آمد، گر چه سر تا پا تنش
هم دعایی می دهم از سوز دل پیرامنش
سوخت جان و شعله ای نامد برون در پیش او
زانکه ترسم دل بسوزد ناگه از سوز منش
شمع را سوزد دل پروانه چون روشن نبود
سوخت خود را و آتش خود کرد پیدا روشنش
بازویم طوق سگان کوی او بوده بسی
حیف باشد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷

 

چون تحمل می‌کند تن صحبت پیراهنش
چون کند افتاده است آن این زمان در گردنش؟
دست در گردن که یار کرد با او یا که یافت
جز ره پیراهن دولت زهی پیراهنش
سوختم در آتشش چون عود و زانم بیم نیست
بیم آن دارم که دود من بگیرد دامنش
قوت صبرم چو کوهی بود از آن کاهی نماند
بس که عشقش می‌دهد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱۱

 

بی‌نشان حسنی که جز در پرده نتوان دیدنش

عالمی در پرده است از شوخی پیراهنش

خضر اگر بردی چو خط زان لعل سیراب آگهی

دست شستی ز آب حیوان و گرفتی دامنش

کس ندید از روغن بادام توفان جنون

جز غبار من‌ که آشفت از نگاه پر فنش

فرق چندین قدرت و عجز است اگر وا می رسی

گل به یاد آوردنم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱۲

 

دل به هجران صبر کرد اما فزون شد شیونش

خون طاقت ریخت دندان بر جگر افشردنش

مزرعی‌ کز اشک دردآلود من آتش دمید

ناله خیزد چون سپند از دانه‌های خرمنش

یک نگه بیش از شرار من هوس نگشود چشم

عالمی را کرد پنهان گرد از خود رفتنش

هر خمی زان زلف مشکین طاق مینای دلست

شانه را دست تصرف دور باد از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲

 

آنکه از آب حیات آزرده می گردد تنش
کی توان دیدن بروز جنگ غرق آهنش؟
آنکه بر دوشش گرانی می کند جیب قبا
چون روا دارد کسی بار زره بر گردنش؟
خوش نباشد در قبای آهنین آن سیمتن
ای خوش آن روزی که بینم در ته پیراهنش!
آن تن پاک از لطافت هست چون آب حیات
غالبا موج همان آبست شکل جوشنش
حیف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴

 

گر گذر افتد، چو باد صبح، بر خاک منش
همچو گرد از خاک برخیزم، بگیرم دامنش
در هوایش گر رود ذرات خاک من بباد
از هوا داری در آیم ذره وار از روزنش
آن پریرو را چه لایق کلبه تاریک دل؟
مردم چشمست، بنشانم بچشم روشنش
گر شبی لطف تنش بر پیرهن ظاهر شود
از خوشی دیگر نگنجد در قبا پیراهنش
از لطافت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۹۷

 

هر که ما را دوست دارد خلق گردد دشمنش
ترک خود باید گرفت آن را که باید با منش
هرکه گامی زد درین ره اختیارش شد ز دست
وآن که سر پیچید ازین در خون خود در گردنش
این قبول از دوست می باید که باشد قصّه چیست
بخت چون برداردش گر دوست گوید بفکنش
عیسی از امّت چو شد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۲

 

عشق، هرکس را ز باغی کرده گل در دامنش
ما و دود گلخن و موسی و نار ایمنش
بر ملایک تهمت آتش‌پرستی بسته‌اند
بس که می‌گردند شب تا روز، گرد گلخنش
گلخنی کش طعمه آتش نهال طوبی است
خار و خس بیهوده می‌گردند در پیرامنش
خویش را در عشق او رسواتر از مجنون کنم
گر نباشد باعث رسواشدن، عشق منش
بوسه پیکان تیرش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی